نویسنده: شهاب

آرتور پن ، کارگردان بانی و کلاید هم رفت

بلببل

از آرتور پن فیلم زیاد ندیده بودم اما احساس می کنم صحنه ی کشته شدن بانی و کلاید در پایان فیلم بانی و کلاید به اندازه تمام فیلم های آرتور پن دیدنش می ارزد . صحنه ای که هر ببینده ای را درگیر خودش می کند . بانی و کلاید در آخرین لحظات ، قبل از اینکه کشته شوند و با علم بر اینکه تا چند آن دیگر شکار پلیس ها می شوند ، به همدیگر نگاهی کرده و لبخندی می زنند و بعد ...

خبر فوت آرتور پن را امروز خواندم . در اینجا ، شاید اگر همین فیلم تاثیر گذار که بر اساس یک اتفاق واقعی  ساخته شده را ندیده بودم هیچگاه به این اندازه برایم شک آور نمی بود خبر فوت این کارگردان قدیمی سینما . مثل اینکه امسال عزائیل نگاه ویژه ای به هنرمندان داشته ، چندی پیش کلود شابرول رفت .

منبع عکس *

کلام پنجاه و نهم

عشق تــــجاوز کننده است ، عشق به روح انسان هجوم می آورد و بعد ذهن آبستن خاطرات ریز و درشت می شود ، خاطرات هر کدام حــــرامزاده هایی هستند که هیچگاه نمی خواهیم قد بکشند و تا پای گور بدرقه مان کنند . / لی

سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم

در پی خانه تکانی های رایانه ای بودم که چشمم به متنی افتاد که سال هشتاد و هفت نوشته بودم برای وبلاگ دوستی . به آرشیو وبلاگش سری زدم ، دیدم هیچ اثری از این نوشته نیست . صلاح دیدم یکبار دیگر انتشارش دهم ، شاید در ذهن این بلاگستان بماند . ما که زود فراموش می کنیم .

وقتی چند سال گذشت و دیدیم چقدر سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم . چقدر ایستادیم و عبور کردن همه چقدر حبس کردیم و عقده شد و از قفس سینه همه پرید بیرون و ما زندونیش کردیم.
عطسه کردیم و گفتیم صبر
وقتی خندیدن و سکوت کردیم و خرد شدیم وقتی با سکوتشون خردمون کردن ، وقتی غرورمون زد به سیم آخر و گند زد به همه چیز...
وقتی دلم به حال خودم سوخت ، دلم به حال تمام دلنگرونیام سوخت ، دلم به حال تمام اشتباهای سر نزدم.
دارم به این فکر می کنم شاید چشمای ما مشکل داره...

یادم باشد

بعضی وقت ها مرگ آنقدر بی موقع و با نامردی تمام سر می رسد که هیچ وقت هیچ مهمان نا خوانده ای با این وضعیت به هیچ خانه ای نمی رود . چند سال پیش یکی از بستگان فوت کرده بود ، از همان ها که شاید یک بار هم ندیده بودم اش . گفتند چند روزی ناپدید شده تا اینکه جنازه اش را جائی پیدا می کنند و آخر مشخص نمی شود کار چه کسی بوده . فوت ها این طور عجیب و غریب در این خانواده زیاد بود و چه جوانها و پیرهائی که به نحوی با رفتنشان غافلگیر کرده بودند همگی را ، نمونه اش عمه خدا بیامرزم که سال پیش سه روز پس از زلزله بندرعباس  رفت از پیشمان ، او هم نسبتی داشت با همین خانواده ، خرافاتی نیستم اما همین چند روز پیش بود که گفتند پسر همان بنده خدائی که  نا پدید شده بود ، نا پدید شده و دو روز بعد درست مثل پدرش جنازه اش را پیدا می کنند . البته این بار عامل مرگ مشخص بود ؛ تصادف . راننده ای که زده و فرار کرده . بدتراز این خبر، دلم برای چند چیز سوخت یکی اینکه متاهل بود و دو دختر کوچک داشته و دوم اینکه مدتی بود اعتیادش را ترک کرده بود و به حال و روز سابقش برگشته بود . حتی سیگار هم نمی کشیده و  همه چیز را از اول شروع کرده بود .

***

عمه ام در محله ی خواجه اعطای بندرعباس زندگی می کرد . از زمانهای دور برای خودش همانجا خانه ای دست و پا کرده بود و مدتی هم ما مهمان یکی از واحدهای همان ساختمانش شده بودیم . قسمتی از کودکی من همانجا بود ، با خاطرات کمرنگی که در یک کیف کوچک مدرسه ای خلاصه می شد ، زمانی که هنوز سن مدرسه رفتن نداشتم . مدتی بعد برای همیشه ما از آنجا رفتیم و عمه ام ماند . خواجه اعطا از محله های قدیمی است که هنوز رگ و ریشه های از سنت های دور بندرعباس را می توان در آن دید . شنبه بود که خبر آوردند که فلانی مرده است ، عمه ام رو به دخترش می گوید : توی خواجه اعطا هر کس روز شنبه فوت کند شنبه بعد یک نفر را همراه خودش می برد . دخترش می خندد و می گوید : احتمالاً آقای فلانیست ، چند روزیست که سرما خورده . عمه ام در جواب گفت : نه ، اون مادر توئه ...

شنبه ی بعد عمه ام فوت کرد .

پ ن ۱ : در موقع نوشتن یاد متنی از گنجشکک اشی مشی افتادم در اینجا .

پ ن ۲ : این متن را نوشتم که یادم باشد مرگ همین دو قدمی است .

علم بهتر است یا ثروت ؟

قبلاً ها پیامی برایم آمد چیزی شبیه به این :

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ، اما از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش ...

مدتی پیش به این نکته ی اساسی فکر می کردم که مدتی است هیچ چیز خوشحالم نمی کند ، بعد به خودم گفتم که بدتر از آن این است که برای چیزی ناراحت نشوم . ناراحت نشدن بارها تلخ تر از خوشحال نشدن است احساس می کنم .

حالا نمی دانم خوشحال شوم ؟ ناراحت شوم ؟ فراموش کنم ؟ یا صبر ... ؟!


روزی به نام سینما

امروز روز سینماست . گویند در این روز میزرا ابراهیم خان عکاسباشی که همراه مضفر الدین شاه به سفر اروپا رفته بود ، تعدادی از وسایل سینمائی را با خود به ایران آورد .  حالا همین دلیلی شده که ۲۱ شهریور ماه را در ایران به عنوان روز سینما می شناسند . به هر حال همین که در طول یکسال یک روز به سینما اختصاص داده شده فی نفسه عمل خوشگونی ست . اما تنها چیزی که همین خوشگونی را به کام همه تلخ می کنند وضعیت کنونی سینماست که اصلا قصد اشاره به آن را ندارم ، تنها کافیست سری به سینماهای شهر بزنید . خواهید دید که جه طور همین فیلمهای به اصطلاح طنز اشک شما را در می آورند . البته این وضعیت تنها در صورتی ست که شما از مخاطبان خاص سینما هستید و حداقل چند فیلم اروپائی را درطول عمرتان دیده اید ، متوجه خواهید شده که این تنها یک نمونه از وضعیت بغرنج سینماست . وضعیتی که نه تنها درمان دردی نیست بلکه خود درددیست بر  دردهای دیگر جامعه . البته پیش بینی همچین جمله ای از زبان جناب وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که اگر در سینمای۱ کشور فرهنگ بسیجی وجود نداشته باشد آن سینما را با خاک یکسان می کنیم هم دور از انتظار نیست  . چون وزیر محترم علوم هم چند وقت پیش در مورد دانشگاهها همچین جمله ای را بیان کرده اند . به هر حال این روز را به تمامی اهالی سینما و دوستداران آن تبریک می گویم ...


۱ - منظور تمامی جنبه های سینما اعم از پیش تولید ، تولید وپس تولید  است .

پ. ن : سال گذشته در همچنین روزهائی بود که با تعدادی از اهالی سینما عکسی یادگاری گرفتیم که می توانید آن را در اینجا ببینید .

پ . ن ۲ : یکی از کارهای قدیمی ام را گذاشته ام در پست قبل .

خاطره : چند روز پیش برادرزاده ام که هفت سال بیشتر ندارد رو به من گفت : عمو یه فیلم بساز که من هم توش بازی کنم . می خوام نقش یه نفر رو بازی کنم که تیر خورده افتاده روی زمین ، بعد میاد بلند شه یکی میاد یه تیر خلاص بهش می زنه دیگه میمیره . ( به ۱۰ ثانیه هم قانعه  🙂 )


منبع عکس *