
شما که گوشهی خانه نشستهاید، از رنج حاکم بر جامعه هیچ نمیدانید! آنتوان چخوف، نویسنده روس، در داستان «غصه» به موضوع «تنهایی» میپردازد. یا به صورت دقیقتر موضوع داستان، تنهایی طبقه پایین دست جامعه است و رنجی که ان افراد به تنهایی به دوش میکشند. در ابتدای داستان با یونا اشنا میشویم، مردی که به تازگی فرزندش را از دست داده و در ادامه متوجه میشویم فرزند یونا آخرین کسی بوده که در کنار خود داشته است. پیرمرد حالا کاملا تنها شده و به دنبال گوشی میگردد که با شنیدن درد دلهایش اندکی تسکینش دهد. چخوف در ابتدای داستان به
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟