نویسنده: شهاب

امروز روز بیست و دو خرداد است ، من راز فصل ها را ...

امروز صبح بیست و دوم خردادماه است . یک سال گذشت از خاطرات شیرین و تلخ ایام قبل و بعد از انتخابات که همه چیز بود غیر از انتخابات . اتفاقی که باعث شد  امروز دست به نوشتن ببرم ، ویدئوی تلخی بود که اول صبح  یا بهتر بگویم دقایقی پیش دیدم ، تصویر جدیدی از لحظه ی کشته ی شدن ندا آقا سلطان . زاویه ای که به وضوح نشان می داد که چه طور ندا رفت . لحظه جان دادنش که  سرش را بالا آورد ، کامل جان داد و افتاد ... شاید اگر چند شب پیش با چند روز تاخیر فیلم برای ندا را نمی دیدم . شاید اگر شب قبل چند دقیقه از مستند دروغین تقاطع که تلویزیون ایران برای کشته شدن ندا ساخته بود را نمی دیدم هیج انگیزه ای برای دوباره دیدن این صحنه ی دردناک پیدا نمی کردم . بعد از دیدن آن صحنه  با وبلاگ دیگری مواجه شدم که  به جزئیات ماجرا پرداخته بود که لحظه شلیک را نشان می داد  و ندا و استادش هم بودند در تصاویر و عکس ها. زنی که با دیدن صحنه دیوانه وار جیغ کشید ...

به هر حال یکسال گذشت و بدتر از همه چیز این است که تصاویر قتل ندا که هیچ  ، هیچ تصویر دردناکی آن  دلهای سنگی را که باید آب کند ، نمیکند .

اگر پایان فیلم تقاطع را دیده اید بی زحمت در قسمت کامنت ها بگوئید که چه شد .  شاید پنج دقیقه نشد تمام پلان هائی که از این فیلم دیدم .

خرداد

سالمرگ ها

به پای هم پیر می شوند

و سالگردها

می گردند

به دور سالی که تو با

چشمانی باز رفتی

برای پیشواز سالمرگ احترام به شعور شهروند ایرانی

بجـویـنـد و دیــن انـدر آرنـد پـیـش

از ایـــران و از ترک و از تازیـــان / نژادی پدیـــد آید اندر میــــــان

نه دهـقـان ، نه تـرک و نه تـازی بود / ســخن ها بـــه کـــردار بازی بود

هـمـه گـنـج ها زیر دامـان نهـنـد  / بکوشـند و کوشش به دشـمن دهـنـد

به گـیـتـی کـسـی را نـمانـــد وفــــــا  / روان و زبـــانـهـا شــود پــر جــفـا

بــریــزنــد خــون از پــی خواســتـه / شـــــود روزگــــار بــد آراســتـــه

زیــان کســان از پـی سـود خـویـش / بجـویـنـد و دیــن انـدر آرنـد پـیـش

در برخی منابع نوشته بود که این شعر از فردوسی است . اما از آنجائی که  منابع یافته شده برای من قابل قبول نبودند بدون اسم جناب فردوسی این شعر را می گذارم . به هر حال از هر شاعری که باشد ارزش چند بار خواندن را دارد ...