همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه». سعی میکنم ذهنم رو از توهمات کارهای بزرگ، حرکتهای بزرگ خالی کنم. حواسم باشه که وعدههای بزرگ رو جدی نگیرم. دل به خوشحالیهای بزرگ نیومده نبندم. خوبیهایی داره و بدیهایی. بدیش اینه که دیگه خوشحالیهای واقعی به چشمم نمیاد. آنچنان باید و شاید شادیها رنگ شادی ندارند و گاهی قدرت ریسک رو ازم میگیره. خوبیش اینه که توقعم رو از زمین و زمان پایین میارم و بابت خوشحالی نیومده متوهم نیستم. حرکتهای زندگیم رو اندازه
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟