سایه هاى بلند عصر دختران لوند پنجشنبه ها همهمه ى بى چیز کافه ها پشت کرده باشى به غروب که با اشیاء صمیمى ترى با لمسِ جمعه پیش از آمدنش با گوشىِ تلفنت با همین “با” با با باباى کسالت روزهاى تعطیل با شما بله با شما با فکرِ شما با رفتار دست هاى شما با روسرى با سفارشى که در چشم مى برى با کلمه اى که از تاریکى مى ترسد با لیوانِ چایى که غروب را در گلو دارد با کتابى که بوى خوب چوب مى دهد با همین با بارى به هر جهت این حرف ها در
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟