کلام چهل و سوم
پرسید که نزدیک ترین راه کدام است ؟ گفتم : به کجا ؟ گفت : به خلوتگه دوست . گفتم : تو مگر فاصله ای می بینی ، بین دل و آنکس که دلت منزل اوست ؟ / یک SMS
پرسید که نزدیک ترین راه کدام است ؟ گفتم : به کجا ؟ گفت : به خلوتگه دوست . گفتم : تو مگر فاصله ای می بینی ، بین دل و آنکس که دلت منزل اوست ؟ / یک SMS

چند روز پیش پس از ۱۹ سال از ساخته شدن فیلم بانوی مهرجوئی آن را دیدم . فیلمی که احساس می کنم چقدر خوب تحلیل کرده بود جریانات ۱۳ سال پس از انقلاب ایران را و هنوز در شرایط کنونی می توان آن را اثری امروزی دانست . این فیلم همچون بسیاری از آثار مهرجوئی که قبل و پس از این فیلم ساخه شده از المانهائی بهره برده که می توان آنها را پای ثابت برخی از فیلم های او همچون اجاره نشین ها ، مهمان مامان ، سنتوری و حتی اپیزود روزهای آشنائی از فیلم طهران ، تهران دانست که یکی از مهمترین آنها حضور یک خانه است . شاید حضور خانه در هیچ کدام از این فیلم ها به جز اجاره نشین ها که به صراحت به آن پرداخت شد نکته ی محوری به حساب نمی آید ، ( البته در اپیزود روزهای آشنائی محوریت با معرفی شهر تهران بود که خراب شدن سقف خانه دلیلی شد بر شکل گیری پیرنگ های بعدی داستان فیلم ) . در فیلم مهمان مامان ، چندین خانواده در یک خانه ی قدیمی زندگی می کنند . همگی از وضعیت مالی مناسبی برخوردار نیستند ، در فیلم سنتوری صاحبخانه خانه ی سنتوری را خراب می کند . در پری کلبه ی چوبی آتش می گیرد و در اجاره نشین ها داستان ساختمانی که صاحب خانه اش نیست و آن خانه به خاطر قدمت و مسائل تاسیساتی سقفش فرو می ریزد . این تشبیه خانه ی ویران شده به یک مملکت از دست رفته نه تنها در این فیلم ، بلکه در بیشتر فیلم های مهرجوئی که پس از انقلاب ساخته شده و همچنین در فیلم بانو ، دستمایه ی کار این فیلمساز قرار گرفته است . فیلم بانو داستان زنی است به نام مریم که همسرش به خاطر ازدواج با دختری جوان او را ترک می کند و به خارج از کشور سفر می کند ، حالا او ناراحت و گوشه گیر در خانه ی بزرگشان تنها زندگی می کند . مدتی بعد او از سر دلسوزی زن و مرد فقیری را به خانه راه می دهد تا وضعیت جسمانی زن این خانواده ی فقیر که حامله هم هست بهبود پیدا کند . خانه ی آن زوج توسط مالکین باغی که در نزدیکی خانه ی مریم بانوست خراب می شود . خدمتکار مریم بانو با حضور آن خانواده فقیر کنار نیامده و آن خانه را ترک می کند . به واسطه ی حضور هاجر باردار و شوهرش ، پدر هاجر ( قربان سالار ) و عروس آنها نیز به همراه دو بچه اش مدتی از ساکنین این خانه ی بزرگ می شوند . این حضور گرم و صمیمی خانواده فقیر باعث می شود بانو باز انگیزیه ای برای زندگی پیدا کند ، انگیزه ای که حتی حاضر است به خاطرش به نوعی خدمتکار هاجر شود ، اولین رویاروئی مریم بانو با قربان سالار همراه با ترسی است که بانو را به شک می اندازد … قربان سالار که اولین حضورش را ما در نیمه شب می بینیم دلیل خوبی بر پیچیدگی این شخصیت می شود . شخصی که به قول خودش در خانه های اعیانی بسیاری کار کرده . شخصی که به قول عروسش با دو بار ازدواجش دو زن را بدبخت کرده و مدتی هم در زندان بوده . شخصی که حالا با حضورش در خانه ی مریم بانو شخصیتی مهربان و سر به زیر و کار درست از خودش نشان می دهد . او کسی است که در نیمه های دوم فیلم به بعد شخصیتی را وارد ماجرا می کند که روزی شریکش بوده . شخصی که سفته های زیادی از قربان سالار دارد و حالا آمده با او تسویه حساب کند . قربان سالار به خاطر بدهی که به او دارد کم کم اشیا قیمتی خانه را به دور از چشم صاحبخانه که به او اعتماد کرده ، مخفیانه به شریکش می دهد . اولین شخصی که متوجه این ماجرا می شود خود مریم بانوست . اگر چه او این مسئله را به طور علنی عنوان می کند اما قربان سالار و هاجر منکر این مسئله می شوند و با مغلطه هایشان مسئله را تمام شده می پندارند . همین مسئله و ادامه پیدا کردن رفتار قربان سالار باعث می شود مریم دوباره گوشه گیر شود و حتی لب به غذا هم نزند . اشیا خانه روز به روز کمتر می شوند تا اینکه چیزی جز تعدادی کمد و بوفه و میزهای خاک خورده باقی نمی ماند …
اگر بخواهیم به نکته های خوب این فیلم اشاره کنیم نمی توان از شخصیت پردازی های عالی ، داستان روان و دکوپاژ خوب مهرجوئی گذشت . مواردی که هنوز پس از گذشت نوزده سال از ساخته شدنش آن را جذاب و امروزی نشان می دهد . فیلمی که برای زمانه خوش ساخته شد و برای نسل های بعد . اثری که هنوز می توان سمبل جامعه ی رو به زوالی را در آن پیدا کرد که باید با چشمان خودش ببیند که چه طور سرمایه هایش روز به روز به بیگانگان سپرده می شود و حتی قادر به اعتراض هم نیست … این فیلم اگر چه پر است از عناصر ریز و درشتی که بر قدرت اثر گذاری این فیلم صحه می گذارد اما نمی توان برخی موارد را نادیده گرفت . مواردی که شاید باز از تمهیدات فیلمساز به خاطر نمادین بودن اثرش باشد . به عنوان مثال می توان به تفاوت لهجه ی قربان سالار و دخترش اشاره کرد . پدر با زبان آذری سخن می گوید و دختر با لهجه ی شیرازی که هیچ سنخیتی با همدیگر ندارند . حتی اگر این مسئله را جز نمادهائی بدانیم که فیلمساز قصد گنجاندن آن را در فیلمش داشته باز نمی توان دلیل محکمه پسندی برای این تناقص پیدا کرد . شاید اولین شرط درک نمادها ونشانه ها باور پذیر بودن آنهاست . یعنی باید تمامی عناصر در یک وحدت و هماهنگی در کنار یکدیگر قرار گیرند تا بتوان در مرحله ی بعد به درک لایه های زیرین اثر رسید ، که اینگونه نکات اغراق شده ای که نمونه ی آن را در ابتدای فیلم و با دیالوگ های کلیشه ای شخصیت محمود ( شوهر مریم ) روبرو می شویم ، کمی ذهن را از اصل ماجرا دور می کند و قدرت همراهی را از برخی مخاطبین می گیرد . به هر حال اینها مواردی نیست که بخواهد از ارزش کار مهرجوئی در این اثرش کم کند . این فیلم باید چند بار دیده شود که در هر بار دیدنش می توان مثال های عین به عین مملکتمان را پیدا نمود . قربان سالاری که از در دوستی وارد شد و روی خوش نشان داد و بعد تبدیل شد به سارق بزرگ همان خانه . امیدوارم سرنوشت این مملکت نشود به مثابه ی همان گربه ای که در یکی از صحنه های آخر فیلم کشته شد . گربه ای که حدس زده می شود کشته شدنش کار قربان سالار باشد …
خلاصه داستان فیلم را می توانید در اینجا بخوانید .
*منبع عکس
یک مرد مسن : ( با شخصی پشت خط ) یک زن برای این خراب میشه که به اونائی که می خواد برسه.
( با عصبانیت و استرس این جمله ها را گفت )
پیرمرد رو به من : قبلا با تیغ ریش می زدن حالا با ریش تیغ می زنند .
( خندید و رفت )
حالا که حماقت عمیقم را پشت سیاهی این عینک آفتابی مخفی کرده ام باقی بی عقلی ام را پشت موهای بلند مخفی می کنم و حرف های احمقانه و نسنجیده را هم پشت این چند تار موی صورت … روزی به کاری می آید .
تیک ها حرکات غیر اردای و انقباضات عضلانی ناگهانی بوده و حداقل بطور گذرا در درصد قابل توجهی از افراد دیده می شوند … تیک های صوتی نیز بیشتر به صورت اصواتی مثل سرفه کردن ، صاف کردن گلو،تیک هایی که به تازگی آغاز شده اند ، اغلب نیاز به درمان ندارند .
زمانی اعتقاد بر این بود که تیک ها علامت بیرونی احساسات سرکوب شده و تعارضات و کشمکشهای درونی اند . امروزه در بسیاری از نقاط جهان آن را ترکیبی از عوامل محیطی و زیستی می دانند .
اگر تیک بیش از دوازده ماه ادامه یابد ، تیک مزمن محسوب می شود . تیک های مزمن پایدار هستند و معمولاً انقباض ماهیچه در آنها بیش از حد و بسیار شدید است . این تیک ها مشخصاً به صورت حمله های دوره ای صورت می گیرند و غالباً شدت آنها ماه به ماه ، روز به روز یا حتی ساعت به ساعت تغییر می کند . در حقیقت رفتار تیکی ممکن است برای هفته ها یا ماهها کاملاً محو شود اما دوباره ظاهر گردد .
اگر قرار بود به خاطر هر بار شکستن دلم یک شیشه هم بشکنه ، تا حالا دنیا شده بود گورستون شیشه های شکسته / لی

بیش از آنکه بخواهیم آذر ، ماهی که ابراهیم منصفی در آن بدنیا آمد را ماه منصفی بدانیم باید تیرماه ، ماهی که او رفت را ماه او بشناسیم . منصفی نه تنها بر موسیقی و ترانه ی این استان تاثیر گذاشت بلکه تاثیر گذاری اش را بر سایر رشته های هنری نمی توان نادیده گرفت . برای منصفی دیر شد تا قدرش را بدانیم ، شاید فرصتی پیش بیاید تا قدر کسانی که هستند را بدانیم …
[audio:http://leee.ir/wp-content/uploads/DIR-ABOOT.mp3|titles=DIR ABOOT]
این اثر دوست داشتنی به همراه متن ترانه که در ادامه آمده را تقدیم می کنم به دوست خوب وبلاگ نویسم که تبادل اطلاعات در باب منصفی باعث شد این پست را بگذرام و سپاس از حسن بردال به خاطر عکسی که در اختیارم گذاشت .
تا تو قدر مه بدونی دیر ابوت
تا بیای پهلوم بمونی دیر ابوت
زندگی مثل نسیمن زود اریت
تا بفهمی بی جونی دیر ابوت
تا مه از یاد گذشتم دور بشم
بی دو چشم آسمونی دیر ابوت
ای که بی عطر تنت غمگین ابوم
تا بیای اسمم بخونی دیر ابوت
نوم خوبت رو لووم موندن هنوز
بی تو عشق و زندگونی دیر ابوت
خاطراتت پشته وا یادم بیار
روح گشنم وا خیالت سیر ابوت
ای که بی عطر تنت غمگین ابوم
تا بیای اسمم بخونی دیر ابوت
تا مه از یاد گذشتم دور بشم
بی دو چشم آسمونی دیر ابوت
اگر احساس می کنید جائی از ترانه باید اصلاح شود اشاره کنید . سپاس
روزی برای دوستی نوشتم :
کوزه ای را گفتند : چرا بشکستی؟ صاحب نالایق تو را به این روز درآورده ؟ گفت : خیر ، مجنون سر گشته ای بودم که عشق را وصال شد ، یار خیانت کرد و در خود بشکستم . از خاکم کوزه ای ساختند که باز به دست یار افتاد .
***
و روزی دیگر برای دوست دیگری نوشتم :
پادشاه فیلم شخصیت خوبی نداشت . با اینکه در تمام عمرش ثروت زیادی جمع کرده بود اما باز به دنبال راهی بود تا بتواند مال و منالش را بیشتر کند . گفتند باید از فلان رودخانه عبور کنی ، آن طرف رودخانه جائیست پر از طلا و جواهر و ثروتی انباشته . پادشاه حریص رفت تا به رودخانه رسید . پارو را از صاحب قایقی که هر روز تا به شب ، عرض رودخانه را برای عبور رهگذران به آن سوی آب هزار بار می پیمود گرفت و پارو زد ، بی آنکه بداند او تِلِسم مرد پاروزن را شکسته و خودش تِلِسم این رودخانه شده ، و تا آخر عمر باید این مسیر رودخانه را برود و برگردد . حالا شده حکایت ما ، روز اول چه کسی بود که پاروی این قایق اینترنت را داد به دستمان خدا داند . شده ایم تلسم و روز و شب هم کارمان شده چرخ زدن میان این دریایی که معلوم نیست چقدر از خشکی اش دور شده ایم و پس از این همه راه ، ساحل بعدی اش هم پیدا نیست…
***
دو نوشته ی بالا تقدیم می شود به دو دوست خوبی که لینک شده اند …
عشق مال آدمهای یک لا قباست که بی کاری و بی پولیشون رو فراموش کنند … / لی
متنی را خواندم درباره ی فیلم به اصطلاح مستندی که برای قتل ندا آقا سلطان ساخته بودند به نام تقاطع . به نکته ای اشاره کرد که مرا به یاد جریانی انداخت که حدود یک سال از آن می گذرد ، به عکس زیر دقت کنید .
حساب کنید سرانگشتی ( می توانید برای راحت تر شدن کارتان به پست قبلی هم مراجعه کنید ) ، ببینید این طرفدار آقای احمدی نژاد چقدر باید به دولت بپردازد ؟
اگرچه از این دست عکس ها زیاد بود اما این را به طور اتفاقی سرچ کردم که آمد …