کمی از این مناظره ی آبکی و خنده دار نگذشته بود که توی یکی از همین شبکه های اجتماعی، عکسی دیدم از شخصی که چهار سال پیش توی یکی از خیابان های بزرگ پایتخت دستش را بالا برده بود و جمعیت حاضر هم همین طور. عکس حالا دیگر ناراحت کننده است. آدم بت سازی نیستم و تلاشم همین است که همه چیز را واقع بینانه ببینم. کسی که برای دفاع از حقوق از دست رفته ی ملتی بیش از هشتصد روز را در حصر خانگی مانده کجاست که ببیند چه بر سر مملکت آورده اند؟ کاری کرده اند که روز
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟