سعی میکنم شخصیت آدمها را عین یک صندوقچهی قدیمی باز کنم و دانه دانه خصایص اخلاقی و رفتاریشان را از هم تفکیک کنم و تعریفم از آنها به یک ویژگی گلدُرشتتر خلاصه نشود، اما چیزی که همواره باعث میشود فاصلهام را نسبت به بقیه تنظیم کنم «احترام» است. شخصی که بیاحترامی میکند لایق بیاحترامیست، اما وقتی خواسته یا ناخواسته بیاحترامی میبینم نمیتوانم یکجا بایستم و نظاره کنم. دور میشوم. چون در بیاحترامی برای بار دوم خودم را مقصر میدانم.
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟