نویسنده: شهاب

برایم رقمی نمانده است










 ده

       با  هزار

             هیچ تفاوتی
ندارد

  هزار هم

     یکیست

                          که تنها

    تعداد
نبودن های

        یکی

           مثل تو اش

              بیشتر شده
است



بندر عباس - مهر ماه ۱۳۸۸

دموکراسی

ما پایبندیم به تمامی قوانینی که در آن واحد به ذهنمان می رسد و قوانینی که طبیعت ذاتمان به ما می گوید . این خود نوعی دموکراسی است...

۲۱ شهریور - روز سینما

خاطره خوبی بود ، بعد از مدتی تمام دست اندر کاران سینما را یکجا دیدیم...

۱- عمادالدین عمادی ۲ - محمد علی قویدل ۳- ابراهیم پشتکوهی ۴- رهبر امامدادی ۵ - مهدی بهرامی ۶ - فرهاد فرزاد امیر ابراهیمی ۷- امیر مینابیان ۸ - علی عسکری ۹ - مهراب بهرامی ۱۰ - ایمان رحیمی ۱۱- فرشید ایرانپرست ۱۲ -  محسن رئیسی ۱۳- حامد بردبار ۱۴-روح اله بلوچی ۱۵- احسان رضائی ۱۶- ایمان رضائی ۱۷- محمود شهبازی ۱۸ - صغری لکزائی فر ۱۹ - مسعود میزائی ۲۰ - مسعود دیرباز ۲۱- سمیرا بی طمع ۲۲- فریده گرمساری ۲۳- مرضیه دهقانی ۲۴- شهاب آب روشن ۲۵- محمد رضا رکن الدینی ۲۶- امین درستکار ۲۷- مهرداد امیر زاده ۲۸- مرتضی نیک نهاد  ۲۹- سلیمه آینه ۳۰- زهرا کریمی ۳۱- سیده حمیده جاهد ۳۲- روشنک علوی ۳۳- محمد سایبانی ۳۴- داود مرزی زاده ۳۵- محمد بانوج ۳۶- حسن بیداروند ۳۷- جواد اخشابی ۳۸- حامد کریمی پور  ۳۹- محمد دادخدائی

توضیح :

۱. در چینش افراد هیچ ترتیبی وجود ندارد و از پیش تعین شده نیست.

۲. این افراد تنها عزیزانی هستند که در بندر عباس زندگی می کنند و در فرصت اندک قادر به هماهنگی با دوستان شهرستانی که در سایر شهرستانها فعالیت سینمائی می کنند نبودیم...

۳ . تمام سعی ما بر این بود تا شخصی را از قلم  نیندازیم. برخی دوستان متاسفانه یافت نشدند و برخی به دلیل مشکلات شخصی نتوانستند در این جمع حضور پیدا کنند ، که در این صورت شاهد جمع کثیرتری می بودیم...

۴. عکس : عبدالحسین رضوانی - طراحی پوستر : مرتضی نیک نهاد

فریدالدین ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحق عطار کدکنی نیشابوری

این پیرمرد رو در یکی از پیاده روهای یزد دیدم. یاد داستان عطار نیشابوری افتادم.

« گویند سبب توبه وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود ، درویشی آنجا رسید و چندبار- شیءالله – گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد! درویش گفت تو همچون من می توانی مرد؟ عطار گفت: بلی! درویش کاسه ی چوبین داشت ، زیر سرنهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغیر شد ، دکان بر هم زد و به این طریق در آمد.»

البته بعد از چند دقیقه اون پیر مرد از جاش بلند و نگاهی به اطرافش انداخت.

متن داستان رو از وبلاگ :  http://ayoobtala.blogfa.com  برداشتم. تنها متنی بود که احساس می کنم دقیق تر بود. نوشته ای است از جامی.

من چشمان هرزه ام را از لا به لای خرابه های این شهر پیدا کرده ام

از ماهِ خدا تنها غذا نخوردنش را بلدم ولا غیر.../

از زندگی کردن تنها خوردن و خوابیدنش را بلدم ولا غیر.../

از دوستی تنها توقعش را بلدم ولا غیر.../

از رسم و رسوم تنها شکستنش را بلدم ولا غیر.../

از اشتباه تنها تکرارش را بلدم ولا غیر.../

از مرگ تنها ترسیدنش را بلدم ولا غیر .../

در این دنیای بزرگ تنها خودم را می بینم ، ذهنم تنها منفی می بافد ، درونم لجنزار بزرگیست ، عقل من تنها بی خیالی میداند و زبانش پر از یاوه است ولا غیر.../

کابوس

* باید تا مدتی کابوس استادی رو که توی کلاس فیلم آرنولد پخش می کنه رو تحمل کنیم

   (و پر از غلط های ریز و درشت فارسی و انگلیسی که تو صحبت کردنشه ) .

* کابوس دکتر

* کابوس مسئولین دانشگاه که این استاد هم فامیلشونه... (چون نمی خوام اسم بیارم بهتره بگم استاد اگر چه واژه استاد هم بیش از حد بزرگه )

* تو یکی از میدون های یزد یک بنر زده بودند برای تبلیغ جنگ شادی (از این برنامه ها که چند نفر میان ژانگولر می کنند ) توی این بنر نوشته شده بود با خوانندگی : محمد رضا شجریان .