عزیز دلم در روزهای سختی که گذشت، یادم رفت به تو بگویم؛ گور بابای همه آدمهایی که روزگار ما را ندیده واژه از زیر بغل نشستهشان بیرون میآورند میریزند روی سفره مردم، گوربابای همانهایی که طعم دنیای ما را نچشیده واژه های بوگندوی دم نکشیدهی روی سفره را قورت میدهند. آهای!گور بابایتان…
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟