– ما شبا چرا می‌خوابیم؟
+ می‌خوابیم تا هوا روشن بشه.

| بدون نظر

ما قدیما زنده‌تر بودیم. الان فقط زنده‌ایم.

| بدون نظر

اینجور به نظر می‌رسه «زالو» فیلمی نیست که بهمن کیارستمی ساخته، فیلمیه که عباس کیارستمی ساخته. او بهمن رو برای ساخت این فیلم عین حسین در فیلم «زیر‌درختان زیتون» به سمتی که می‌خواد هدایت می‌کنه،
همه دیالوگ‌ها حساب شده است.
کیارستمی از تجدید آوردن پسرش هم موقعیتی سینمایی خلق می‌کنه.
سرشار از زندگی، سرشار از سینما، و بهمن در نهایت با هوشمندی تصاویر سالهای گذشته رو تدوین می‌کنه.
با صدای خارج از قاب که غالبا امضای کیارستمی‌‌ست در اکثر کارهاش. زالو اثر مشترک هر دو فیلمسازه. بهمن پاس پدر را به بهترین شکل تبدیل به گل می‌کنه.

| بدون نظر

ترانه عالی،
صدا عالی،
موسیقی عالی،
اما تصاویر،
تصاویر را درک نمی‌کنم، درک نمی‌کنم چون به شدت شخصی‌ست.
نه اینکه از زندگی شخصی خالقین اثر برداشت شده، که آن هم به اندازه‌ای دوست داشتنی‌ست. شخصی‌ست از این بابت که با آن همذات‌پنداری نمی‌کنم. نه اینکه خودم یا اطرافیانم آنقدر شاد نیستیم که دائما در حال بزن و برقص باشیم، نه‌. حتی نه اینکه تصاویر که دائما فریاد می‌زند ما مرور شکوهمند خاطرات زوج تازه مهاجرت کرده هستیم اما با متن ترانه که می‌خواهد بگوید ما به هزار دلیل قصد رفتن نداریم همخوانی ندارد. شخصی‌ست که تصاویر هیچ قرابتی با من (و شاید صدها هزار جوان عصبانی و خشمگین و در هیچ مبارزه‌ای شرکت نکرده و هزاران باخته‌ای چون من) ندارد. من خاک ثمر نداده را می‌خواهم ول کنم. اما دستم به جایی بند نیست، کشور پنهاور که جایی هم در آن ندارم را می‌خواهم ول کنم اما زندانی‌ام. در شش سال زندگی مشترکمان سه بار خانه عوض کردیم و هر بار کوچکتر شد. دلخوشی‌هایمان را دانه دانه گذاشتیم کنار، حتی بعضی‌هایشان هم یادمان رفته. تصاویر شخصی‌ست چون شیر آب خانه هیچ کدام از آن‌ها که باز می‌شود لجن بیرون نمی‌زند. شخصی‌ست چون سالهاست که همان طبقه‌ی متوسطی که تصاویر اصرار می‌کند بگوید ما آن را نمایندگی می‌کنیم هم چند شقه شده. ما در آن شقه‌ی شاد و مرفه‌اش نبودیم، نیستیم. خالق اثر در شقه‌ی گلوله خورده نیست. ما همان جمع گلوله خورده‌ایم که حتی نام هم نداریم.

| بدون نظر

همه چیز از آنجا شروع شد که جذابیت سینما بیش از رسانه‌ها مخاطب را به سمت خودش کشید.
سینما با جلوه‌های ویژه، داستان‌های خیره‌کننده و شخصیت‌های منحصربفردش توانست با جذب مخاطبان زیاد چرخ‌های عظیم گردش مالی را به نفع خودش بچرخاند.
رسانه اما که جز‌ تبلیغات منبع درآمدی نداشت باید این عقب افتادگی‌اش از سینما را به شکل دیگری جبران می‌کرد، خبرها چیز دندان‌گیری برای مخاطب سینما دیده نداشت.
اخبار تکراری جذابیت اکشن‌های هالیوودی را نداشتند. از این رو باید تولید محتوای حرفه‌ای‌تری صورت می‌گرفت.
رسانه دیگر منعکس کننده اخبار روز نبود و باید خودش اخبار را می‌ساخت. و چه محتوایی جذاب‌تر از آدمهای بی‌سروپای اسلحه به دستی که حالا نقش قهرمان فاتح سرزمین‌های کهن را ایفا می‌کنند. یا سقوط یک شخصیت بی‌نام و نشان از هواپیمایی که می‌خواهد خودش را به سرزمین آرزوها «آمریکا» برساند؟
شخصیتی که بدل ندارد و در یک استدیوی پرده‌ی سبز خودش را روی تشک پرتاب نمی‌کند. او واقعا از یک‌ بی‌نهایت به یک خلا سقوط می‌کند. سقوطی که حتی بعد از آن تیتراژ پایانی را نمی‌بینیم. سقوطی که ممکن است به تبلیغ یک آبجوی خنک کات بخورد. در دستان زن بیکینی‌پوش در سواحل هاوایی، با یک چهره‌ی شرقی. احتمالا شبیه یکی از زن‌هایی که در همان هواپیما بوده است.
رسانه برای مخاطب بیشتر حاضر است این فیلم‌ها را با سناریوی مطلوب خودش بسازد. درست چیزی شبیه اکشن‌های هالیوود.

| بدون نظر

اخیرا با دوستی حرفم شد. در لابه‌لای حرف‌ها همان گزاره معروف را حواله‌ام کرد. «شما قدرت دستتون نیست، وگرنه از اینها بدترید.» منظورش من بود که اگر قدرت داشتم از مسببین وضعیت کنونی بدتر می‌بودم.
امروز خبری خواندم مبنی بر اینکه یک عامر به معروف از روی یک زن به اصطلاح بدحجاب دو بار با ماشینش رد شده.
من و شما سالهاست بی‌شک در دسته‌ی دیگری قرار داریم. دسته‌ای که مستحق آن هستیم که با ماشین از رویمان رد شوند. تا الان که رد نشده‌اند دلیل قانع کننده نداشتند یا فرصتش پیش نیامده.
این جوی وسط‌بازی مدت‌هاست گشاد شده. نمی‌شود یکجا هم‌صدا با ظلم و شر شد یک جا هم ادای مردم عادی را در آورد.
ما که قدرتی دستمان نیست، آنقدر هم دیوانه نیستیم با ماشین از‌ روی‌ کسی رد شویم. اما اگر یکجا خواستند به شما القا کنند شما و آنکه با ماشین از روی ملت رد می‌شود در یک دسته هستید مطمئن باشید با یک ماله‌کش همدست شر طرفید.


| بدون نظر

«بیست کهن‌الگوی پیرنگ» به یکی از بنیادی‌ترین مباحث روایت در آثار داستانی چون رمان و فیلمنامه می‌پردازد. مبحثی که از دل اساطیر و قصه‌های کهن سر برآورده و همواره از اصلی‌ترین ارکان شکل دادن به آثار داستانی‌ست. در این کتاب به بنیادی‌ترین پیرنگ‌ها پرداخته شده و به ساده‌ترین شکل با شیوه کاربرد آن در آثار سینمایی و داستانی اشاره کرده است.
بیست کهن‌الگو همراه با مثال‌ از آثاری‌ست که خواندن و دیدن آنها به درک بهتر مباحث کمک می‌کند. این کتاب به علاقمندان نوشتن آثار داستانی، فیلمنامه و نمایشنامه به شدت توصیه می‌شود.
بیست کهن‌الگوی پیرنگ از رونالد بی‌.تو‌بیاس توسط ابراهیم راه‌نشین در نشر ساقی ترجمه شده است.

| بدون نظر

دو نمایشنامه تراس و روال عادی در مجموعه نمایشنامه‌های بیدگل از ژان‌کلودکریر به چاپ رسیده است. دو نمایشنامه‌ای که دو دنیای متفاوت را به تصویر می‌کشد. در نمایشنامه تراس که تا حدودی فضای سوررئالی نیز دارد، داستان خانه‌ی زوج جوانی‌ست که توسط زن برای فروش گذاشته شده است. مرد که از تصمیم همسرش خبر ندارد با تصمیم دیگر زن که همان ترک کردن اوست مواجه می‌شود. در این بین زنی به نمایندگی از معاملات املاکی مشتریان مختلفی را برای خرید خانه می‌آورد. در مقطعی تمامی شخصیت‌ها درگیر خانه، رفتن زن، افتادن مشتری‌ها از تراس و حتی علاقمندی یکی از بازدیدکنندگان نسبت زنی که قصد رفتن دارد می‌شوند. در نهایت شخصیت‌ها خانه را ترک می‌کنند و شوهر سابق زن می‌ماند و مردی که با دیدنش عاشقش شده.
در نمایشنامه روال عادی داستان مخبری را دنبال می‌کنیم که حالا توسط مافوق خود به خاطر پاره‌ای از توضیحات فراخوانده شده است. گفت‌وگویشان که انگار خبر از به دردسرافتادن خبرچین را می‌دهد به جایی می‌رسد که مافوق جایگاهش تهدید می‌شود و ممکن است به سرنوشت همکار قبلی خود دچار شود. عاقبتی که جایی جز زندان نیست.
هر چه نمایشنامه تراس پر از نشانه‌ها و فضاسازی منحصربفرد است، نمایشنامه روال عادی یک شخصیت‌پردازی حساب شده و قرار دادن دو کاراکتر در دو موقعیت متفاوت و جابه‌جا شدن این موقعیت‌ها را به خوبی نشان می‌دهد. نمایشنامه تراس تمرین خوبی برای تحلیل نشانه‌شناسی و نمایشنامه روال عادی تمرین خوبی برای تحلیل روانشناختی‌ست. این دو نمایشنامه در یک کتاب و در مجموعه نمایشنامه اروپایی نشر بیدگل توسط اصغر نوری ترجمه شده است.

| بدون نظر

امشب بعد از سالها پدرم روایتی رو گفت که تا به امروز ازش اطلاعی نداشتم.
سالها می‌دونستم پدربزرگم در گذشته‌های دور به خوزستان مهاجرت کرده اما نمی‌دونستم چرا. یعنی در تصورم این بود به خاطر شغلش منتقل شده اما انگار این‌طور نبوده.
پدربزرگم در گارد گمرک اسکله بندرعباس شاغل بوده، رضاشاه برای تبعید به اسکله بندرعباس میاد. پیش از رفتنش، پدربزرگم چند کلامی هم‌صحبتش می‌شه. چند کلام همان و تبعید کردن اون هم به خوزستان همان.
عجیب بود برام، عجیب.

| بدون نظر

سرشب توی اینترنت دیدم مردی در روستایی یک مار کبرا پیدا کرده بود که بین خاروخسی داشت برای نجات تقلا می‌کرد. مار را نجات داد و رفت که توی جنگل رها کند، زمانی که بطری را نزدیک مار آورد. مار تشنه عین یک جوجه که منتظر غذای مادرش باشد دهانش را باز کرد. مرد از توی بطری به مار آب داد. صحنه زیبایی بود. اولین بار بود که می‌دیدم مار اینقدر در نقطه ضعف گیر کرده که چشم به بطری آبی دوخته که مرد می‌خواست در دهانش بریزد. دلم برای تمام این ویژگی‌های مشترک بین تمام موجودات ضعف رفت، اما همین خود من بعدازظهر با دمپایی کوبیدم بر فرق ملاج مارمولکی که عین هر موجود دیگری داشت برای حفظ بقا از دستم فرار می‌کرد.

| بدون نظر