نمایشنامه سه زن بلند بالا نوشتهی ادوارد آلبی که در سال ۱۹۹۴ برنده جایزه پولیتزر شده داستان زنی را روایت میکند که هم زمان در سه بازه زمانی خودش را در اتاقی ملاقات میکند. زمانی که دختر بیستوشش ساله است و قصد دارد مهمترین تصمیمات زندگیاش را بگیرد. زمانی که زن پنجاه و دو ساله شده و نیمی از زندگیاش سپری شده، و حالا که زنی نود و خوردهای ساله است و در آخرین روزهای زندگیاش به سر میبرد. چیزی که این نمایشنامه را متفاوت میکند، علاوه بر قرار دادن مخاطب در این سه بازه زمانی به طور همزمان و
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».
زمانی که سر کلاس نقد ادبی برای اولین بار به شوخی (با اشاره به پست وبلاگی که همان موقع خوانده بودم) به استاد گفتم دوم