این آخرین عکس از آخرین صفحهی شناسنامهام که در اون آخرین تلاشهام برای تغییر از طریق صندوق رای در همین چند سال پیش مشهوده، احتمالا بعد از این شناسنامهم به دست ماشین کاغذخوردکن داده شده و یا از هرطریقی نابود شده. پ.ن: من گاهی دلم برای برخی اشیا هم تنگ میشه.
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟