«در ذات هر ایدئولوژی نهفته است که در پی هواداران وفادار، متعصب و به طور کلی سرسپرده باشد.»
خانه دایی یوسف
خانه دایی یوسف نوشته اتابک فتح‌­الله­‌زاده، عضو سابق سازمان فداییان خلق است. کتاب شامل خاطراتی از نویسنده و دوستان و  اطرافیان اوست که ناچار به ترک وطن و کوچ به شوروی شده­­‌اند. این افراد دو نسل از ایرانیان را شامل می­­‌شوند؛ ایرانیان عضو حزب توده و فداییان خلق که بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شوروی پناه بردند و گروه دیگری که بعد از انقلاب ۵۷ به شوروی پناهنده شدند.
خانه دایی یوسف استعاره از شورویِ تحت رهبری جوزف(یوسف) استالین است که با پروپاگاندای قدرتمندش برای کمونیست­­های ایرانی تبدیل آرمانشهری بی­­‌بدیل شده بود. به طوری که همه آن­ها چشم بر معایب و کاستی­­‌های این کشور بسته بودند و حتی برخی از آنان پس از مهاجرت و مواجهه با وضع اسفناک کشور همچنان حاضر به باور شرایط موجود نبودند. شرح حال ایرانی­‌هایی که به حکومت کمونیسم بیشتر از چشم­های خود اعتماد داشتند!
روایت از زمانی شرح داده می­‌شود که گورباچف زمام امور را در دست گرفته و شرایط مهاجران ایرانی بهبود یافته است. ایرانیان گروه اول که از تبعید به سیبری جان به در برده‌­­اند در تاشکند ساکن شده و زندگی می­‌کنند. نویسنده جزء گروه دوم مهاجران است. فتح الله زاده همراه با شرح حال خود و روند زندگی‌اش در تاشکند به زندگی ایرانیان قدیمی می‌­­پردازد و در عین حال با وارد کردن انتقاداتی به سازمان فداییان خلق تصویر روشنی از وضعیت زمان زندگی­­‌اش در شوروی ارائه می­­‌دهد.
متاسفانه نثر کتاب روان و دلنشین نیست. در بسیاری از بخش­­‌های کتاب جمله‌­­هایی دیده می‌­­شود که با یکبار ویرایش می‌­­توانستند شیواتر بیان شوند. یا بسیاری از کلمات استفاده شده می‌­­توانستند با کلمات بهتری جایگزین شوند. از طرفی شاید همین مشکلات نگارشی و ویرایشی دلیلی بر مستند بودن مطالب کتاب و اعتماد بیشتر مخاطب شوند.
کتاب خانه دایی یوسف راوی سرنوشت بخشی از افراد در تاریخ کشور است که از نظر ما دور مانده‌اند. اگر علاقه دارید بدانید چه بر این بخش از مارکسیست­‌های ایرانی در سال‌های اخیر گذشته می‌­توانید از این کتاب کمک بگیرید.

| بدون نظر

کشف سوسیس کاری نوشته اووه تیم نویسنده آلمانی داستان زنی را روایت می‌کند که به واسطه سوسیس‌های منحصربفردش مشتری‌های همیشگی دارد. مرد جوانی برای یافتن زن که سالهاست خبری از او ندارد وارد هامبورگ شده و او را در یک آسایشگاه سالمندان پیدا می‌کند. او برای فهمیدن راز خوشمزگی آن سوسیس‌ها سراغ زن رفته و می‌خواهد بداند این سوسیس چگونه کشف شده. زن قبل از رسیدن به مساله کشف سوسیس بخشی از زندگی خودش در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم را روایت می‌کند که در اوج تنهایی یک سرباز فراری را به خانه‌اش راه داده و او را مدت‌ها پیش خود نگه می‌دارد. حتی پس از اتمام جنگ او به پسر نمی‌گوید که جنگ تمام شده که شاید چند روز بیشتر او را پیش خود نگه دارد. به واسطه این داستان ما با شرایط مردم آلمان در جنگ جهانی و همین‌طور سالهای پس از آن که اقتصاد به سمت معامله کالابه‌کالا رفته آشنا می‌شویم.
تلاش نویسنده برای به عقب انداختن مساله کشف سوسیس آزاردهنده شده، و از سویی پرداختن به جزئیاتی که کمک چندانی به روند شکل‌گیری داستان نمی‌کند خسته‌کننده به نظر می‌رسد. اگر چه برخی معتقدند این رمان شبیه به داستان «ریدر» شده اما شاید جذاب‌ترین بخش اثر که همان ماندن برمر پیش لناست می‌توانست به تنهایی و فارغ از پرداختن به سوسیس کاری اثر مجزایی باشد. که قطعا حذف سوسیس کاری هیچ لطمه‌ای به روند داستان وارد نمی‌کرد. رمان کشف سوسیس کاری راه به کشف چیزی جز زندگی تقریبا عادی و نه موشکافانه‌ی یک زن و برخی تخیلات نویسنده نمی‌برد. برای همین می‌توان تنها به عنوان یک اثر سرگرم‌کننده به آن نگاه کرد. اثر سرگرم‌کننده‌ای که پیش از آن داستان مشابه‌ای از رومن گاری به نام آدم پرست را خوانـده‌ایم. داستانی که انگار هسته اصلی و مرکزی رمان سوسیس کاری از آن الهام گرفته شده.

| بدون نظر

یکی از تکنیک‌های جذاب و قابل توجه روبر برسون در چند کار ابتدایی‌اش استفاده از نوشتار ابتدای فیلم است. او بخشی از داستان و دلیل ساخته شدن اثر را بیان میکند. و به این طریق مخاطب به یکباره به درون فیلم پرتاب نمی‌شود. در محاکه ژاندارک محصول ۱۹۶۲ با اشاره به اینکه اثر از مستندات موجود دادگاه ژاندارک ساخته شده آغاز می‌شود. ژاندارک دختر نوجوانی ۱۹ ساله است که در جنگ صدساله بین فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها با پوشیدن لباس رزم مردانه فرماندهی فرانسوی‌ها را برعهده داشته. از جایی که آوازه‌اش با این عنوان که با موجودات روحانی در ارتباط است پیچیده بعد از اسیر شدن و فروخته شدن به انگلیسی‌ها به دادگاهی در کلیسا فرستاده می‌شود تا به خاطر این ادعا، همچنین پوشیدن لباس مردانه و تلاش برای فرار از زندان محاکمه شود. او مدعی‌ست که از سنین پائین‌تر با دو قدیسه به نام‌های کاترین و مارگارت مقدس در ارتباط بوده و صداهای آنها و نور وجودی آنها راهنمای او بوده. و این دو موجود از او خواسته‌اند که با ولیعهد دیدار داشته باشد. کلیسا از او می‌خواهد که وجود این دو موجود روحانی را انکار کرده و به زندگی عادی بازگردد. ابتدا از این خواسته سرباز می‌زند تا اینکه زیر فشار این را پذیرفته و آنها را انکار می‌کند. با بازگشتش به کلیسا از او می‌خواهند که لباس زنانه پوشیده ولی آزادش نمی‌کنند. ژان دوباره ادعاهای پیشین را تکرار کرده و این بار کلیسا نمی‌تواند او را ببخشد و ژان را بر روی انبوهی از چوب به زنجیر کشیده و می‌سوزانند. به ادعای مورخین با رسیدن دود به او و همین‌طور گرمای هوا پس از چندین بار صدا زدن مسیح او می‌میرد و سوختنش در آتش باعث رنج کشیدن و شنیده شدن صدای ناله‌اش نشده.
محاکمه ژاندارک به نوعی بازخوانی متونی مربوط به محاکمه وی و از طرفی چاشنی سینماتوگرافی برسون است. برسون به سراغ سوژه‌ای رفته که ذاتا این پتانسیل برای به نمایش گذاشتن سینماتوگراف را دارد. ژاندارک دختری مغرور و محکم است. آنچنان اثری از ضعف در او دیده نمی‌شود. بدون داشتن وکیل با دادن پاسخ‌هایی محکم جلسات دادگاه را پشت سر می‌گذارد. این رویه شخصیت ژاندارک با آن شیوه بازیگری که برسون می‌خواهد منطبق است. در برخی لحظات با برش‌هایی بیننده در فرایند کامل کردن داستان دخیل می‌شود. کلیسا بر این باور است که ژاندارک باکره نیست. برش به چند زن که از اتاق زندانی شدن ژاندارک خارج می‌شوند. در هنگام خروج پدران روحانی داخل می‌آیند. به آنها گفته می‌شود که ژاندارک باکره است. برش به ژاندارک که روی تخت خوابیده و پتویش را طوری گرفته که انگار می‌‌خواهد بدن برهنه‌اش را از آنها مخفی کند. برسون سعی می‌کند شخصیت‌های اضافی را به حاشیه ببرد. به جای نشان دادن اهالی شهر که در دادگاه حضور دارند تنها صدای همهمه آن‌ها را می‌شنویم. زمانی که او به پای چوبه اعدام می‌رود. هنوز صداهایی در بک‌گراند حضور اهالی را مشخص می‌کند. و یا جایی که پاهای برهنه ژاندارک بر روی زمین به سمت هیزم‌ها می‌رود پایی از میان جمعیت جلوی پای او قرار میگیرد تا زمین بخورد. این نماینده تمام اهالی شهر است که ژاندارک را یک جادوگر می‌داند. محاکمه ژاندارک که تقریبا در کارنامه‌ی سینمایی برسون (به جز اولین فیلم کوتاهش) کوتاه‌ترین اثر او به شمار می‌رود و فارغ از سینمایی بودن‌اش به عنوان یک مستند بازسازی شده نیز می‌توان به آن نگاه کرد.

| بدون نظر

کتاب ۱۹۸۴ نوشته جورج اورول و ترجمه صالح حسینی از نشر نیلوفر، یک رمان پادآرمانشهری است که در رد نظام‌های تمامیت‌خواه و کمونیسم نوشته شده است. اورول با نوشتن یک داستان ساختگی تلاش کرده است که در رابطه با نتایج آنچه کمونیسم بر سر یک جامعه می‌آورد هشدار دهد. اورول مدتی بعد از انتشار کتاب ۱۹۸۴ بر اثر مشکلات ریوی جان خود را از دست داد.
1984 داستان وینستون، کارمند وزارت حقیقت است. او که دیگر به نظام حاکم و شعارهایش باور ندارد به دنبال راهی برای مقابله با حاکمیت موجود می‌گردد. این تلاش ها در نهایت به یافتن جولیا، معشوقه‌اش می‌انجامد و در راستای ادامه همین تلاش‌ها او نه تنها جولیا بلکه تمام باورهایش را از دست می‌دهد.
رمان تلاش می‌کند بدون مورد قضاوت قرار دادن شخصیت‌ها تغییراتشان زیر فشار را توجیه‌پذیر نشان دهد و موفق عمل می‌کند. هیچ قهرمانی برای یک جامعه کمونیستی وجود ندارد. هیچکس نمی‌تواند به تنهایی از دل چنین جامعه‌ای برخیزد و صدای رسایی داشته باشد که دیگران بتوانند آن را بشنوند. بلکه همه امیدها در طبقه کارگر نهفته است، در توده مردم. همین مساله است که موجب شکست وینستون و جولیا و سرکوب شدن آن ها می‌شود.
آنچه کتاب برای خواننده عیان می‌کند علاوه بر واقعیت موجود در یک حکومت توتالیتر، چگونگی تغییر آدم‌ها در زیر فشار است. چه تغییر فرد منفعل در زیر فشار حکومت به یک مبارز و یا تغییر یک فرد مبارز به یک فرد منفعل زیر فشار شکنجه. در واقع هر انسانی قابلیت قرار گرفتن در هر دو دسته را می‌تواند داشته باشد و قهرمانی وجود ندارد.
شاید تمام حرفی که باید از این کتاب شنید همین یک جمله باشد:

«اگر امیدی باشد، در رنجبران(طبقه کارگر) نهفته است.»

| بدون نظر

«زخم و نوزده…» مجموعه‌ داستانی از نویسنده اسپانیایی‌ کیم مونسو (خواکیم مونسو ئی گومس) است که در نشر نی به چای رسیده. مجموعه‌ای نه چندان جذاب به جز دو سه داستان که می‌توان باقی را به نوعی ایده‌هایی خام در نظر گرفت که انگار هنوز به داستان تبدیل نشده‌اند. البته شاید ترجمه نیز در این امر بی‌تاثیر نبوده. داستان‌های این مجموعه به دو بخش تقسیم شده‌اند؛ داستان‌‌های دهه هفتاد و داستان‌های دهه هشتاد میلادی به بعد که می‌توان گفت داستان‌های دهه هفتاد از پختگی بیشتری نسبت به آثار بعدتر برخوردار هستند. زخم را نه برای آنهایی که خواننده حرفه‌ای‌تر ادبیات و داستان‌های کوتاه هستند که بیشتر برای آنهایی که تازه شروع به خواندن آثار کوتاه می‌کنند می‌توان توصیه کرد. داستان‌هایی مینیمال و البته کمتر پرداخت شده. این مجموعه داستان توسط پژمان طهرانیان و نوشین جعفـری ترجمه شده است.

| بدون نظر

«جیب‌بر»، پنجمین فیلم فیلمساز فقید فرانسوی، روبر برسون در مورد سرگذشت یک جیب‌بر خیابانی‌ست. او زمانش را با تعدادی دزد دیگر به صورت گروهی مشغول جیب‌بری می‌شوند و از طرفی مادر پیرش که در شرف مرگ است را دیر به دیر می‌بینند. پسر جوان پس از مرگ مادرش دختری که در همسایگی مادرش بوده را با دوستی آشنا می‌کند. اما دختر انگار پسر جوان را بیشتر دوست دارد. پلیس‌ها همدست‌های پسر را دستگیر می‌کنند اما مدارکی کافی برای دستگیری پسر ندارند. پسر چون می‌داند که تقریبا به آخر خط رسیده و تا چند وقت دیگر او را دستگیر می‌کنند به لندن می‌رود. در آنجا پس از دو سال سرمایه‌اش که از راه دزدی به دست آورده را از دست می‌دهد و دوباره به پاریس بازمی‌گردد. او دوباره دختری که از پیش می‌شناخته را می‌بیند، که رابطه‌اش با دوست پسرش بهم خورده و حالا تنها با فرزندی که از او به جا مانده زندگی می‌کند. پسر در یکی از دزدی‌هایش گیر پلیس می‌افتد و به زندان می‌رود. دختر به خاطر علاقه‌ای که به پسر دارد برای پسر صبر می‌کند.
پنجمین فیلم برسون که از لحاظ روایی شبیه به فیلم قبلی اوست سعی می‌کند با اِلمان‌های سینماتوگراف  درک بخشی از داستان را به عهده مخاطب بگذارد. به عنوان مثال ما ابتدا مردی را می‌بینیم که ساعتی بر در دست دارد. پسر جیب‌بر با لباس‌های خاکی و پاره به خانه برمی‌گردد و در نهایت می‌فهمیم که پسر ساعت مرد را دزدیده است. این برش‌ها و تقسیم کردن اطلاعات در صحنه‌های مختلف و مخفی کردن بخشی از اطلاعات آنچنان پیش می‌رود که حتی خط اصلی داستان نیز کم‌کم رنگ می‌بازد. ما مساله‌مان مساله شرایط پسر نیست. آن حس عاطفی‌ست که برسون تا جایی که می‌تواند آن را مخفی می‌کند. تا جایی که می‌تواند سعی می‌کند در عادی‌ترین لحظات زندگی آن را حل کند،‌ به نوعی که در آخرین لحظات با به آغوش کشیده شدن پسر توسط دختر تعجب می‌کنید. تعجب می‌کنید که یک احساس عاطفی می‌تواند در جزئی‌ترین رفتارهای زندگی خودش را پنهان کرده و یک‌باره هویدا شود.
اگر چه برش‌های خاص برسون که در هنگام کیف‌قاپی جوان‌ها در این فیلم بیش از پیش خودشان را نشان می‌دهد، ‌اما موجز بودن صحنه‌ها،‌ به اندازه بودن تک‌گویی‌های شخصیت‌ اصلی و در نهایت روایت در اثر پیشین یعنی «یک مرد گریخت» آن را به روح سینماتوگراف برسون نزدیک‌تر کرده.

| بدون نظر

اولگا دختری ساده، ساکت و درونگرایی‌ست و این ساده بودن به حدی‌ست که حتی به قول مادرش شهامت زیاد برای خودکشی کردن هم از او گرفته. اما جامعه و اطرافیان و کمی سرکشی خودش در طول زمان او را به جایی می رساند که دست به قتل عام می‌زند. او نه تنها توجه جامعه را به خودش جلب می‌کند بلکه کاری می‌کند که خودکشی خودش به دست قانون اتفاق بی‌افتد. او به مرور زمان شهامت مورد نیازش را پیدا کرده و تصمیم بزرگش را عملی می‌کند و کمی بعد برای اولین بار واژه «قربانی خشونت» را در دادگاه به قاضی می‌گوید. او معتقد است که قربانی خشونتی شده که جامعه به او تحمیل کرده. حالا قصد دارد با خشونتی این قربانی شدنش را جبران کند. اولگا که از یک بیماری روانی رنج می‌برد پس از گذشت زمان در زندان به شخصت دیگری تبدیل می‌شود و آنقدر با آن شخصیت خو می‌گیرد که حاضر نیست بپذیرد در گذشته دست به خطای بزرگی زده.
چیزی که فیلم اولگا را متفاوت می‌کند صرفا ایده جذاب آن نیست؛ داستان زندگی دختری جوان که بر اساس واقعیت ساخته شده. یا نگرش جامعه چک در زمان وجود شوروی به دختر همجنسگرایی که خانواده به او اهمیتی نمی‌‌دهد اما او می‌خواهد گاهی سرکشی‌های خودش را داشته باشد، یا پرداختن به موضوعی همچون «قربانی خشونت» که هم‌اکنون اروپا با سرازیر شدن مهاجران خاورمیانه‌ای با آن درگیر است. بلکه در کنار تمام اینها روایت سینمایی کارگردان‌های این اثر (پیترکازدا و توماس وینرب) هم آن را از یک فیلم بیوگرافی صرف خارج کرده؛ برش‌‌ها، فاصله‌گذاری‎‍‌، ریتم مناسب، فضاسازی، و تلاش برای نزدیک شدن به حالات روانیِ اولگا فیلم را به یک اثر به یادماندنی تبدیل کرده است. این فیلم برای علاقمندان به بحث‌‌‌‌های روانشناسی و همین‌طور علاقمندان به کارگردانی و تدوین می‌تواند جذاب باشد.

| بدون نظر

دوشس ملفی نمایشنامه‌ای از جان وبستر نمایشنامه‌نویس بریتانیایی‌ قرن شانزدهم و هفدهم است. نمایشنامه‌ دوشس ملفی که یکی از دو آثار مهم او و تراژدی‌ست در پنج پرده‌ که به داستان خانواده‌ای اشرافی در ایتالیا می‌پردازد.
پرده اول:
فردیناند دوک کالابریاست و برادرش کاردینال یک مقام بالای کلیسایی دارد. خواهرشان دوشس در ملفی ساکن است و مدتی‌ست که بیوه شده. برادرها نمی‌خواهند که خواهرشان ازدواج کند یا با یک فرد نالایقی ازدواج کند. برای همین حضورا یک بار دیگر به خواهرشان گوشزد می‌کنند که فکر ازدواج کردن را از سرش بیرون کند. دوشس به آنها این اطمینان را می‌دهد که قصد ازدواج ندارد. فردیناند بوزولا را مامور می‌کند که به عنوان کارگزار اسب‌های دوسش به ملفی رفته و جاسوسی خواهرشان را بکند، او باید حواسش باشد که خواهرشان با شخصی ازدواج نکند. اما دوشس بر خلاف میل برادرهایش در مقابل ندیمه‌اش با آنتونیو مباشر خانوادگی‌شان ازدواج می‌کند.
پرده دوم:
دوشس باردار می‌شود، بوزولا بو می‌برد. فکر می‌کند که دوشس از راه حرام بچه‌دار شده، با کمک آنتونیو و ندیمه دوشس بچه‌اش را مخفیانه به دنیا می‌آورد. دوزولا که بو برده بچه به دنیا آمده برگه‌ای را از آنتونیو پیدا می‌کند که روی آن طالع کودک به دنیا آمده نوشته شده، برای همین مطمئن می‌شود بچه دوشس به دنیا آمده و آنتونیو در جریان است. برای همین خبر به دنیا آمدن فرزند دوشس را به همراه لرد پیری به نام کاستروتچو به سمت برادران دوشس در رم می‌فرستد. جولیا همسر کاستروتچو که معشوقه کاردینال هم هست زودتر از شوهرش به رم رسیده تا کاردینال را ببیند. دلیو دوست آنتونیو نیز از طرف او به رم فرستاده می‌شود تا خبری از برادران دوشس برای او بیاورد.
پرده سوم:
چند سال بعد فردیناند به ملفی می‌آید. در این مدت آنتونیو و دوشس صاحب دو بچه دیگر شده‌‌اند. فردیناند به دیدار خواهرش می‌رود. اما ناخواسته دوشس در پیش او اعتراف می‌کند که ازدواج کرده است. فردیناند با عصبانیت آنجا را ترک می‌کند. دوشس که مطمئن شده فردیناند حالا خبر دارد با آنتونیو نقشه می‌کشند که آنتونیو را به دزدی متهم کرده و او را به آنکنا فراری دهند و بعدا خودش هم به او ملحق شود. دوشس به بوزولا می‌گوید که با آنتونیو ازدواج کرده. بوزولا این خبر را به گوش برادرانش می‌رساند. کاردنیال لباس سربازی پوشیده و مقدمات تبعید خواهرش، آنتونیو و فرزندانش به آنکنا را فراهم می‌کند.
پرده چهارم:
 دوشس و آنتونیو و فرزندانشان به آنکنا تبعید می‌شوند در راه رفتن بوزولا به آنها می‌رسد، او به دوشس و آنتونیو می‌گوید که نامه‌ای از طرف برادران دوشس آورده و آنها مورد بخشش قرار گرفته‌اند. از همین رو آنتونیو به رم فراخوانده شده تا نظر او را در مورد تصمیمی جویا شوند. با رفتن بوزولا دوشس می‌فهمد که این نقشه‌ای برای به دام انداختن آنتونیوست. آنتونیو و پسر بزرگتر به خواسته‌ی دوشس به میلان می‌روند. کمی بعد از رفتن آنتونیو و پسرش،‌ بوزولا و تعدادی از سربازان فردیناند سر می‌رسند. به دستور فردیناند دوشس در اتاقی در قصر خودش زندانی می‌شود. فردیناند به هوای اینکه می‌خواهد از خواهرش عذرخواهی کند به دیدن او می‌آید اما قصد دارد او را بترساند و تهدید کند. او به دیدن دوشس می‌رود،‌ یک دست که انگار دست جسد است را به او نشان می‌دهد و طوری وانمود می‌کند که دست آنتونیوست. کمی بعد به دستور فردیناند تعدادی دیوانه که در اتاق مجاور اتاق دوشس جمع شده‌اند برای آزار و اذیت دوشس به اتاقش فرستاده می‌شود. اما این پایان ماجرا نیست،‌ چون بوزولا از فردیناند دستور گرفته که دوشس،‌ فرزندان و ندیمه‌اش را بکشد. او به کمک جلاد این کار را می‌کند،‌ زمانی که به پیش فردیناند می‌رود که پاداشش را بگیرد متوجه می‌شود که فردیناند برای اینکه ثروت دوشس را بدست بیاورد مخالف ازدواج او بوده و نقشه قتلش را کشیده،‌ و  حالا بوزولا را هم از خودش طرد می‌کند. بوزولا فریب خورده است و راهی برای جبران اشتباهاتش ندارد.
پرده پنجم: 
آنتونیو از دلیو دوستش می‌خواهد پیش کاردینال رفته تا مقدمات صلح با او را فراهم کند، در همین موقع پسکارا شخصی که مسئولیت اموال مصادره شده آنتونیو را دارد سر می رسد، آنتونیو مخفی می‌شود. دلیو از او می‌خواهد که زمینهای آنتونیو به او برسد اما پسکارا نمی پذیرد. از طرفی جولیا با نامه‌ای سر می‌رسد که در آن از طرف کاردینال سفارش شده که زمین‌ها به جولیا برسد. پسکارا زمین‌ها را به او می‌دهد. او معتقد است زمین‌هایی که از راه بد به دست آمده باید به دست آدم‌های بدکار بی‌افتد. از طرفی فردیناند بعد از مرگ خواهرش به جنون رسیده. از دست پزشک کاری بر‌نمی‌آید. کاردینال جلوی بوزولا خودش را از مرگ خواهرش بی‌خبر جلوه می‌دهد. بوزولا برای اینکه مطمئن شود او دروغ می‌گوید با جولیا روی هم می‌ریزند که در قبال عشق کاردینال را به حرف بیاورد که خبر دارد یا نه، کاردینال به جولیا می‌گوید که با خواسته او و برادرش دوشس مرده، اما به خاطر فهمیدن این حقیقت جولیا را می‌کشد. آنتونیو به دلیو می‌گوید که می‌خواهد هر طور شده با کاردینال صحیت کند یا می‌میرد یا صلح بر قرار می‌شود. آنتونیو زمانی که به اتاق کاردینال می‌رسد اشتباها به دست بوزولا کشته می‌شود. بوزولا که حالا از خودش بیشتر ناراحت شده مستقیما سراغ کاردینال می‌رود. در درگیری بین او و کاردینال، فردیناند نیز حضور پیدا کرده و هر سه کشته می‌شوند. زمانی که دلیو با پسر بزرگ آنتونیو به کاخ می‌رسند کار از کار گذشته.
جان وبستر، خالق دوشس ملفی که تقریبا هم‌دوره با شکسپیر زندکی می‌کرده، تنها دو اثر مهم از خودش به جا گذاشته، این نمایشنامه و نمایشنامه شیطان سپید. دوشس ملفی یک نمایشنامه تقریبا روان، با داستانی پرپیچ و خم و یکی از آثار خوبی‌ست که می‌توان ساختار ۵ پرده‌ای را در آن شناخت و تحلیل کرد. دیالوگ‌ها با حضور پانوشته‌های کتاب قابل فهم و اکثر نشانه‌ها قابل درک است. این تراژدی همچون سایر آثار این ژانر ادبی، با مرگ برخی شخصیت‌ها به نقطه اوج می‌رسد و حتی اندکی زمان برای گره‌گشایی آن در نظر گرفته شده است. برای همین این اثر را شاید بتوان اثری مناسب برای فهم آموزش‌های فیلمنامه‌نویسی و نمایشنامه‌نویسی‌ دانست.
دوشس ملفی سی‌امین نمایشنامه از مجموعه آثار دورتادور دنیاست که توسط جان‌ وبستر به نگارش درآمده و ناهید قادری آن را در نشر نی به چاپ رسانده است.

| بدون نظر

گاهی کابوس توی دیدن خواب‌های شب نیست. بیدار شدن صبح زود هم خودش یک نوع کابوس واقعیه.

| بدون نظر

گاهی حس می‌کنم آدم‌ها برای این بچه‌دار می‌شن که عین دوی امدادی مسیری که خودشون نمی‌تون برن رو بچه‌شون بره. اون تکه چوب لعنتی که دستشون بوده رو بدن نفر بعدی. اون آرزوها و خواسته‌ها رو نفر بعدی برآورده کنه. اون هم تیمیِ تازه نفس که می‌تونه احتمالا خیلی قشنگ‌تر بِدَوه، قشنگ‌تر و بهتر زندگی کنه. شاید یک بخش زیادی از فلسفه بچه‌دار شدن اون مسابقه‌ی بی‌انتهاست.

| بدون نظر