دردش کمتر بود اگر تو فقط یک بار در تاریخ می مردی اما تو هر روز صبح می میری هر روز ظهر چشم انتظاری هر بعد از ظهر دلت تنگ می شود هر شب دردی به دردهایت اضافه می شود و صبح دوباره می میری. اگر فقط یک تاریخ از این تقویم را برای رفتنت رزرو کرده بودی دردش کمتر بود اما تو در هر «اگر بودی… » زنده می شوی، زنده می شوی و نمی میری درد می شوی درد…
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟