
در دومین فیلم روبر برسون کارگردان فقید فرانسوی، (بانوان جنگل بولونی-۱۹۴۵) هنوز نشانههای سینماتوگراف را در آن نمیبینیم. فیلم یک درام کامل است با تمام چالشهای آن. (مسالهای که برسون آن را همیشه مانعی برای خلق شدن آثار سینمایی ناب میداند). زنی به اسم هلن مدتیست که از شوهرش جین جدا شده، شوهرش اما دوست دارد هنوز با هلن باشد، برای همین تصمیم میگیرند که همچون گذشته هوای هم را داشته باشند. اما هلن ایدهای دیگر دارد. او سراغ همسایههای قدیمی خودش میرود. مادری که همراه دخترش (اگنس) بعد از از دست دادن ثروتشان حالا باید حفظ ظاهر کنند، برای
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟