نویسنده: شهاب

بدون عنوان

وقتی که من نگاه کردم تو هم نگاه کرده بودی

من سکوت و آرامش را میدیدم

و اضطراب و بی قراری را تو

من روزهای بی خیالی

و روزهای تکراری را تو

من صداقت را

و خیانت را تو

ما هر دو به چشمان هم خیره شده بودیم...

نگاه ها و قصه ها رو ما می سازیم 

یه روز به قصه هامون نگاه می کنیم می بینیم چقدر به گذشته ها نگاه کردیم و واسشون قصه ساختیم...

و حالا موندیم با یه عالمه نگاه که پشت هر کدومشون هزار تا قصه است.

بازی شوو  یلدا

سلام. 

به علت اینکه در سفر هستم و امکان گذاشتن عکس از دوران بچگی ام نیست تنها عکسی که از اون دوران فعلا در دسترس موجود است را می گذارم... 

 

قطره

وقتی که در آن حلقه که قطره ی کوچکی بر آن است بدمی کم کم حباب کوچکی می شود و بزرگ می شود و بزرگتر می شود و از حلقه جدا می شود و در هوا می چرخد. و می دانی زمانی که با جسمی بر خورد می کند چه می شود.

و شاید بر سر جایش قطره ای به جا بماند.