جواب ساده است، یک شب که حالت خوب نباشد. و یار بداند که خوب نیستی، تلاش کند که تو را از آن حال و هوا در بیاورد. یک شعر بفرستد و تو باز در دلت بگویی: خدایا ممنونم… تو تمام دیروزها،تمام فرداها را و تمام امروز را به من بدهکاری! بدهکاری و دست هایت قسط اولش هم پرداخت نشده شانه ات سه قسط از ابتدا عقب افتاده و لبخندت دارد برگشت می خورد و من، یک نزول خور حرفه ایم در این بازار و هر رور باز میخواهمت، بیشتر، طولانی تر، تمام تر من یک شیادم ک شعر هایم را در ناصر
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟