احتمالا این آخرش بوده. —- تو همیشه تو قلبمی، با تمام خاطرات خوب و بدی که گذاشتیو رفتی. خداحافظ فرهاد، دیدارمون به قیامت. دلتنگت میشم. —– امشب یه مسیج از شماره ناشناس، اشتباه به گوشی من فرستاده شده بود. —– هر فرهادی می شناسید که جدیدا گذاشته و رفته، بهش بگید این مسیجش تو گوشی من جا مونده و احتمالا شیرین منتظرشه. برگرد.
شیخی را گفتند، زندگی به چه ماند؟ گفت: خیالبافی و رویا. که به جز آن زندگی را ارزنی نـ ارزد
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟