علاقمندان به سینمای برادران داردن اگر دو فیلم «قول» و «بچه» را دیده باشند متوجه خواهند شد که چه مسیری برای تبدیل شدن ایگور نوجوان فیلم «قول» تا برونوی فیلم «بچه» طی شده است. نوجوانی که گاه به دله دزدی رو میآورد و همراه پدرش در سازماندهی پناهجوهای غیرقانونی (در بلژیک) کمک میکند، مسیرش را از پدرش جدا کرده و به زن آفریقایی که برای دیدن شوهرش به بلژیک آمده کمک میکند. او در پایان تصمیم میگیرد راهش را از پدرش جدا کرده و زندگی دیگری برای خودش برگزیند. فیلم «بچه» با داستان جوانی شروع میشود که پس از وضع حمل زن غیرقانونیاش او را رها کرده و به کار سابقش یعنی دله دزدی و کیف قاپی بازگشته. او دزدیهایش را با نوجوانی همسن ایگور جلو میبرد. پس از گذشت چند سال انتخاب بازیگر نقش ایگور برای بازی نفس برونو شاید به آن دلیل باشد که داستان نوجوانی که آن طور در
فیلم «قول» رها شد اینجا به سرانجام برسد. برادران داردن در نمایش خاکستری آدمها به خوبی توانسته اند شخصیتپردازی کاراکترها را سازماندهی کنند. ایگور دله دزدی میکند. در اتفاق هولناکی که برای پدرش بوجود آمده همدستی میکند اما قولش که همان کمک به زن پناهجو هست را فراموش نمیکند و برای او هر کاری که از دستش بربیاید انجام میدهد. برونو (که میتوان او را ایگور بزرگ شده دانست) با اینکه در حق زنش رفتار خوبی ندارد و حتی دست به فروش فرزندش میزند اما تلاش میکند که گذشته سیاهش را به نوعی جبران کند. دوست نوجوانش را نمیفروشد و برای برگشت به زندگیاش خودش را به پلیس معرفی میکند. برای بینندگانی که گذشته برونو در فیلم «بچه» مبهم است دیدن فیلم «قول» از همین کارگردانها توصیه میشود.
نزدیکی انسانها به هم، تاکید بر رفتارهای اخلاقی از نشانههای آثار برادران داردن است. این تلاش برای نزدیکی در به آغوش کشیدن همدیگر در اکثر آثار برادران داردن قابل مشاهده است. شاید آخرین راه پذیرفتن و نزدیک شدن به هم، همین به آغوش کشیدن است.
با اتفاقات اخیری که برای فیلم اصغرفرهادی پیش آمد و پیش از ارائه نسخه رسمی فیلم توانستم آخرین ساخته او را ببینم. فیلمی که بیش از سایر آثارش پیش از اولین اکرانش بازتاب رسانهای داشت. فیلم «همه میدانند» فرهادی داستان زن جوانی (لائورا) را روایت میکند که برای عروسی خواهرش از آرژانتین به یکی از روستاهای اسپانیا آمده و در شب عروسی، دخترش توسط چند آدمربا دزدیده میشود. او به همراه معشوق سابقش پاکو سعی میکند دخترش را پیدا کند، که با آمدن شوهر لائورا متوجه میشویم که دختر در اصل دختر نامشروع لائورا و پاکو است. و حالا پاکو برای پیدا کردن دخترش باید تصمیم بگیرد که مزرعهاش (که تنها منبع در آمدش است) را بفروشد یا خیر؟
پس از دیدن فیلم چند سوال ذهن را درگیر میکند.
1- اصغر فرهادی تا کی قصد دارد فرمول همیشگیاش را برای آثارش استفاده کند؟ الف- حادثهای بزرگ و دلخراش صورت میگیرد. ب-افرادی درگیر حادثه پیش آمده میشوند. ج-این افراد باید قبل از حل منطقی اتفاق دست به تصمیمات گاه احساسی بزنند. د- در مرز تصمیمات احساسی و اخلاق است که مسیر افراد مشخص میشود. ه-مساله در کجدار و مریز اخلاق و احساسات به سرانجامی میرسد. و- شخصیتها که احتمالا دچار کاتارسیس شدهاند چیزهایی را از دست دادهند و حالا باید با نگرش و دید تازهتری به زندگیشان ادامه دهند.
2- به یکی از دیالوگهای معروف فیلم فروشنده رجوع میکنیم: – آقا آدما چه جوری گاو میشن؟ + به مرور. حالا به «همه میدانند رجوع میکنیم» :گذشت زمان هست که شخصیت شراب رو میسازه. گذشت زمان یا از انسان یک گاو درست میکند یا از انگور شراب. دیگر خبری از آن دیالوگهای تکاندهنده که از درباره الی و جدایی یادمان هست، نیست. ماهیت حضور پاکو در کانون اصلاح و تربیت چیست؟ اینکه بگوید مزرعهاش انگورهای خوبی برای شراب دارد و با گذشت زمان شراب درست میشود؟
3- نقش کارگردان در فیلم چیست؟ الف- اینکه بازیگران را به خوبی هدایت کند. بله. اصغر فرهادی همیشه این را نشان داده. همیشه آنچنان خوب از هدایت بازیگرانش بر آمده که میتوان نقطه قوت آثار او را همین دانست. ب- دکوپاژ. متاسفانه هیچ وقت نمیفهمید مبنا و اصول کارگردانی فرهادی در دکوپاژی که استفاده میکند چیست؟ دوربین روی دست باشد؟ خب. دیگر چی؟ اینکه شلختهترین پلانها را انتخاب کنی و هر چیزی را به هر چیزی برش بزنی، تمام لوکیشنهای فوقالعادهای که برای فیلم انتخاب کردهای در کنار پلانهای دم دستیات شهید کنی اسمش را نمیشود کارگردانی گذاشت. این شلختگی را میتوان در ابتدای فیلم تا شب عروسی به وضوح دید. گاهی خط فرضی هم فدای این شلختگی میشود. اندازه نماهای مشابهی به هم برش میخورند که همیشه از تازهکارها میخواهیم این اشتباه را مرتکب نشوند.
4- چرا فرهادی نمیتواند فیلم اسپانیایی بسازد؟ کم نیستند آثار اسپانیایی که شیوه و منش زندگی آنها را نشان میدهند. فرهادی نه تنها در این فیلم نتوانسته آنچنان به زندگی اسپانیاییها نزدیک شود بلکه تا جایی که توانسته ایرانی بوده. به شروع عروسی در حیاط خانه توجه کنید. (کمی موسیقی و رقص اسپانیایی عروسی را اسپانیایی نمیکند، ارجاعتان میدهم به فیلم اسپانیایی «عروس» که بر اساس نمایشنامه عروسی خون لورکا ساخته شده است). به جمع شدنهای اعضای خانواده در همان شب حادثه توجه کنید. همان دوستان درباره الی انگار به ورژن اسپانیایی در خانهی پدر لائور جمع شدهاند. زمان خداحافظی لائورا از خانوادهاش را ببنید. فقط دست مادر خانواده یک کاسه آب کم است که پشت سر لائورا بریزد. اگر چه در جدائی ما رفتارهای کلیشهای ایرانیها را نمیبینیم یا کم با آن مواجه میشویم اما از آن ایرانیتر در آثار فرهادی سراغ دارید؟
5- پاکو سالهاست که در همان روستا بوده و کار کرده. با خانواده لائورا بزرگ شده و در آن خانواده رفت و آمد داشته اما چه طور همان اول متوجه نمیشود بچهای که بغل لائوراست نوه خواهر اوست؟
6- فرهادی مگر پیش از این سابقه ساخت فیلمهای جنائی داشته؟ آدم ربایی در این حد و اندازه نه تنها ما را از سینمای اجتماعی فرهادی دور میکند بلکه او را به آثار جنایی هالیوودی نزدیک میکند. به پلانهایی که در ابتدا در حال برش زدن عکس دختر بچهای در روزنامه است توجه کنید. چقدر هالیوودی و غیر فرهادیست. حالا آن را با پلان صندوق صدقه در فیلم درباره الی و دستگاه کپی در جدایی مقایسه کنید. فرهادی در این فیلم در یک بلاتکلیفی محض است. فیلم «همه میدانند» اگر چه میخواهد یک حس عاشقانهای را با خود یدک بکشد. (معشوقی که پس از گذشت سالها نه تنها معشوقه را رها نکرده بلکه برای فرزند مشترکش با او حاضر است هر کاری بکند)، از طرفی دوست دارد پلیسی باشد و با بازجویی و بازبینی فیلمهای بدست آمده و با پلیس بازنشسته خودش را به آن فضا نزدیک کند. تنها چیزی را که شاید انتظارش را نداریم همین جمله است «دخترتون با ماست، به پلیس اطلاع بدید کشته میشه، منتظر باشید». – چشم آقای فرهادی،تا آخر فیلم منتظر میمانیم تا این آدم ربایی نمایشی تمام شود. اگر فیلم بعدی فرهادی را دیدید که در هالیوود و با همان ساختار و فضاسازی ساخته شد تعجب نکنید. او در این فیلم خاویرباردم را شبیه شهاب حسینی و پنه لوپه کروز را شبیه ترانه علیدوستی در آورده. ساختن آش شله قلمکار هالیوودی-ایرانی دیگر کار پیچیدهای نیست.
7- پیش از این فیلم نمائی در فیلمهای فرهادی نمیبینید که بلااستفاده باشد. هر عنصر کارکرد داستانی و مفهومی خود را در ادامه پیدا خواهد کرد. تکلیف زنی که در بالکن با اندامش برای پاکو دلبری کرد چه میشود؟ کجا قرار است تاثیر حضورش را ببینیم؟ نشان دادن آنهمه پلان از بالا، آنهمه نمای بسته از فانتوم که در حال تصویربرداریست قرار است کدام خلا در فیلم را پر کند؟
8- یعنی با دیدن یک جفت کفش خاکی و گلآلود توسط ماریانا (خواهر لائورا) او باید شک کند که دخترش در این حادثه نقش داشته؟ یعنی در یک روستا با سابقه کشاورزی مشخص، گل آلود شدن کفشهای دخترش و دختر لائورا باید اینقدر عجیب و دور از ذهن باشد که او به داستان پشت پرده پی ببرد؟
9- چقد شخصیت و پلان هست که میتواند حذف شود و به اصل داستان لطمه نخورد؟ سه تصویربردار هوایی را حذف کنید. همان تصویربردار ساده مراسم باشد. چه فرقی میکند؟ قضیه حضور پاکو در مدرسه را حذف کنید. حالا چند تا دیالوگ مفهومی نگوید، چه فرقی میکند؟
کارگرهایی که حتی یک بار هم در طول داستان نقش نداشته اند را بیشتر به حاشیه ببریم. چه فرقی میکند؟ قطع کردن برق توسط دزدها را فاکتور بگیریم (اینکه با چه سرعتی خودشان را به مهمانی رساندهاند بماند، چون بعد از آن بالافاصله خانه با نور شمع روشن شد و مهمانها از حیاط به داخل خانه آمدند و این مساله احتمال دزدی را کمتر میکند.) چه فرقی میکند؟ لائورا برای پیدا کردن دخترش به اتاق زیرشیروانی میرود. پنجرهای که یک تکه شیشه آن شکسته را میبینیم. شیشهای که قطعا انسان از آن عبور نمیکند. دیدنش توسط لائورا و مخاطب چه فایدهای دارد؟
شاید این سوالها مخاطب را از لذت دیدن فیلم جنایی معمایی فرهادی دور کند. اما رسیدن به جواب این پرسشها میتواند دید بهتری به این فیلم و شاید فیلمهای بعدی فرهادی بدهد.
رقص کاغذپارهها نوشتهی محمد یعقوبی که در سال ۷۷ در جشنواره فجر و یک سال بعد به اجرای عموم در آمده ماجرای نمایشنامهایست که از طرف یک مرد به زنی هدیه داده میشود. داستان نمایشنامه در سوئیت شماره ۲۷ هتلی روایت میشود که در مقاطعی افراد مختلفی در آن رفت و آمد میکنند.
«روز دروغ» اولین صحنهی این نمایشنامهست. مردی به خاطر روز سیزدهم فروردین یا همان روز اول آپریل اینگونه خود را نشان میدهد که علاقهای به همسرش نداشته و میخواهد از او جدا شود. این ماجرا تا جایی پیش میرود که زن عدم علاقهی مرد را باور میکند. در انتها زن میپذیرد که از مرد جدا شود. اما هر چه مرد سعی میکند که به زن بفهماند که رفتارش تنها یک شوخی بوده فایدهای ندارد. مرد میپذیرد که زن هم از اون خوشش نمیآمده. زن در آخرین لحظه میگوید او هم با مرد شوخی میکرده. اما حالا مشخص نمیشود کدام یک از حرفهای زن یا مرد واقعی بوده و کدام شوخی؟ انگار هر کدام با این شیوه حرفهایی که مدتها به هم نگفته بودند را بازگو کردهاند.
«ماه عسل» صحنهی بعدیست که داستان مردی را روایت میکند که با همسرش به دریا رفته است و به خاطر بلد نبودن شنا زن غرق شده. حالا مرد نمیداند چه کار کند، روح زن علاوه بر کلنجاری که با مرد دارد به او میگوید که ابتدا ماجرا را به برادرش بگوید. مرد باید تا فردا صبر کند تا دریا جسد زن را پس بیاورد.
«مرسی به خاطر ساندویچها» صحنه بعدیست که که داستان پسری را روایت میکند که مدتها خانه را ترک کرده و حالا برادر بزرگتر پس ازهفتهها توانسته او را پیدا کند. ابتدا تصور برادر بزرگتر این است که برادر کوچک به خاطر عاشق شدن از خانه فرار کرده اما متوجه میشویم که درد اصلی پسر تلاش برای مستقل شدن و دوری از خانواده است.
این صحنه در ادامه دوباره تکرار میشود و میبینیم برادر کوچکتر برای پیدا کردن برادر بزرگتر اقدام کرده و توانسته در اتاق هتلی او را ملاقات کند.این بار رفتارها و موقعیت کاملا دگرگون شده است.
«استرالیا»
داستان دو شخص که ماموریت دارند نفر سومی را با خودشان ببرند. با گذشت زمان متوجه میشویم که هر سه شخص از لحاظ روانی مشکل دارند.
«خداحافظ»
داستان زنی که قصد دارد از مردی جدا شود اما مرد تلاشی برای ماندن زن نمیکند. این صحنه در ادامه تکرار میشود و ما متوجه میشویم که مرد دچار جنون آنی شده و قصد داشته با کوبیدن ماشینیش به جایی یا خودرویی دیگر خودش و همسرش را به کشتن دهد. زن متوجه میشود اتفاقاتی از این دست پیش از این هم افتاده و مرد چندین بار دیگر هم قصد داشته به طرق مختلف جفتشان را به کشتن دهد. حالا زن دیگر تصمیمی بر ماندن با مرد را ندارد.
رقص کاغذپارهها بیش از اینکه داستان افرادی باشد که در اتاق هتلی کنار هم قرار میگیرند، داستان انسان ناراضی از وضع موجود است. داستان تکرار شونده انسان معاصر که همواره خود را تنها میبیند و یا سعی بر آن دارد تنهایی را برگزیند. رقص کاغذپارهها داستان رفتن است. انسانهایی که رفتهاند و یا قصد دارند که بروند. رفتنی که چیزی جز تنهایی به بار نمیآورد.
اگر چه هر صحنه قابلیت گسترش به عنوان یک نمایشنامه مستقل را دارد اما دیالوگهای گاه کلیشهای (سیامک، یا همان برادر بزرگتر) آزار دهنده شده. در صحنه ماهعسل نارضایتی زن مشخص نمیشود، در حالی که مرد بارها میگوید که برای نجات زن تلاش کرده.
رقص کاغذپارهها از آن دست متنهاییست که علاوه بر اجرای صحنهای، اجرای رادیویی خوبی میتواند داشته باشد.
از وقتی که رزتا، در فیلم «روزتا» ساخته برادران داردن تصمیم گرفت که دوستش که چندین بار در مقاطع مختلف به او کمک کرده را لو دهد تا به هر قیمتی که شده شغلی بدست آورد، تا زمانی که ساندرا در فیلم «دو روز و یک شب» ساختهی همین دو کارگردان حاضر نشد به هر قیمتی شخصی از شغلش اخراج شود تا او به سر کار سابقش برگردد، ۱۵ سال طول کشید. آن نگاه انسانی که رزتا در انتها به خاطر ناراحتی از کاری که انجام داده باعث شد خودش از شغل بدست آمده استعفا دهد. آن نگاه انسانی که دوستش در انتها به نوعی او را با هر رفتار اشتباهی میبخشد، در فیلم «دو روز یک شب» کاملتر شده و شخصیت به خاطر به دست آوردن یک شغل دست به هر کاری نمیزند. «دو روز و یک شب» را شاید ادامه داستان همان دختر فیلم «روزتا» باید دانست که حالا باز در یک دو راهی اخلاقی قرار گرفته. دوراهی که این بار بدون
عذاب وجدان از یک امتحان اخلاقی سربلند بیرون میآید. برادران داردن در کنار اینکه فیلمسازان درجه یکی به حساب میآیند، معلمین اخلاق هم هستند که به نوعی اصغرفرهادی شاگرد این سینمای اخلاقمدار به شمار میآید. بعدتر به شباهت سینمای فرهادی و این دو برادر بیشتر خواهیم پرداخت. اگر شناختی از سینمای برادران داردن ندارید از امروز دیدن آثار این دو فیلمساز را در برنامه خود قرار دهید. سینمای به شدت ساده اما عمیق.
خانم زهرا نپی پور را از فضای مجازی میشناسم. مستندساز و پژوهشگری که پیشتر در مورد مستند «توپ مروارید»ش متن کوتاهی در اینجا نوشته بودم. اخیرا ایشان زحمت یادداشتی پیرامون مستند «تعبیر شده به خوابهای معمار» ساخته اینجانب را کشیده که در ادامه میخوانید.
به وقت رویاهای تعبیر نشده
نقدی بر فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»
ساختهی شهاب آبروشن؛ فیلمساز و مدرس سینما
———————————————
چه زمانی است آن، که یک رویابین، میباید تعبیر رویاهای خود را به نظاره بنشیند؟

در فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»، فیلمساز به سراغ یک رویابین رفته است (که شغلش معماری است)، در زمانی که وی هنوز تعبیر رویاهای شیرین خود را انتظار میکشد. اما در پایان و پس از تماشای این فیلم، درمییابیم که عنوان هوشمندانهی فیلم، این انتظار را معنا کرده است.
در طول فیلم و در پی همراهی با معمار، میفهمیم که در زمانی هستیم که متعلق به زمان بیتعبیری رویاهای اوست (خیلی وقت است که از زمان تعبیر رویایش گذشته) و یا تعبیری اتفاق افتاده که وی هیچگاه انتظارش را نداشته؛ از این رو آن را درک نکرده و همچنان منتظر است! کت و شلوار خوشبختی معمار، که بر اساس رویاهایش دوخته شده، سالهاست که در چمدانی گوشهی اتاقش، مدفون است و دیگر کدام زمان است تا آن خواب شیرین خوشبختی، تعبیر شود؟ او بیش از ۴۰ سال است که در این گوشهی فراموش شده، عمر میگذراند.
معمار از گذشتهاش می گوید، از اینکه اهل کجاست (مشهد) و چطور به بندرعباس آمده، شغلش چیست، ماجرای این لوح قهرمانی و آن تقدیرنامه و فعالیتهای ورزشی و عکسهای هنرپیشههای هندی و کتابهایی که در گذر روزها و ماهها و سالها به زردی گراییده چیست! البته همه در قالب پرسشهای سادهی فیلمساز از وی که جابه جا به شکل کپشن بر روی تصاویر فیلم، درج شده، بیان می شود. سئوالات اما در حد سئوالات مصاحبههای مطبوعاتی، باقی میماند و ما را به قصهی شخصیت نمیرساند که اساساً این قبیل سئوالات؛ سئوالات پراکندهی فیلمساز، از آنچه که در مورد معمار مشاهده میکنیم، راهی به قصه ی شخصیت ندارد، که قصه، در ابتدا و در ظاهر، پنهان است؛ نقاب بر چهره دارد و کنار زدن این نقاب، ترفندهایی میخواهد که از مسیر مضامین درنظر گرفته شده از جانب فیلمساز می گذرد.
بنابراین این پرسشها نمایان میشود که مضامین اصلی و فرعی این فیلم چه می تواند باشد؟
فیلم با بیان این موضوع از سوی معمار آغاز می شود که «تو این سال ها، خواب هایی دیدم که منو به زندگی امیدوار کرده! حالا که می بینید راحت نشستم، لبخند می زنم و هیچی ندارم، امیدوارم که خوابم تعبیر بشه … (خوابهام) در اوج نا امیدی می گه صاحب خونه می شی، ازدواج می کنی، حتی مغازه می خری و دیگه بنایی نمی کنی ؛ نمی دونم چه سری تو کار خداونده ! »
به خود وعده میدهم که قرار است قصهی یک رویابین را نظاره کنم ،پرسشهایی در ذهنم شکل می گیرد از اینکه در گذشته، چه رویاهای داشته که به حقیقت پیوسته و اساساً چند رویای به حقیقت پیوسته دارد که او را چنین مشتاق و منتظر تعبیر رویای شیرین خوشبختی نگاه داشته است؟ آن قصهای که نقاب بر چهره دارد، قصهی مرد رویابین است و من منتظرم تا فیلمساز، نقاب را کنار بزند و قصه عیان شود؛ انتظاری که البته راه به جای نمیبرد!
معمار در ادامه از تعبیر درست رویاهای دیگران میگوید؛ که آنها را با شگفتی مواجه کرده است. فیلمساز اما سراغ چنین افرادی هم نمی رود! حتی زمانی که دوست معمار به دیدار وی می آید، چیزی از رویابینی و تعبیر رویا نمیشنویم؛ از این روست که ایدهی مرکزی و پایه برای ساخت این فیلم، پرداخت صحیحی پیدا نمیکند و قصهی مرد رویابی ، مرد منتظر، مرد امیدوار، (با تمامی ظرفیت هایی که این لغات برای پرداخت دارند) الکنَ مانده و ما تنها یک آشنایی ساده را تجربه میکنیم با مردی که در یکی از کوچکترین اتاق های بندر، زندگی میکند، معاشری ندارد و گاهگاه خوابهایی میبیند و تعبیر درست هم میکند! دستمان کوتاه میماند و از خرمایی که در ابتدای فیلم، وعده داده شده، نصیبمان هیچ است!
البته در این فیلم با یک فیلمساز باسلیقه مواجه هستیم؛ او توانسته به سادگی به معمار نزدیک شود، مخاطب را پیرامون او و اتاقش، نگه دارد و خط روایی (بیوگرافی معمار) در یک راستا باقی بماند. فیلمساز به چپ و راست نمی زند؛ به دل بندر و دریا، حتی برای ایجاد تنوع و افزایش حظ بصری فیلم. ترفندهایی که از جانب فیلمسازان مقلّد، به کرّات به کار گرفته میشود. فیلمساز از هر دری سخنی نمیگوید اما در نهایت او را به در مخفی هم راهی نیست! پاسخ فیلمساز به انتظار مخاطب برای این پرسش که: چه شد که به سراغ معمار رفتی؟ هیچ است و آنچه که از پرداخت موضوع در این فیلم مشاهده میکنیم را میتوان با جذابیت بیشتری در روزنامهها و مجلات هم ارائه داد!
به واقع عنصر غایب و البته مورد لزوم فیلم، قصهی مرد رویابین است؛ قصهای که از دل جهان او میگذرد؛ بیان احساسات و آمال و آرزوهایش در ارتباط با رویاهایی که دیری است تعبیر آنها را به انتظار نشسته است (در مخفی)! درواقع، پژوهش حول محور شخصیت و زندگی وی برای این منظور، از ملزومات اساسی تولید این فیلم بوده و فقدان آن، موجب تنزل این فیلم در حد یک بیوگرافی تصویری شده است. اگر این امر (پژوهش عمیق حول قصهی شخصیت به منظور لمس جهانی که به آن متعلق است و ارتباطی تنگاتنگ با رویابینی او دارد) اتفاق میافتاد، کت و شلوار دامادی و عکس های زنان زیبای بالیوودی در اتاق، چمدان کهنهی انباشته از اشیاء فراموش شده و کتابهای پریده رنگ هم جایگاه درست خود را در این قصه پیدا می کردند (هماهنگی محتوا و فرم) ؛ اما اکنون ، در حد شاتهایی بسته که جابه جا، ارائه شدهاند ، باقی میمانند و معمار هم به ارائه ی توضیحات کوتاهی در خصوص آنها بسنده میکند؛ هرچند که در پایان، فیلمساز، مخاطب را به وقت رویاهای تعبیرنشده، متوجه کند!
بیگمان، تنها قصهی مرد رویابین بود که میتوانست این فیلم را از در افتادن به چاه فراموشی، نجات دهد؛ قصهای که برای ساخت این فیلم، نیاز به بینش و پژوهشی دیگرگونه داشت.
زهرا نبیپور؛ پژوهشگر و مستندنگار
قبل از هرچیز میگم که من خودم رو یکی از هنرمندان استان هرمزگان نمیدونم. خوشبختانه و یا متاسفانه خیلی از دوستان هنرمند هم من رو یکی از زنانِ (حتی باتجربه) هنرمندی که حضورشون در جلسات رسمی موجب نا-راحتیشون میشه نمیدونند. البته من هم ترجیح میدم حالا حالاها به «نسترن محسنی» بودن با تمام کاستیهاش ادامه بدم چرا که خوب می دونم «کی هستم، از کجا اومدم و در کجا ایستادم و چه کارهایی می خوام بکنم.» فعلا تشخیصم اینه که یک جامعه محدود که اون افراد رو دوستانم میدونم اطرافم داشته باشم و هیچ لقب و عنوان و جایگاه دیگری نداشته باشم! و تنها به عنوان فردی در جستجوی تجربه شناخته بشم. همین برای من کافیه نه اینکه عضو “زاپاس” گروههای هنری مختلف باشم.
در این چند سالی که خودم رو در فضای هنری استان قرار دادم چیزی جز حس دافعه نصیبم نشده. از نگاههای قضاوتگر و رفتارهای عجیب بسیاری از هنرمندان و هنردوستان گرفته تا خط کشیهای عجیبی که حتی خودشون هم نمیدونستند اسمش رو چی بذارند! همه اینها هر روز بیشتر از دیروز تمایلم به فاصله گرفتن از افراد جامعه هنری رو بیشتر کرد. نمیخوام وارد جزئیات بشم، دلیل باز کردن این بحث صرفا یک اتمام حجت با افرادی هست که احتمالا با اونها برخورد خواهم داشت.
بارها و بارها برای دوستان با واسطه یا بیواسطه طراحیهایی انجام دادم بدون اینکه انتظاری از طرف مقابل داشته باشم. افرادی که مقابل من قرار میگرفتند “بعضا” یک نگاه از بالا به پایین داشتند که با سفارشی که به من میدادند به زعم خودشون باعث ارتقا جایگاه هنری من میشدند. مسئله خوب یا بد بودن طراحیها نیست که شاید این طرحها بدترین طرحهای دنیا بودند. اما وقتی شما با یک نگاه دوستانه و برای حفظ احترام متقابل(در فشرده ترین شرایط کاری ممکن) زمان و انرژی و ذوق خودتون رو صرف طراحی اثری میکنید انتظار ندارید بعد از ارائه کار وارد فضای مجازی بشید و “””با انتشار طرح دیگری مواجه بشید.””” (واقعا شما باشید چه احساسی خواهید داشت!؟) حتی دیده شده طرف مقابل متوجه نیست که حتی در جواب طرحی که دریافت کرده کلمهای تایپ کنه. فرقی نمی کنه به صورت رایگان:
تقاضای طراحی پوستر داشته باشید،
یا تقاضای طراحی لوگو،
یا تقاضای طراحی اثر برای جشنواره
یا تقاضای طراحی فراخوان
و یا هزاران تقاضای دیگه…
شاید باورتون نشه اما برای من نفس انجام کارم خیلی مهم تر از نقطه توجه جمع قرار گرفتن هست و فکر، وقت و انرژی که برای انجام کارم می ذارم بسیار برام مهمه حتی اگر این کار نهایتا یه جوجه اردک زشت از آب در بیاد.
هر فردی در زندگی کاریش هزاران طراحی انجام میده که شاید ازشمندترینها کم تعداد ترین ها باشند و من هم ابایی ندارم که بگم احتمالا تا الان کار ارزشمندی انجام نداده باشم. مگر چند درصد از زندگی کاری من گذشته چه بسا که شاید من هیچ گاه کار ارزشمندی انجام ندم و هیچ تاثیری هم در افتادن برگی از درختی نداشته باشم!؟
بارها گلایه هامو نوشتم اما هربار بنا به دلایلی که بیشتر تصورِ نگه داشتن احترام طرف مقابل بوده بی خیال ابرازشون شدم. اما گویا این رفتار یک رفتار کاملا عادی و توجیه شده در فضای هنری محسوب میشه. شاید تا الان متوجه نشده باشید که این رفتار چقدر آزاردهنده ست، مخصوصا که از سمت افرادی انجام بشه که برای شخصیتشون احترام زیادی قائل باشیم. شاید تا به حال بسیاری افراد طراح بودند که این برخوردها براشون مهم نبوده اما برای من مهمه و احتمالا برای بعضی افراد دیگری هم که قراره بعدا وارد این عرصه بشن مهم باشه. مهمه که اینقدر به من احترام گذاشته بشه که در جواب کاری که انجام دادم در جریان پاره ای از توضیحات قرار بگیرم حالا می خواد دلیل حذف شدن طرح باشه، دلیل استفاده نکردنش یا از همه مهم تر دلیل سفارش به یک طراح دیگه به صورت همزمان!(حتی گاهی من رو شرایط فشرده زمانی قرار دادند اما همزمان طراح دیگری در آسایش فکری طرح دیگری براشون طراحی کرده)
روی صحبتم با فرد خاصی نیست، در هر صورت حرف هایی بود که باید زده میشد. من همچنان (به عنوان نسترن محسنی نه عضوی از گروه یا صنفی در حال حاضر) کارهایی رو رایگان انجام خواهم داد اما ترجیح میدم در انتخاب افرادی که این کارها رو براشون انجام میدم گزیدهتر کار کنم و اولویتم رو برای انجام کارهای رایگان به “افراد کم تجربه و تازه وارد” (مثل خودم!) و یا فعالیت هایی با “هدف خاص” اختصاص بدم.
یک زمانهایی ذهنم شناور میشود… انگار روی زمانها و مکانها آرام غلط میخورد نمیداند دقیقا کجاست و چکار میکند یا در چه ساعتی از شبانهروز به سر میبرد، فقط میداند آنجایی که هست نیست… میداند باید باشد پس آرام زل میزند به آدمهایی که در اطرافش قرار گرفتهاند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش میبرد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون میآید مدام حرف میزند مدام نظر میدهد و تمام حروف الفبا را دچار استهلاک مزمن میکند… یک زمانهایی ذهنم شناور میشود… انگار روی زمانها و مکانها آرام غلط میخورد نمیداند دقیقا کجاست و چکار میکند یا در چه ساعتی از شبانهروز به سر میبرد، فقط میداند آنجایی که هست نیست… میداند باید باشد پس آرام زل میزند به آدمهایی که در اطرافش قرار گرفتهاند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش میبرد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون میآید و زل میزند به من و تک تک کلماتی که از دهنم خارج میشود را قضاوت میکند. یکی دیگر کنارم میایستد و آهسته توی گوشم میگوید تو که واقعا نمیخواهی این مکالمه را داشته باشی برای چه اصلا شروعش کردی!؟ یکی احتمالات اشتباهم را در گوش دیگرم زمزمه میکند، یکی هم آن ته ایستاده ساکت و تنها و آرام، دست دراز میکنم به سمتش و فریاد میزنم: «اره، تو منی!» اما خیلی دور است! نمیشنود… به سمتش میروم اما انگار دورتر میشود و من سخت تر تلاش میکنم به او برسم… میدانم وقتی به او میرسم که مطمئنم نمیخواهم او باشم، او یک زن آرام و ساکت یک گوشه دنیاست؟ آن وقت سر میچرخانم به سمت زنی که وسط یک مکالمه پرهیجان میان جمع ایستاده و کلمات را مزه مزه میکند و فریاد میزنم : «تو منی!» و از خودم دور میشوم و به خودم نزدیک… دور … نزدیک… و زل میزند به من و تک تک کلماتی که از دهنم خارج میشود را قضاوت میکند. یکی دیگر کنارم میایستد و آهسته توی گوشم میگوید تو که واقعا نمیخواهی این مکالمه را داشته باشی برای چه اصلا شروعش کردی!؟ یکی احتمالات اشتباهم را در گوش دیگرم زمزمه میکند، یکی هم آن ته ایستاده ساکت و تنها و آرام، دست دراز میکنم به سمتش و فریاد میزنم: «اره، تو منی!» اما خیلی دور است! نمیشنود… به سمتش میروم اما انگار دورتر میشود و من سخت تر تلاش میکنم به او برسم… میدانم وقتی به او میرسم که مطمئنم نمیخواهم او باشم، یک زن آرام و ساکت یک گوشه دنیا! آن وقت سر میچرخانم به سمت زنی که وسط یک مکالمه پرهیجان میان جمع ایستاده و کلمات را مزه مزه میکند و فریاد میزنم : «تو منی!» و از خودم دور میشوم و به خودم نزدیک… دور … نزدیک…
