پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

خیلی دور، خیلی نزدیک

یک زمان‌هایی ذهنم شناور می‌شود… انگار روی زمان‌ها و مکان‌ها آرام غلط می‌خورد نمی‌داند دقیقا کجاست و چکار می‌کند یا در چه ساعتی از شبانه‌روز به سر می‌برد، فقط می‌داند آنجایی که هست نیست… می‌داند باید باشد پس آرام زل می‌زند به آدم‌هایی که در اطرافش قرار گرفته‌اند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش می‌برد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون می‌آید مدام حرف می‌زند مدام نظر می‌دهد و تمام حروف الفبا را دچار استهلاک مزمن می‌کند… یک زمان‌هایی ذهنم شناور می‌شود… انگار روی زمان‌ها و مکان‌ها آرام غلط می‌خورد نمی‌داند دقیقا کجاست و چکار

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم

دیدگاه

و چگونه می‌شود پرنده‌ای در آسمان نظرش عوض می‌شود، دور می‌زند و برمی‌گردد؟