کتاب «جنوب بدون شمال، داستانهای زندگی مدفون» مجمموعه داستانی از نویسنده آمریکایی چارلز بوکوفسکیست که حتی بدون توجه به مصاحبهای که در پایان کتاب با او صورت گرفته، میتوان حدس زد که بخشهایی از آن اتوبیوگرافی خود نویسنده است. داستانهایی که با زندگی واقعی نویسنده در آمیخته شده و به خوبی دائمالخمری، بیکاری و روابط متعدد شخصیتهای داستانهایش را به تصویر میکشد. چارلز بوکوفسکی از سیاست، نویسندگی، کارگری، بیماری، شهرت، پول، فقر و ناکامیهای متعدد در زندگی که بیشک خود او نیز برخی از آنهار ا تجربه کرده داستانهایی ساده اما جذاب خلق کرده است. از بین آثار منتشر شده در این مجموعه میتوان به داستانهای خوبی چون «پرل هاربر یادت هست؟»، «پیتزبورگ فیل و شرکا»، «دکتر نازی»، «شیطان جذاب بود»، «مزدور»، «آنطور که مردهها دوست دارند» و «همه امراض دنیا و مرض من» اشاره کرد. مجموعه داستان «جنوب بدون شمال» در نشر افق توسط شهرزاد لولاچی ترجمه شده که بیشک خواندنش برای مخاطب (حتی با وجود سانسورهای متعددی که در جایجای مجموعه مشخص است) تجربه جدیدی خواهد بود.
این جهان مزخرف یه مدرسه است بدون برنامهی کلاسی. هیچ وقت نمیدونی الان زنگ چیه. فقط منتظری زنگ خونه زده بشه.
فیلم All Hands on Deck ساخته کارگردان فرانسوی گییوم براک محصول سال ۲۰۲۰ داستان سه جوان را روایت میکند که مجبورند چند روزی را در یک اردوگاه تابستانی در یکی از شهرهای توریستی فرانسه با هم سپری کنند. چیزی که بیش از هر چیز در این فیلم به چشم میخورد سادگی در داستان و روایت است. فیلم همانطور که بیادعا با شوخیهای کوچک شروع میشود همانطور ادامه پیدا کرده و تمام میشود. شخصیتها سیر تغییر و تحولات خودشان را طی میکنند. در چالشهای ناخواسته، آن روی خودشان را به نمایش میگذارند و در انتها با تقدیری که برایشان رقم خورده کنار میآیند. فیلم اگر چه در کارگردانی و یا تدوین چیز چشمگیری برای ارائه ندارد اما در شیوه روایت و آن سادگی که پیشتر به آن اشاره کردم یکدستی ویژهای دارد. سادگی در دکوپاژ، تدوین، بازیها و حتی انتخاب لوکیشن. فیلم اگر چه به نوعی یک اثر توریستی به حساب میآید که هدفش معرفی یک منطقه پُر پتانسیل برای گذراندن تعطیلات است اما با همین حال از روی ناولی به اسم «بدنهای گرم» نوشتهی دونالد آر.موریس اقتباس شده و به نظر میرسد احساسات درونی بیشتری از شخصیتها را به مخاطب عرضه کرده اما فیلم تنها بخشی از آن را به نمایش گذاشته است. آنجا جوانها شکست و پیروزی و تجربیات جدیدی را در یک تعطیلات کوتاه مدت از سر میگذرانند. تعطیلاتی که حتی پس از تمام شدن فیلم ادامه پیدا میکند.
اگر علاقمند به دیدن فیلمی جذاب اما ساده هستید که گرههای داستانی زیادی نداشته باشد دیدن این فیلم پیشنهاد میشود. مخصوصا که در هفتادمین دوره جشنواره برلین هم حضور داشته.
گاهی تصوری کاذب از جایگاه خودم پیش باقی افراد دارم که در واقعیت هیچگاه در آن جایگاه نبودهام.
تصورات و گاهن «توقعات» بیجای من آنقدر دور و خارج از دسترس هستند که همچون غریبهای جلوه میکنم که مستحق فاصلهای مشخص از سایرینام.
با این حال تاکید مکرر دیگران (با رفتار و گفتارشان در لفافه بر آن جایگاه دون) آزار دهنده است و تلاش صوری برای پررنگ نشان دادن وجههای کماهمیت در ارتباطات (قلب واقعیت)، چیزی از این فاصلهای که خواسته یا ناخواسته شکل گرفته کم نمیکند.
اگر دوست دارید تعدادی جملات قصار در قالب دیالوگهای یک خرس پاندا و اژدها را بخوانید خواندن کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» شاید گزینهی بدی نباشد. کتابی که بخش زیادی از آن را تصویرسازیهای خالقش که کتاب را در دوران پاندمی کرونا نوشته شامل میشود. نسخه الکترونیکی از این کتاب وجود دارد که دستیابیاش را راحتتر کرده. از مهمترین بخشهایش میتوان به این پاراگراف اشاره کرد که در چندین بریده از کتاب به طور نمونه آورده شده است:
اژدهای کوچک گفت: «یه روز جدید و یه شروع جدید!
پاندای بزرگ پرسید: «کدومش مهمتره، سفر یا مقصد؟»
اژدهای کوچک گفت: «همسفر.»
«پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» کتاب سبکیست که چند دقیقهای خوانده میشود اما برخی بخشهای آن تا مدتها در ذهن ماندگار میشود. کتابی که به گفته نویسندهاش ماحصل مطالعهی آئین بودائیست. برای همین درآمیختگی متن با تصویرسازیها یادآور نقاشیهای شرقیست. جایی که متن و نقاشی برای ورود به دنیای ذهنی هنرمند در کنار هم مینشینند. این کتاب نوشته جیمز نوربریست که در نشر میلکان توسط نازنین فیروزی ترجمه شده است.
پس از دو سال دوری از هر گونه تجمعی که در آن فعالیت هنری به معنی واقعی آن صورت بگیرد فرصتی دست داد تا اولین اجرای جنرال نمایش دوست عزیز علیرضا داوری را ببینم. اجرایی که برای مخاطب محدودی به صحنه رفت تا کارگردان و گروه ضعفها و قوتهای آن را واکاوی کنند. متن پیشرو یادداشتی بر نمایش «کابوسنامه اهل هوا» به نویسندگی و کارگردانی علیرضا داوریست.
در این نمایش علیرضا میخواهد تئاتری که آمیخته با فرهنگ و باورهای منطقهای که در آن زیست میکند را به صحنه برده و مهمتر اینکه متحولش کند، اما قصد ندارد پا از چارچوبهای پیشین بیرون بگذارد. موسیقی، طراحی لباس و بخشی از قصه هنوز یادآور آثاریست که پیشتر دیدهایم. اما جزئیات حال و هوای دیگری دارد. نمایش را از لحاظ روایی به چند بخش میتوان تقسیم کرد.
در شروع و پایان -که انگار در حین تمرین به اثر اضافه شده- شخصیت ها در حال فاصلهگذاری هستند. گروه از غیبت چند بازیگر و همینطور کارگردان گله میکنند. با شروع نمایش این بخش فراموش میشود، اما در پایان هم عوامل از نمایشی که اجرا کردهاند رضایت ندارند و صحنه را ترک میکنند. این بخش بیارتباطترین بخش به کلیت اثر است. اگر چه در جایی از آن به این موضوع اشاره میشود که این نمایش قصد دارد تمام کلیشههای پیشین را پشت سر بگذارد و افسانهها و باورها را به مردم برگرداند اما باز وجودش برای این اثر زیاد است. یا اصلا جای درستی برای این بخش انتخاب نشده. بین ما و اثر فاصله نمیافتد بلکه مخاطب تا مدتی از اثر به بیرون پرتاب میشود. حذف این بخش لطمهای به اثر نمیزند.
در ادامه و به اصطلاح با شروع نمایش اصلی با خردهروایت دیگری روبرو میشویم که ارتباطش با اثر کمرنگ میشود. شخصی به اسم کُمزاری دچار زار میشود. در این صحنه ما ذرهذره باشخصیتها آشنا میشویم. روابطشان برایمان آشکار میشود اما مهمترین مساله که باد زار کمزاریست به فراموش سپرده میشود. صالح کمزاری که نقش آن را جواد انصاری بازی میکند جای خودش را به شخصیت ذکریا میدهد که باز نقش آن را جواد انصاری بازی میکند. شاید در زیرمتن ارتباطی بین زاری که به جان کمزاری میافتد و باقی داستانهای مرتبط با روستا باشد اما در خود داستان نقش آن مشخص نمیشود.
در بخش دوم و با حضور ملا در روستا داستان کمکم جان میگیرد، یک عامل خارجی نظم روستا را برهم میزند، چالشها شروع میشود، شخصیتها در دوراهی تصمیمها خود واقعیشان را نشان میدهند. رفتن ملا و گندی که به بار میآورد از نقاط اوج داستان است. با برگشت محمداحمدعلی به روستا بخش دوم و سوم در هم ادغام میشوند. این ادغام پیوندش محکمتر از ارتباط بخش اول به دوم است. با رفتن ملا و قحطی که با نفرین محمداحمدعلی روستا را در برگرفته روستاییان را با مساله جدیدتری روبرو میکند. داماهی -ماهی افسانهای جنوب که برای ساحلنشینان از دهانش مروارید و روزی بیرون میآورد- به نزدیکی ساحل آمده و اهالی روستا با شکمی خالی برای گرفته اندکی آذوقه به سمتش میروند. این بخش سمبلیکترین قسمت نمایش است. مردمی که همیشه برای برونرفت از مصیبت از یک عامل بیرونی طلب کمک میکنند. عاملی که همیشگی نیست و باز روستا و مشکلاتش را به حال خودشان رها میکند.
تنها مسالهای که نمایش از آن رنج میبرد -به جز صحنه فاصلهگذاری ابتدا و انتها- اتصال سه بخش اصلی آن است. در بخش اول مساله زار کمزاری پیوند دراماتیکی با بخش دوم برقرار نمیکند، و از طرفی داماهی – به جز حضور سمبولیکش – شخصیتها را با چالش جدیتری که مقدمه نقطه عطف دوم باشد رهنمون نمیکند.
اما با تمام این تفاصیل (یا تفاسیر) چیزی که مرا شگفتزده کرد استعداد داوری در تلاش برای خروج از کلیشههای فرمی در روایت یک داستان افسانهای بومیست، مسالهای که در بیشتر آثار پیش از این که از دیگر هنرمندان تئاتر دیده بودم کمتر شاهدش بودم. آثاری که با موسیقی و حرکاتِ بدنِ بازیگران، اصل داستان را به حاشیه میبرد. همینطور دیالوگهای خوب که شخصیتها را به درستی از هم جدا میکرد از نقاط درخشان متن داوری به حساب میآید. بازی خوب تیم بازیگری علیالخصوص محمدعلی قویدل در دو نقش زاهد و ملا فراموشنشدنیست.
با خسته نباشید به گروه خوب علیرضا داوری که در این شرایط سخت کرونا یک کار تمیز را به روی صحنه بردند.

کابوسنامه اهل هوا | نویسنده و کارگردان: علیرضا داوری
آگهی فروش، فوری
یک عدد من، بیارزش.
پیش از گلوله خوردن توسط حکومت فروخته میشود.
پُر خطوخش، بی کلیه، بی قرنیه، بی احساس.