
یک داستان سرراست. یک سری شخصیتهای آرام و منطقی، و یک فضای ثابت، تمام چیزی که نویسنده نمایشنامه «داستان زندگی فیل آفریقایی» کلِم مارتینی برای خلق اثرش نیاز دارد. فلارنس برای عذرخواهی و پرداخت غرامت بابت خراب کردن پرچینها و حیاط همسایهاش به محل کار او یعنی باغوحش و محل نگهداری فیلها میرود. همسایهاش گلن غرامت را پذیرفته و به پلیس چیزی نمیگوید. این همکاری گلن با فلارنس باعث میشود رابطهشان کمی بهبود پیدا کند. فلارنس از خودش میگوید که مدتی سفالگری میکرده و به خاطر سفالهای عجیبوغریبی که میساخته همواره مشتریان زیادی داشته و گلن هم از فیلی افسرده
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».
زمانی که سر کلاس نقد ادبی برای اولین بار به شوخی (با اشاره به پست وبلاگی که همان موقع خوانده بودم) به استاد گفتم دوم