هر چند وقت یکبار سر و کلهاش پیدا میشود. انگار هیکل چسبناک قیر مانندش همیشه پشت سرم در حال خزیدن است و قدم که میزنم، درست همان جایی که کمی خسته می شوم یکهو هجوم میآورد، میپرد و خودش را روی من میاندازد. سرش را آرام میآورد کنار گوشم و آهسته زمزمه میکند: «تو خیلی خستهای، خیلی تنبلی، تو هیچوقت موفق نمیشی، تو از همه آدمهایی که دارند این مسیر رو میروند عقبتری و …» همینطور ادامه میدهد. صدایش مثل سوز هوای زمستان بندرعباس است، نمیدانی چقدر سرد است اما استخوانهایت به عجز و لابه میافتند. از یک جایی به
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟