
برحسب اتفاق امروز بکی از نوشتههای قدیمیم برخوردم. پروندهای که از ۴ سال پیش باز کردم و هنوز نبسته بودمش. یکی از سختترین کارها تصمیم به پایان دادن به یک پروژه شخصیه. پروژههایی که هر آن امکان اصلاحشون هست و هربار چشم آدم بهشون میخوره ایده جدیدی برای تغییرش به ذهنش میاد. ولی این پروندههای باز گاهی جای فراوانی روی مغز آدمی ایجاد می کنن و جای پروندههایی که قراره جدید باز بشن رو اشغال میکنن، پس باید به بسته بشن و این پایان یک داستان کوتاهه… صدمن یک غاز پ.ن: اگر خوندید خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».
زمانی که سر کلاس نقد ادبی برای اولین بار به شوخی (با اشاره به پست وبلاگی که همان موقع خوانده بودم) به استاد گفتم دوم