پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

اندرباب پشن‌فروت و دیگر خواستنی‌ها

تابستان ۹۱ دکتر به خاطر یک ماموریت کاری به آفریقا رفت.‌ عکس‌هایش از این سفر را توی فیس‌بوکش می‌گذاشت. وقتی برگشت برای اولین بار اسم پشن‌فروت را از زبان او شنیدم. آن‌موقع توی میوه‌فروشی‌های لاکچری پیدا نمی‌شد. چند سال بعد توی یک میوه‌فروشی توی بندرعباس چند تا چند تا بسته‌بندی کرده بودند، خواستم بخرم دیدم نمی‌شود. اسمش همیشه در پس‌ ذهنم بود و هر بار که توی یک میوه‌فروشی میدیمش، یاد خاطرات دکتر می‌افتادم که چه‌طور با آب و تاب از طعم فراموش نشدنی‌اش می‌گفت. تابستان ۱۴۰۳ یعنی دوازده سال گذشت تا برای اولین بار خریدم و امتحانش کردم. همان

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم

دیدگاه

و چگونه می‌شود پرنده‌ای در آسمان نظرش عوض می‌شود، دور می‌زند و برمی‌گردد؟