گاهی احساس میکنم کائنات یک انگشت بیلاخ برای من کنار گذاشته. تا میام بگم اینجوریه، اینجوری به اونجوری تبدیل میشه.
کافیه در این جهان بینهایت یک ایده، نظر یا تصورات و اون چیزهایی که درک کردم رو بخوام به اطرافیانم بگم درسته، شده آسمون به زمین میاد که کائنات بهم بفهمونه داری اشتباه میزنی. انگار همواره دارم اشتباه میزنم. همواره حق با دیگریست. همواره همهی اون چیزی که سالها در ذهنم درست بوده در کسری از ثانیه به اشتباه تبدیل میشه. همیشه اون دودوتای توی ذهن من که همیشه ۴ بوده، این جهان بیکرانه ثابت میکنه ۴ نبوده.
نسترن قول داد اگر یه روز فهمید از یک سیاره دیگه اومده و آدم فضاییا اومدن دنبالش منو با خودش ببره.
گاهی کابوس توی دیدن خوابهای شب نیست. بیدار شدن صبح زود هم خودش یک نوع کابوس واقعیه.
گاهی قماربازا وقتی میافتن رو دور باخت میزشون رو عوض میکنن. تو این سالها خیلیا رو دیدم که پا شدن میزشون رو عوض کردن. اما من به جز #سینما قمار دیگهای بلد نیستم.
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟