آورده اند روزی کارد وارد بدن مسئولی شد. به استخوان نرسید. باز جلوتر رفت. به استخوان نرسید. و همین طور جلو و جلوتر رفت و به استخوان نرسید. ماشاالله همش گوشت بود. کارد بازگشت و راه آشپزخانه پیش گرفت.
خبری خواندم که در آن گفته شده بود ۴۷ هزار زن پس از مرخصی زایمان از کار بی کار شده اند. سوالی که مطرح می شود این است؛ در جامعه ای که هنوز امنیت شغلی آنچنان بالا نیست که زن با آرامش خیال به نگهداری فرزندش بپردازد چه طور اینقدر شعارهای پوچ و تو خالی می دهند که خانواده ها به فکر افزایش جمعیت باشند. یعنی آنقدر کارد به استخوان مسئولین نرسیده که کمی شعور به خرج بدهند با اینهمه گرانی، پایین بودن حقوق (که بعضا به زیر خط فقر می رسد)، پایین بودن سطح آموزشی و سواد در جامعه
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟