گاهی احساس میکنم کائنات یک انگشت بیلاخ برای من کنار گذاشته. تا میام بگم اینجوریه، اینجوری به اونجوری تبدیل میشه.
کافیه در این جهان بینهایت یک ایده، نظر یا تصورات و اون چیزهایی که درک کردم رو بخوام به اطرافیانم بگم درسته، شده آسمون به زمین میاد که کائنات بهم بفهمونه داری اشتباه میزنی. انگار همواره دارم اشتباه میزنم. همواره حق با دیگریست. همواره همهی اون چیزی که سالها در ذهنم درست بوده در کسری از ثانیه به اشتباه تبدیل میشه. همیشه اون دودوتای توی ذهن من که همیشه ۴ بوده، این جهان بیکرانه ثابت میکنه ۴ نبوده.
نسترن قول داد اگر یه روز فهمید از یک سیاره دیگه اومده و آدم فضاییا اومدن دنبالش منو با خودش ببره.
گاهی کابوس توی دیدن خوابهای شب نیست. بیدار شدن صبح زود هم خودش یک نوع کابوس واقعیه.
گاهی قماربازا وقتی میافتن رو دور باخت میزشون رو عوض میکنن. تو این سالها خیلیا رو دیدم که پا شدن میزشون رو عوض کردن. اما من به جز #سینما قمار دیگهای بلد نیستم.
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».
زمانی که سر کلاس نقد ادبی برای اولین بار به شوخی (با اشاره به پست وبلاگی که همان موقع خوانده بودم) به استاد گفتم دوم