
«یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه» یکی از جدیدترین کارهاییست که مارتین مکدونای ایرلندی آن را نوشته و به اجرا گذاشته است. نمایشنامهای که شاید بتوان گفت چکیده چندین کار مهم او در ادبیات نمایشیست. «یک ماجرا…» داستان خیالی از نویسنده دانمارکیِ کودک و نوجوان، هانس کریستین اندرسن را روایت میکند که چه طور با اسیر کردن یک زن سیاه پوست (مارجوری) توانسته ایدههای او را دزدیده و به نام خودش به همگان عرضه کند. هانس یک خبرنگار که این وضعیت را کشف میکند را نیز میکشد و در سفری به لندن و زندگی پنج هفتهای با چارلز دیکنز، مطمئن
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».
زمانی که سر کلاس نقد ادبی برای اولین بار به شوخی (با اشاره به پست وبلاگی که همان موقع خوانده بودم) به استاد گفتم دوم