سریال دوس به یکی از محله‌های نیویورک که به همین نام معروف است می‌پرازد، این سریال چند داستان از دهه هفتاد و هشتاد میلادی را در بر می‌گیرد. چندین روسـپی خیابانی، رئیس‌هایشان، و یک برادر دوقلو که با دو شخصیت متفاوت از محورهای اصلی داستان هستند که در برخی قسمت‌ها مسیرشان با هم تلاقی پیدا می‌‌کند. روسـپی‌ها ذره‌ذره از خیابان‌ها به فاحـشـه‌خانه‌ها و فیلم‌های پــورن راه پیدا می‌کنند، شغل‌ها تغییر کرده و پلیس‌ها در پی آن هستند که با تغییر کاربری برخی ساختمان‌ها با فحشای موجود در خیابان‌ها به خصوص محله دوس مبارزه کنند.
فیلم به نوعی پوست‌اندازی شهر نیویورک در دهه هفتاد و هشتاد میلادی و خیزش به سمت چیزی که الان آن را به یک نیویورک مدرن تبدیل کرده می‌پردازد.
سریال از فصل اول سنگ بزرگی را برداشته که متاسفانه قادر به حمل آن نیست. چندین شخصیت مختلف، داستان‌های متعدد آن‌ها، ورود پلیس به داستان برای جلوگیری از فحـشا، همگی باعث شده که سریال به یک مجموعه خرده روایت‌هایی تبدیل شود که در نهایت داستان جذابی را کامل نمی‌کنند. با شروع فصل اول این برداشت وجود دارد که قرار است در نهایت ما یک داستان عظیم که سرنوشت هر یک از شخصیت‌ها آنچنان مهم و در هم تنیده با سایرین باشد را دنبال کنیم، اما با اتمام فصل دوم مشخص می‌شود که این خرده روایت‌ها تنها در برگیرنده یک سری رویدادهای به اصطلاح تاریخی‌اند که نه پشتوانه مستند دارند و نه با حذف برخی از آن‌ها به کلیت پیرنگ لطمه‌ای وارد می‌شود. در کل مروری بر نیویورک آن دهه‌ها، تغییروتحول در مشاغل جنـسی و پشت‌صحنه این تغییرات از بخش‌هایی‌ست که می‌تواند برای علاقمندان به دیدن سریال جذاب باشد. سریالی در سه فصل از ساخته‌های شبکه HBO.

| بدون نظر

میشائیل هانکه فیلمساز اتریشی از اولین فیلم خود یعنی «قاره هفتم»، طغیان و خشونت را محور اصلی کار خود قرار داده است. او در فیلم اولش داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند که بر تمامی کلیشه‌های یک زندگی امروزی و مدرن قیام کرده و سعی می‌کنند همه آنچه که به دست آورده‌اند را نابود کنند. او در فیلم دومش با عنوان «ویدئوی بنی»، تاثیر صحنه‌های خشونت آمیز و عادی‌سازی آن در رسانه ها را مورد بررسی قرار می‌دهد تا جایی که بنی صرفا برای اینکه ببیند یک اسلحه کشتار حیوانات بر روی انسان چگونه کار می‌کند دختر نوجوانی را به قتل می‌رساند. در ادامه و فیلم سوم خود یعنی «۷۱ جز از روزشمار یک شانس» داستان واقعی دانشجوی جوانی را روایت می‌کند که پس از دست و پنجه نرم کردن با مسائل مختلف زندگی دانشجویی در نهایت با از کوره در رفتن دست به قتل تعدادی مشتری بانک می‌زند، مشتریانی که پیش از این داستان زندگی هر کدامشان را دنبال کرده‌ایم، در نهایت جوان خودش را هم می‌کشد. خشونت اگر نگوییم در هر سه آثار به یک مقدار اما هیچ اثری از این کارگردان اتریشی سراغ ندارید که او با ظرافت این خشم‌وخشونت پنهان انسانی را ذره‌ذره هویدا نکند. ویژگی که میشائیل هانکه را از هم‌نسلان خود جدا می‌کند نگاه جامعه‌شناسانه به بدیهی ترین رفتارهایی‌ست که انسان در یک اجتماع از خود بروز می‌دهد.
از طرفی علاقه این کارگردان به پلان‌ها و اینسرت‌هایی که از برسون سراغ داریم، ادای دینی‌ست به این کارگردان فقید فرانسوی، به نوعی در برخی پلان‌ها ناخواسته یاد فیلم «پول» و یا «یک مرد گریخت» او می‌افتیم. در هر حال سینمای هانکه از همان ابتدا دست بر شیوه، نگاه و موضوعاتی می‌گذارد که حتی با گذر زمان در آثار متاخر او همچون «عشق» یا «پایان خوش» نیز می‌بینیم. دیدن آثار این کارگردان مهم سینما به علاقمندانِ سینمای اروپا و همین‌طور دنبال‌کنندگان آثار روانکاوانه به شدت توصیه می‌شود.

| بدون نظر

مربای شیرین نوشته هوشنگ مردای کرمانی داستان نوجوانی به اسم جلال را روایت می‌کند که یک روز صبح تلاشش برای باز کردن یک شیشه مربا نتیجه‌ای ندارد. مادرش، همسایه‌شان آقای زینلی، همکلاسی‌هایش، مدیر و معلم‌های مدرسه، بقالی که از او را مربا خریده، هیچ کدام یارای باز کردن در شیشه مربا را ندارند، باز نشدن در شیشه باعث بوجود آمدن شایعاتی شده که مردم را به خریدن بیشتر مربای شیشه‌ای ترغیب می‌کند. حتی زن آقای زینلی هم با خرید زیاد مربا باعث بالا رفتن قند پدر و مادرش می‌شود. از طرفی کارخانه شبدر که شیشه‌های مربا را روانه بازار کرده تصمیم می‌گیرد برای عدم شکایت جلال و مادرش از آنها دلشان را به دست بیاورد اما آنها شرط مهم‌تری دارند، قصدشان این است به کارخانه رفته و آنجا را از نزدیک ببینید. تا اینکه یک روز ماشین کارخانه به دنبال او و مادرش آمده و آنها را به کارخانه مرباسازی می‌برد بعد از بازدید از آنجا به کارخانه شیشه‌سازی می‌روند. مسبب باز نشدن در شیشه مردی‌ست که در آنجا کار می‌کند. او با دیدن جلال و مادرش آنها را برداشته و به مدرسه‌ای می‌برد که جلال در آن درس می‌خواند و جلوی همه پسرش که از قضا همکلاسی جلال است را مقصر اهمال کاری او در ساخت شیشه‌های ناقص معرفی می‌کند. در همان موقع به طور اتفاقی توپی به شیشه مربای جلال خورده، روی زمین افتاده و می‌شکند.
فارغ از شباهت زیاد این داستان بلند به داستان کوتاه قوطی کنسرو نوشته عزیز نسین، مربای شیرین سعی دارد روند اتفاقات را از یک تَرَک کوچک به یک شکاف بزرگ تبدیل کند، اما چیزی که در نهایت با آن روبرو هستیم، شخصیت‌هایی‌ست که از سطح وجودی‌شان پا را فراتر نمی‌گذارند. شخصیت‌های تیپیکال، فصل‌هایی که بدون جزئیات شروع و تمام می‌شوند. تلاش نویسنده برای بدست آوردن دل سینماگران تا در نهایت از روی این داستان فیلمی ساخته شود در بی‌جزئیاتی آن مشهودش است. درست عین یک پلات چند صفحه‌ای برای شروع نگارش یک فیلمنامه. اگر چه داستان به مساله مهمی چون عدم پیگیری مردم نسبت به بدیهی‌ترین حقوقشان می‌پردازد و آن را به چالش می‌کشد، اما فرمی که نویسنده برای شیوه روایتش انتخاب کرده و آن را اینقدر دم‌دستی می‌کند به نوعی دست‌کم شمردن نوجوان‌هایی‌ست که قرار است مخاطب این داستان باشند. مربای شیرین که قرار است یک داستان به اصطلاح رئال باشد، جهان خودش را با الهام از واقعیت به گونه‌ای می‌سازد که خیلی از اطلاعات داده شده به مخاطب تطابقی با واقعیت ندارد. و کوتاه‌تر بودن آن فرصت را از نویسنده برای پرداختن به جزئیات بیشتر و کارکردن روی اطلاعاتی که مخاطب باورشان کند می‌گیرد.

| بدون نظر

شما که گوشه‌‌ی خانه نشسته‌اید، از رنج حاکم بر جامعه هیچ نمی‌دانید!
آنتوان چخوف، نویسنده روس، در داستان «غصه» به موضوع «تنهایی» می‌پردازد. یا به صورت دقیق‌تر موضوع داستان، تنهایی طبقه پایین دست جامعه است و رنجی که ان افراد به تنهایی به دوش می‌کشند.
در ابتدای داستان با یونا اشنا می‌شویم، مردی که به تازگی فرزندش را از دست داده و در ادامه متوجه می‌شویم فرزند یونا آخرین کسی بوده که در کنار خود داشته است. پیرمرد حالا کاملا تنها شده و به دنبال گوشی می‌گردد  که با شنیدن درد دل‌هایش اندکی تسکینش دهد.
چخوف در ابتدای داستان به مخاطب می‌گوید که «غصه» بزرگ چیست و این چنین مخاطب را به همدردی با یونا همراه می‌کند. مخاطب هم در تک تک افرادی که یونا تلاش می‌کند با او ارتباط برقرار کنند ملتمسانه چشم‌انتظار اندکی ترحم است. مخاطبی که در کمال آرامش پشت صفحه‌های کتاب، آماده شنیدن حرف‌های نویسنده نشسته و دغدغه هیچکدام از مسافران درشکه را ندارد. اما این مخاطب بی‌دغدغه مورد احترام نویسنده نیست و در پایان دلیلی نمی‌بیند که مرگ پسر را برای این مخاطب توضیح دهد. بلکه اسب یونا را شایسته‌تر می‌داند و او را برای شخصیت گوش شنوای داستان انتخاب می‌کند. تنها اسب داستان که تنهایی یونای پیر را بهتر درک می‌کند. اسبی که در درجه‌بندی جامعه از طبقه اجتماعی یونا هم پایین‌تر قرار می‌گیرد. اسبی که خیلی تنهاتر از یونا است.
در واقع مخاطب داستان برای نویسنده در مقام مسافران درشکه قرار دارد و هدف نویسنده یادآوری جایگاه مخاطب به اوست.

در این روزهای قرنطینه‌ی خانگی، می‌توانید بخش کوتاهی از زمان خود را به خواندن این داستان تأمل برانگیز اختصاص دهید.

| بدون نظر

سن که بالا میره و بر سر موی سپید می‌زنه، راه رفتن که سخت میشه و نفس آدمی تنگ میاد… دست ها که به لرزه میفتن و لحظه های زندگی سخت می شن همه خاطرات خوب از آن گذشته ها میشن. اونجاست که آدم باور می‌کنه “نه! مثل اینکه دیگه فرصتی ندارم” اونجاست که باور می‍کنه زندگی یه لحظه‌ست! مهم نیست خوب یا بد فقط یه فرصت کوتاهه! همونجاست که ناامیدی رو باور می‌کنه! می‌فهمه احتمالا تو این پرش آخر پاش می‌ره رو خط و نوبتش تموم میشه.
از همونجا راهشو کج می‌کنه و مسیرشو می‌ندازه تو کوچه پس کوچه های بچگی و می‌افته دنبال توپ پلاستیکی … دوست داره یکی وسط بازی صداش کنه بیاد تو خونه… دوست داره بشینه و مشقاشو بنویسه و غر بزنه… دوست داره همه این گذر عمر خاله بازی باشه و هزار راه نرفته باقی مونده باشه…
نه اینکه اون روزا خیلی بهتر بودن از این روزا، نه اینکه اون آدمایی که قبلا داشته رو بیشتر از آدماییی که الان داره دوست داشته باشه، واسه اینکه اون روزها فرصت داشته… فرصت فراوون برای زندگی کردن… فرصت آرزو کردن و فرصت آرزو داشتن. باور به زندگی کردن و حضور داشتن. فرصت اینکه اگه تو وسطی توپ خورد بهش جونش رو با اون گلی که گرفته برگردونه … که تو بازی بمونه …

فقط همین قدر طول می کشه تا آدم بفهمه تو این دنیا چقدر کوچیکه! اندازه یه عمر!

امروزه ما هم تو این مملکت یه جور دیگه می‌فهمیم فرصت کمه و زندگی کوتاه. هنوز نه موهامون اونقدر سفید شده نه دستامون به لرزه افتاده. نه چشمان کم سو شده و نه دندونامون یکی بود یکی نبود شدن. ولی کمرمون خم شده. پاهامون هم دیگه نای راه رفتن نداره. اگر هنوز فرصتامون از دست نرفتن واسه اینه که هیچ وقت فرصتی نداشتیم که بذاریم گذر زمان از دستمون ببرتش. عمرمون دراز نبوده اما زود از سرمون گذشته. آرزوهای کوچیکمون بلند مدت شده و سرمایه گذاری روشون سخت. دری نمونده که نزده باشیم. ما هم به نوع دیگری از فرصت های آینده نا امید شدیم. روانمون پیر شده و امیدی به فرصت های آینده نداره. در به در تو کوچه های خاطراتمون می‌گردیم دنبال نرخ دلار پارسال و سا‌های قبل. قیمت لباس و موبایل… قیمت نون و شیر و پنیر…می‌گردیم بین روزای بی خیالی و بستنی پنجاه تومنی و گرگم به هوا… هرچی می‌خریم حساب می‌کنیم قبلا چی می‌شد باهاش خرید!؟
عمر ما ارزون گذشت… نه آنچنان خاطره ای برامون مونده برای تعریف کردن و نه حرفی برای زدن… اگه نمیریم و بخوایم تعریف کنیم چی بر ما گذشت، خلاصه عمر ما میشه نذاشتن و نتونستن و نرفتن… یه حرف “ن” اول همه فعلامون محکم و استوار نشسته.

ما بچه‌های مرزهای بسته‌ایم؛ بچه‌های درهای بسته. بچه‌های دست‌های بسته‌، بچه‌های ایران.

| بدون نظر

«لوبیا سبز» یا اصطلاحا «درازقد» ساخته کارگردان جوان روس کانتمیر بالاگوف، داستان دردهای جنگ و پس از آن را روایت می‌کند. یکی از دو دوست صمیمی که در جبهه‌های جنگ به سربازان خدمات جنسـی می‌دادند باردار شده و پسری به دنیا می‌آورد. دیگری که آسیب روحی دیده از جبهه مرخص شده و در بیمارستانی مشغول به کار می‌شود. او به دوستش قول داده از پسر تازه به دنیا آمده‌اش مراقبت کند. اما کمی بعد ناخواسته باعث مرگ فرزند دوستش می‌شود. با گذشت مدتی مادر از جنگ برمی‌گردد و با خبر فوت پسرش روبرو می‌شود. او از دوستش می‌خواهد به خاطر عدم ناباروری که دچارش شده او برایش فرزندی را به دنیا بیاورد. دوست قد درازش تلاش می‌کند اما بی‌فایده است.
شیوه هنرمندانه فیلمساز برای افشای جنایتی که در حق زنان حاضر در خط مقدم می‌شود ذره ذره پدیدار می‌شود. فیلم با شُک عصبی ایا (قددراز) شروع می‌شود، با زخم روی شکم ماشا (دوستش) ادامه پیدا کرده و در نهایت با صحنه‌ای که ماشا با خانواده پسری که دوستش دارد سر یک میز می‌نشیند به اوج خود می‌رسد. نقش ماشا و امثال ماشا در جنگ روشن می‌شود، ارزش داشتن یک فرزند برای شخصی که از همه جا رانده و مانده نمایان شده و ارزش‌های انسانی در کنار هم بودن و حمایت از دیگری پس از انبوهی از فجایع خود را نشان می‌دهد. تلاش کارگردان در لوبیاسبز چیزی جز ستایش زندگی و امیدواری نیست.
رنگ‌ها، فضاسازی، قاب‌بندی‌های خیره‌کننده، داستان ساده و تاثیرگذار، شخصیت‌پردازی درست از آن بخش‌های مهم فیلم است و اگرچه در زیرلایه با نقد جنگ و تاثیرات مخرب آن حتی پس از پایان یافتنش روبرو می‌شویم، عادی جلوه دادن جریان بخش زیادی از جامعه کمونیست در زمان شوروی از نکاتی‌ست که جای بحث و گفتگوی بیشتری دارد. در میان انبوه جوایزی که امسال فیلم انگل به خانه برد، جشنواره‌ها می‌توانستد توجه ویژه‌تری به این فیلم داشته باشند. مخصوصا که به عنوان یکی از چند نامزد بهترین فیلم خارجی زبان در رقابت اسکار حضور داشت. دیدن فیلم جذاب و دوست‌داشتنی «لوبیاسبز» یکی از خوب‌های سال ۲۰۱۹ را از دست ندهید.

| بدون نظر

کتابی در باب جنگ، عکاسی از جنگ و هرآنچه از فجایع بشری تا کنون به تصویر کشده است. شاید این کتاب پاسخی باشد به اینکه چرا بعد از هجمه اخبار بد، بی تفاوت می‌شویم، برایمان مرگ یا مصیبت دیگران عادی می‌شود. اینکه برخورد مردم با این اخبار بد از چه زمانی، به چه شیوه‌ای ثبت شده و چرا اخبار تلخ غالبا بخش گسترده‌تری از رسانه‌ها را درگیر می‌کند. در پایین بخش‌هایی از کتاب را می‌خوانید:

این مشاهدات حاوی پیامی دوپهلو هستند؛ رنجی که در معرض دید قرار گرفته مهر تاییدی است بر آنچه وقیحانه و ناعادلانه در حالا وقوع است و باید بهبود یابد، و از طرفی نیز حضور همیشگی این عکس‌ها و ترس‌ها دیگر کمکی نمی‌کنند؛ آن‌ها تنها این باور را قدرت می‌بخشند که تراژدی در بخشی از جوامع عقب‌‌مانده‌ی جهان که حتما فقیر هم هستند، اجتناب‌ناپذیر است.
باید گفت برای بسیاری، دیدن صحنه‌ای خوفناک آرزوست. اگر از واژه‌ی آرزو استفاده کنیم، داریم به یک انحراف روانی نادر اشاره می‌کنیم.
درواقع در اکثر جوامع مدرن، {دیدن} ضرب‌و‌شتم شادی‌زاست تا شوک‌آور؛ اما درست نیست به همه‌ی خوشونت‌ها به یک میزان بی‌اعتنا باشیم؛ بعضی در مقایسه با فجایع دیگر بیشتر مستحق طعنه هستند.
رسانه‌ها به یاری تصاویر، گرایشات عموم را هدایت می‌کنند. تا وقتی عکس‌ها زنده‌اند، جنگ واقعی به ‌نظر می‌رسد.
این برانگیختگی بیش‌ازحد {ماحصل از دیدن مداوم اخبار ناخوش‌آیند} «ذهن نکته‌سنج را کُند» و آن را به «رخوتی قسی‌القلب» دچار می‌کند.
شکم گنده‌ی مدرنیته واقعیت را جویده و تمامی‌اش را در قالب تصاویر به بیرون تف کرده است.

کتاب «تماشای رنج دیگران» نوشته سوزان سانتاگ، به ترجمه‌ی زهرا درویشیان در نشر چشمه به چاپ رسیده است.

| بدون نظر

نمایشنامه «حالا کی قراره ظرفا رو بشوره؟» نوشته ماتئی ویسنی‌یک، این بار هم سراغ ایده‌ای در جامعه کمونیستی رفته و رفتارهای حکومت این گونه جوامع را به نقد کشیده است. این متن که انگار بیشتر قرار است یادبودی برای اوژن یونسکو نویسنده بزرگ رومانیایی باشد که از دست حزب کمونیست رومانی به فرانسه کوچ کرده، فضایی سوررئال و گاه ابزورد همچون نمایشنامه‌های یونسکو را به تصویر می‌کشد.
داستان، داستانِ شاعری‌ست که پس از مدتی حزب متوجه می‌شود اشعارش در راستای خدمت به اهداف حزب نیست. سردبیر نشریه‌ای که او با کار می‌کند کم‌کم از انتشار اشعار او سرباز می‌زند تا اینکه یک شب شاعر در حالت مستی بر مجسمه استالین ادرار می‌کند، ادرار کردن او باعث می‌شود مدتی را در زندان سپری کند. او که در مدت زندانی شدن با یک استاد دانشگاه (استاد خود شاعر)، وکیل و وزیر سابق هم‌بند شده، تصمیم می‌گیرند یک شب یکی از صحنه‌های آوازخوان طاس نوشته یونسکو را اجرا کنند، این اجرا باعث می‌شود که مسئولین زندان بخواهند از دیالوگ‌های نمایش اجرا شده کدهایی که احتمالا به ضرر حکومت هستند را کشف کنند. مدتی بعد شاعر هر چه سعی دارد به آنها بفهماند که اینها بخشی از دیالوگ‌های یک نمایش است و یونسکو و آوازخوان طاس اسامی رمزی نیستند فایده ندارد. چند سال بعد شاعر از زندان آزاد شده و پس از درک این موضوع توسط حزب که آثار یونسکو ضد کمونیست نیست و بیشتر ضد فاشیست به نظر می‌رسند، نمایشنامه کرگدن وی به چاپ می‌رسد. شاعر برای اجرای نمایشنامه کرگدن با یک گروه تئاتر همکاری می‌کند اما کارگردان که خود برای حزب احترام قائل است لحظاتی از نمایشنامه را که احتمالا علیه کمونیست به نظر می‌رسد را حذف می‌کند.
چیزی که این نمایشنامه را به نمایشنامه‌ای با همین حال و هوا نزدیک می‌کند، استفاده از فضاسازی سوررئال ویسنی‌یک است که نمونه آن را در «ریچارد سوم اجرا نمی‌شود» هم دیده بودیم. نویسنده برای اینکه به ذهنیات، و حال و هوای آثار نویسنده نزدیک شود با خلق فضائی سوررئال قدم به دنیای درونی نویسنده می‌گذارد. حضور شخصت آوازخوان طاس، صحنه‌ای که زندانیان و رئیس زندان به همراه دختر کافه‌چی یکی از صحنه‌های این متن را اجرا می‌کنند، و یا در پایان نمایشنامه جایی که شاعر غرق در خون منتظر است تا آمبولانس بیاید اما به جایش سروکله‌ی کامیون اسباب‌کشی پیدا می‌شود و در نهایت با یونسکوئی که گویی وجود ندارد هم‌صحبت می‌شود، تماماً تلاش نویسنده برای نزدیک شدن به دنیای یونسکو است. شناخت دقیق نویسنده از جوامع توتالیتر (زیست آگاهانه نویسنده در همچون جامعه‌ای) و همین‌طور به تصویر کشیدن سیاهی‌های آن خواننده را با شباهت‌های جهان متن و جهان واقعی که در آن زیست می‌کند روبر می‌کند. شباهت سرنوشت ماتئی ویسنی‌یک و یونسکو که هر دو مجبور به ترک رومانی و کوچ اجباری به فرانسه می‌شوند و هر دو شروع به نگارش نمایش‌نامه‌های فرانسوی زبان می‌کنند در القای دقیق‌تر وضعیت بودجود آمده برای یک هنرمند جهان وطن که در یک جامعه بسته‌ای همچون رومانیای زمان شوروی زیسته‌ بی‌تاثیر نیست. طنز جاری در برخی از صحنه‌ها، شاعری که با رندی همه موافقین حزب را دست می‌اندازد و حتی اشاره به حماقت مسئولین و کارشناسان حزب نه فقط برآمده از قلم ویسنی‌یک بلکه یک امر اجتناب‌ناپذیر اینگونه حکومت‌هاست که می‌توان نمونه‌اش را در زمان حاضر نیز دید.
«حالا کی قراره ظرف‌ها رو بشوره؟» نوشته‌ی ماتئی ویسنی‌یک، و ترجمه ملیحه بهارلو در نشر کتاب فانوس به چاپ رسیده است.

| بدون نظر

مغموم و پریشان برای این سوالات:
1- چند بار وقتی باعث رنجش کسی شدیم. حتی اگر ۱ درصد مقصریم برای عذرخواهی، دلجویی و جبرانش تلاش کرده‌ایم؟
2- چند بار پذیرفته‌ایم که ما هم ممکن است در یک کدورت پیش آمده نقش داشته‌ باشیم؟
3- چند بار عذرخواهی‌مان واقعی بوده و فقط برای رفع تکلیف و یا عدم باورمان به آن عذرخواهی نکرده‌ایم؟
4- چند بار وقتی فهمیدیم در گذشته اشتباه کرده‌ایم برای پذیرفتن و جبران و یک عذرخواهی ساده، پشت بحث جدیدی خودمان را مخفی نکرده‌ایم؟

| بدون نظر

نمایشنامه «سوخته از یخ»  نوشته پیتر آسموسن داستان زن (سیبیل) و مردی (ایزبراندت) را روایت می‌کند که سال‌ها قبل در همسایگی هم زندگی می‌کردند و پس از مدتی عاشق یکدیگر می‌شوند. این عشق و علاقه زیاد تا زمانی ادامه پیدا می‌کند که دختر باردار می‌شود. و کمی بعد تصمیم می‌گیرد مرد را برای بزرگ کردن بچه‌ از زندگی‌اش بیرون کند. او تصور می‌کند که با این شرایط نمی‌تواند عشقش را بین فرزند و مردی که دوست دارد تقسیم کند. حالا پس از گذشت چند سال مرد که پیمانکار ساختن تعدادی مجتمع آپارتمانی شده قصد دارد خانه زن و دخترش (میرا) را برای ادامه روند آپارتمان‌سازی خراب کند، او نامه‌ای می‌نویسد و از دخترش می‌خواهد که برای یک روز وقتشان را با هم بگذرانند و با این شرط او دیگر خانه‌شان را خراب نکرده و برایش ارثی را هم در نظر می‌گیرد. شاگرد مرد (آدام) که پسر جوانی‌ست مامور نگارش و رساندن نامه به دختر می‌شود. در این بین مادر نامه را خوانده و آن را به دخترش می‌دهد. اما در پشت پاکت نامه یادداشت آدام که برای میرا نوشته را نمی‌بیند. همین یادداشت و قرار گذاشتن پشت پنجره باعث ایجاد علاقه‌ای بین میرا و آدام می‌شود. مادر که از این شکل‌گیری علاقه آگاه می‌شود، عدوم ورود آدام به خانه را به خدمتکارش (ماریا) اعلام می‌کند. اما چند روز بعد سروکله‌ی برادر آدام (دیوید) پیدا می‌شود. دیوید به بهانه جویا شدن نظر میرا در مورد دیدار با پدرش وارد اتاق او شده و خبر می‌آورد که آدام به خاطر برخورد با تراموا مجروح شده و دیگر نمی‌تواند میرا را ببیند، با همین حال او نامه شفاهی برادرش را برای میرا می‌‌خواند اما در ادامه از او می‌خواهد که با هم باشند ولی میرا فقط عاشق آدام است و علاقه‌ای به دیوید ندارد. او به میرا این خبر را می‌رساند که آدام شب گذشته مرده است. با شنیدن این خبر حال میرا خراب می‌شود. با رفتن دیوید سیبیل دکتری را بالای سر میرا می‌آورد. میرا حال خوبی ندارد، حتی با بازگشت دیوید و خواستگاری کردن رسمی میرا از مادرش، میرا او را با آدام اشتباه می‌گیرد. کمی بعد ناخوشی روانیِ میرا باعث مرگش می‌شود و دیوید با دیدن این صحنه جنون‌زده از خانه خارج می‌شود. سیبیل هر کاری می‌کند بدن بی‌جان میرا تکان نمی‌خورد. در صحنه آخر متوجه می‌شویم که ایزبراندت نقشه‌‌ای داشته تا با ایجاد علاقه بین آدام و میرا انتقامی از معشوقه‌ی سابقش بگیرد. حتی ایده نگارش چند خط نامه پشت پاکت از او بوده. آدام که زنده‌ است و تنها پاهایش را از دست داده شاهد اعترافات ایزبراندت می‌شود. ایزبراندت هم پس از کمی دردودل و توهین به آدام و همین‌طور گفتن این حقیقت که قصد داشته خانه را خراب کند اما با ورود به آنجا دیده کسی در خانه نیست روی زمین افتاده و می‌میرد.
نمایشنامه عاشقانه «سوخته از یخ» که سعی می‌کند با نگاهی سمبولیک به مقوله عشق (و عشق ازدست‌رفته) بپردازد، با مخفی کردن برخی اطلاعات عین دروغین بودن حضور پدر ماریا و همین‌طور اجیر شدن ماریا برای خبررسانی به ایزبراندت تا پایان جذابیت خود را حفظ می‌کند. البته با کم شدن حجم برخی منولوگ‌ها ریتم اثر می‌توانست مناسب‌تر باشد. کشف حقایقی از زندگی ماریا (اینکه احتمالا ایزبراندت پدر بچه اوست) و یا نقشه‌ای که در پایان در مورد انتقام ایزبراتدت لو می‌رود، تصاویر عاشقانه از دورانی که سیبیل در مورد آشنایی‌اش با ایزبراندت نقل می‌کند، باغی پر از بوی بابونه و شکوفه‌های گیلاس که نمادی برای شکوفا شدن یک عشق تازه است و خراب شدن خانه‌ای که نماد آخرین یادگاری این عشق به شمار می‌رود و یا برخی دیالوگ‌هایی که در جواب هم گفته نمی‌شوند، از جذابیت‌های این متن نمایشی‌ست.
نمایشنامه «سوخته از یخ»  نوشته پیتر آسموسن چهل‌وهفتمین نمایشنامه از مجموعه نمایشنامه‌های دورتادور دنیاست که با ترجمه مهسا خیرالهی در نشر نی به چاپ رسیده است.

| بدون نظر