نویسنده: شهاب

خیانت از نوع خودی

خیانتی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در حق مردممان ، سالیان سال و مخصوصا در این یک سال اخیر مرتکب شده غیر قابل انکار است حالا چه با دروغ ها و اخبار ضد و نقیضی که هیچ گاه نمی توان به آنها اعتماد نمود و چه با پخش برنامه ی به اصطلاح آبکی خود که باعث شده کم کم مخاطبین خود را از دست بدهد که حتی در مواردی دست  به دامان پارازیت انداختن به روی شبکه های ماهواره ای شده که قطعاً با پاک کردن صورت مسئله هیچگاه قادر به بازگرداندن مخاطبین پیشین خود که حاضر بودند سطحی ترین برنامه های تلویزیون را تا پاسی از شب دنبال کنند نیست . اگرچه هر ساله هستند برنامه هایی که از زیر تیغ سانسورهای شدید صدا و سیما حالا نه کاملا سالم بیرون می آیند و با هزار وصله و پینه به روی آنتن می روند که در این فضای خفه ی رسانه ای قابل تقدیرند اما به نظر می رسد که هوز کافی نیست و برای رسیدن به حد ایده آل نه ، بلکه متوسط هم راه زیادی پیش روست .

در این میان از خیانتی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (بیشتر…)

For Freedom

***

من از آن روز که در بند توام  آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم ( سعدی)

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند توام آزادم ( حافظ )

مهم نیست که این مصرع  اول از سعدی بوده و بعد حافظ عین همین را توی شعرش به کار برده . مهم تنها یک چیز است و آن هم :

من از آن روز که در بند توام آزادم ...



۹ شهریور ماه روز جهانی وبلاگ

اگر مطلب وبلاگ راز سر به مهر را نمی دیدم شاید هیچ وقت به فکر نوشتن همچین پستی در روز وبلاگ نمی افتادم ... می توانید پست کامل ایشان را در اینجا مطالعه بفرمائید . و متن کاملترش را در اینجا بخوانید . قرار شد که در این روز پنج وبلاگی را که می شناسیم معرفی کنم و به صاحبین این وبلاگها اطلاع دهم . من پیشاپیش از تمام دوستان عذر خواهی می کنم که نمی توانم بیش از پنج وبلاگ را معرفی کنم وگرنه تک تک دوستانی که در لینک دوستانم هستند قابلیت معرفی شدن را دارند . از معرفی وبلاگ هائی که شناخته شده ترند خودداری می کنم و سعی می کنم وبلاگ هایی را معرفی کنم که شاید کمتر در تیررس دید وبگردان قرار گرفته باشد .  البته در انتخابهایم میزان به روز شدنشان نیز بی تاثیر نبوده . از دوستان دعوت شده هم تقاضا دارم که در صورت تمایل پنج وبلاگ دیگر را معرفی کنند . (بیشتر…)

رنگها رنگ دگر می گیرند

به معنای واقعی کلمه کافر شدم رفت . اگر چه الان تعریف درستی از تدین و کفر ندارم ولی از سال هشتاد و شش که نماز کم کم از یادم رفت ، تنها چیزی که از اسلام برایم باقی ماند همین ماه رمضان بود و شب های احیا که توی چند سال اخیر هر سه شبش را در مسجد فاطمیه بندرعباس می گذراندم . مسجدی که هر سال در آن شاهد چهره های آشنا و نا آشنائی بودم که در برخی موارد هم باعث می شد تا دیدارهای گذشته ای را  تازه کنم . هم کلاسیانی که تمامشان را سالها بود ندیده بودم و دوستانی که هیچ وقت فکر نمی کردم یک شب سر از مسجدی در بیاورند . سال پیش از سه شب تنها یک شبش را رفتم ، مگر این اینترنت لعنتی میگذاشت ؟ امسال هم با با پیام دوستی که سال گذشته در مسجد همراهم بود و الان فرسنگ ها ازم دور شده یادم آمد که امشب شب احیاست ، مگر باز ین اینترنت لعنتی می گذارد . حداقل در طول یک سال گناه کردن یک شب دلمان خوش بود می رویم طلب آمرزش ... امسال هم چیز های زیادی را فراموش کردم . خدا به خیر کند ...

نجات

به معدنچیانی که بیش از بیست روزه توی معدنی در شیلی گیر افتادند گفته شده تا ماههای دیگه هم ممکنه نجات پیدا نکنند ، کاش یکی به ما می گفت تا کی ممکنه نجات پیدا نکنیم . یعنی ما وضعیتمون خیلی بدتره ؟

برای کلام

چقدر انگیزه ها هست .

انگیزه ها الکی و بی دلیل بوجود نمیان .

همیشه جرقه ای هست .

همیشه کسی منتظره برای کسی .

دروغ یا واقعیت ؟

نمی دانم اسم این را چه می شود گذاشت ؟ یا ... فرض کردن مردم یا اقتدار سربازان گمنام امام زمان . بعد از ظهر پنج شنبه  بیست و هشت مردادماه سر و صدای ماشین پلیس در چهارراه مرادی بندرعباس مرا مجبور کرد که  به کنار پنجره بروم . ماشین پلیس ایستاد و با پراکنده کردن مردم و خالی  کردن یکی از طلا فروشی ها از مشتری ، مردی را دست بسته و صورت بسته از ماشین پیاده کردند ، او را به داخل طلا فروشی بردند تا احتمالا صحنه ی دزدی را بازسازی کنند . به احتمال زیاد تا فردا خبرش را در بوق و کرنا می کنند بی شک که سارقین دستگیر شدند .

ای کاش اینقدری که به فکر این هفتاد میلیون* بودند به فکر آنهائی می بودند که سارقانی بی شک کم تجربه تر با انواع سلاح سرد و گرم جان بی دفاعشان را برای اندک چیزی به بازی میگرفتند .

* منظور از هفتاد میلیون ، جمعیت ایران نیست . بلکه مقادیر طلا و جواهراتی است که ازیک  طلا فروشی در بندرعباس ربوده شده است .

بعد نوشت : جمله ی پایانی را احساس میکنم به طور کامل یکی از دوستان وبلاگ نویس به آن اشاره کرده بود . ماحصل مطاله مطلب آن دوست وبلاگ نویس شد این جمله ای که خواندید . در واقع احساس می کنم اصل آن از خود من نباشد .