پدرم فکر می کرد قرار است بی افتم پای درخت که مادرم بود همان روز اول گفت بی اندازیمش اما انگور را کسی دانه دانه نمی خرید که من از پشت وانتی، افتاده پخش آسفالت های سیاه سرخ سبز له شده بودم – چراغ های چهارراه مست نیستند، یکی در میان یکی از آنها غایب است؟
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟