نویسنده: شهاب

۲۱ شهریور - روز سینما

خاطره خوبی بود ، بعد از مدتی تمام دست اندر کاران سینما را یکجا دیدیم...

۱- عمادالدین عمادی ۲ - محمد علی قویدل ۳- ابراهیم پشتکوهی ۴- رهبر امامدادی ۵ - مهدی بهرامی ۶ - فرهاد فرزاد امیر ابراهیمی ۷- امیر مینابیان ۸ - علی عسکری ۹ - مهراب بهرامی ۱۰ - ایمان رحیمی ۱۱- فرشید ایرانپرست ۱۲ -  محسن رئیسی ۱۳- حامد بردبار ۱۴-روح اله بلوچی ۱۵- احسان رضائی ۱۶- ایمان رضائی ۱۷- محمود شهبازی ۱۸ - صغری لکزائی فر ۱۹ - مسعود میزائی ۲۰ - مسعود دیرباز ۲۱- سمیرا بی طمع ۲۲- فریده گرمساری ۲۳- مرضیه دهقانی ۲۴- شهاب آب روشن ۲۵- محمد رضا رکن الدینی ۲۶- امین درستکار ۲۷- مهرداد امیر زاده ۲۸- مرتضی نیک نهاد  ۲۹- سلیمه آینه ۳۰- زهرا کریمی ۳۱- سیده حمیده جاهد ۳۲- روشنک علوی ۳۳- محمد سایبانی ۳۴- داود مرزی زاده ۳۵- محمد بانوج ۳۶- حسن بیداروند ۳۷- جواد اخشابی ۳۸- حامد کریمی پور  ۳۹- محمد دادخدائی

توضیح :

۱. در چینش افراد هیچ ترتیبی وجود ندارد و از پیش تعین شده نیست.

۲. این افراد تنها عزیزانی هستند که در بندر عباس زندگی می کنند و در فرصت اندک قادر به هماهنگی با دوستان شهرستانی که در سایر شهرستانها فعالیت سینمائی می کنند نبودیم...

۳ . تمام سعی ما بر این بود تا شخصی را از قلم  نیندازیم. برخی دوستان متاسفانه یافت نشدند و برخی به دلیل مشکلات شخصی نتوانستند در این جمع حضور پیدا کنند ، که در این صورت شاهد جمع کثیرتری می بودیم...

۴. عکس : عبدالحسین رضوانی - طراحی پوستر : مرتضی نیک نهاد

فریدالدین ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحق عطار کدکنی نیشابوری

این پیرمرد رو در یکی از پیاده روهای یزد دیدم. یاد داستان عطار نیشابوری افتادم.

« گویند سبب توبه وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود ، درویشی آنجا رسید و چندبار- شیءالله – گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد! درویش گفت تو همچون من می توانی مرد؟ عطار گفت: بلی! درویش کاسه ی چوبین داشت ، زیر سرنهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغیر شد ، دکان بر هم زد و به این طریق در آمد.»

البته بعد از چند دقیقه اون پیر مرد از جاش بلند و نگاهی به اطرافش انداخت.

متن داستان رو از وبلاگ :  http://ayoobtala.blogfa.com  برداشتم. تنها متنی بود که احساس می کنم دقیق تر بود. نوشته ای است از جامی.

من چشمان هرزه ام را از لا به لای خرابه های این شهر پیدا کرده ام

از ماهِ خدا تنها غذا نخوردنش را بلدم ولا غیر.../

از زندگی کردن تنها خوردن و خوابیدنش را بلدم ولا غیر.../

از دوستی تنها توقعش را بلدم ولا غیر.../

از رسم و رسوم تنها شکستنش را بلدم ولا غیر.../

از اشتباه تنها تکرارش را بلدم ولا غیر.../

از مرگ تنها ترسیدنش را بلدم ولا غیر .../

در این دنیای بزرگ تنها خودم را می بینم ، ذهنم تنها منفی می بافد ، درونم لجنزار بزرگیست ، عقل من تنها بی خیالی میداند و زبانش پر از یاوه است ولا غیر.../

کابوس

* باید تا مدتی کابوس استادی رو که توی کلاس فیلم آرنولد پخش می کنه رو تحمل کنیم

   (و پر از غلط های ریز و درشت فارسی و انگلیسی که تو صحبت کردنشه ) .

* کابوس دکتر

* کابوس مسئولین دانشگاه که این استاد هم فامیلشونه... (چون نمی خوام اسم بیارم بهتره بگم استاد اگر چه واژه استاد هم بیش از حد بزرگه )

* تو یکی از میدون های یزد یک بنر زده بودند برای تبلیغ جنگ شادی (از این برنامه ها که چند نفر میان ژانگولر می کنند ) توی این بنر نوشته شده بود با خوانندگی : محمد رضا شجریان .

این نوشته عنوان ندارد....

مدتی است به چیزهای تکراری فکر می کنم...

به این تلخی حقیقت...

به این حقیقت که من یک خط در میانم...

و تو خط به خط

و مثل این خطهای لعنتی دفتر

که هیچ کدامشان کج نیستند...

بدون عنوان

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...

در پیامی که آمد نوشته شده بود از دکتر زهرا رهنورد

سناریو کمتر از یک دقیقه و شاید هم بیشتر...

روز- خارجی- حیاط خانه زری خانم

اقدس خانم و زری خانم توی حیاط روی نیمچه فرشی کهنه نشسته اند و مشغول پاک کردن سبزی هستند. چادرهایشان به دور کمرشان بسته شده است.

اقدس خانم : دیدی چه طور روسیاه شدند؟

زری خانم: آره . البته آقای ما هم بی تاثیر نبود.

اقدس خانم: آره خدا خیریش بده. می گم بعدش چی میشه؟

زری خانم: هیچی دمشون رو میذارن رو کولشون میرن.

اقدس خانم: این بن خرید کالا رو هم دیگه باید امروز فردا بدن دیگه؟

زری خانم : آره دیگه .

اقدس خانم : ول کن این سبزی ها رو . برو اون گوجه ها رو بیار بشوریم...

زری خانم : آره راست میگی اقدس جون . آقامون گفت تو این آشه به جای سبزی پیاز داغو روغنشو زیاد کن.

اقدس جون : چه آشی بشه این ....

زری خان و اقدس خانم با هم  می خندند. 

امیدواری یا خیالبافی

آدم همیشه امیدواری شاید نباشم اما همیشه هم تا جریانی برام به طور قطع ثابت نشه ذهنم دست از سرش بر نمی داره... همیشه یه چند درصدی برای اتفاقهایی که هیچ کی پیش بینی نمی کنه پیش خودم نگه می دارم... 

هنوز هم دارم فکر می کنم قراره یه اتفاقی توی این روزا یا چند روز دیگه ... نمی دونم شاید هم این خیالبافی افراطی منه...  

شاید هم آب از آب تکان نخورد...   

( ترانه ندا با صدای شاهین نجفی )

عکس های تکراری

سلام ، با اینکه ممکنه  این عکس ها رو این روزها زیاد دیده باشید اما تو این اوضاع دوباره دیدنشون خالی از لطف نیست. این عکس ها رو گذاشتم تا بعضی ها از توی توهم بعضی چیزا بیان بیرون ...  

(چه کسی شیشه های ماشین مردم را می شکند ؟) 

آیا غیر از این است که به این افراد گفته باشند که این کار را بکنند ؟ 

البته نشانه رفتن آن سرباز به بالای یک ساختمان هم کم سوال بر انگیز نیست. آیا قصد دارد به افرادی که در خیابان جز معترضین نیستند شلیک کند ؟

  یک عکس تکراری  

 

منبع اصلی عکس بالا  رو ندیدم

عکس پائین از سایت : ‌BBC