اگرچه از بین آثار ادبیات داستانی به داستان کوتاه علاقمندم و از طرفی زیاد طرفدار مجموعه داستان‌های کوتاه ایرانی نیستم، اما مدتی پیش مجموعه داستان شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ نوشته دینا کاویانی را خواندم. مجموعه‌ای نه چندان جذاب که به جز یک داستان باقی آثار یا ایده‌های تکراری داشتند یا روایتشان چندان چنگی به دل نمی‌زد. بازنویسی کردن داستانها، کنار گذاشتن ایده‌هایی که نمونه‌های آن را در آثار کوتاه و بلند خوانده و دیده‌ایم و چیزی به جهان ادبیات و یا حداقل سرگرمی اضافه نمی‌کند می‌توانست در بهتر شدن مجموعه کمک کند. تنها داستان «این موبایل لعنتی» از این مجموعه کمی خواننده را درگیر می‌کرد که آن‌ هم در حجم آثار ناخوب دیگر به چشم نمی‌آمد.
اگر آثاری که نویسنده آن در یک کوچ اجباری یا خودخواسته وارد جغرافیا و فرهنگ جدید می‌شود خلق می‌کند را ادبیات مهاجرت بنامیم، داستان‌های این مجموعه که احتمالا ماحصل سفر نویسنده به پاریس است نه آنچنان رنگ و بوی غریبی یک به غربت وارد شده را دارد و نه آنچنان حس و حال یک جلای وطن کرده. نه نگاهی از جهان جدیدِ پیش روی نویسنده به خواننده ارائه می‌دهد و نه حالا پس از دوری از وطن نگاه موشکافانه‌تری به آن جایی که در آن می‌زیسته دارد. شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ یک بلاتکلیفی ناخواسته است. یک راوی گیر کرده در جهانی بین مبدا و مقصد.

| بدون نظر

سوختن نه تنها یک داستان عاشقانه که یک نگاه انتقادی به فاصله طبقاتی، له شدن اقشار کم در آمد توسط سرمایه‌‌‌دارن و در انتها انتقام یکی از همان فرودستان را به تصویر می‌کشد. پدر جونگ که خود وارد بازی سرمایه‌داری نشده و به زندگی در محله سرمایه‌داران سئول (گانگنام) تن نداده نمادی از آن خشم افراد فرودست جامعه است. او این خشم را با کلکسیونی از چاقوهای مختلف در گاوصندوق خود دفن کرده اما باز در یکی از درگیری‌هایش نتوانسته کامل آن خشم را کنترل کند و در اثر زد و خورد و مجروح کردن نفر مقابل به یک سال و نیم حبس محکوم می‌شود. جونگ در نهایت با همان خشم فوران شده که به نوعی از پدرش به ارث برده و با همان چاقویی که پدرش به یادگار گذاشته بن را می‌کشد. هر کدام از آن گلخانه‌هایی که بن به آتش می‌کشد یک انسان فراموش شده، یک قشر آسیب‌پذیر همچون شین هایی-می است. آتش زدن انگار فراموش کردن است، درست همان کاری که پدرش با فقدان مادر جونگ انجام داده بود. پس از رفتن مادر جونگ، پدرش می‌خواهد که جونگ لباس‌‌ها و وسایل مادرش را آتش بزند. انگاربا آتش زدن همه چیز فراموش می‌شود. پس از ناپدید شدن هایی-می متوجه خواهیم شد مساله فیلمساز مساله یک خیانت یا فراموشی شدن معشوق نیست. مساله درگیری بین دو قشر فاصله دار اجتماعی‌ست. بن برای تفریح هرازگاهی یکی از آنها را حذف می‌کند. او این را به عنوان یک کار مهم و همیشگی در نظر می‌گیرد. سوختن. اما این بازی تا زمانی ادامه پیدا می‌‌کند که جونگ که تا انتهای فیلم جوانی آرام و تو دار است تبدیل به یک صدای معترض می‌شود. او که در اواسط فیلم به هایی-می گوید چرا جلوی غریبه‌ها لخت می‌شوی خودش پس از کشتن بن همان کار را می‌کند. او پس از در آوردن لباسش که به نوعی تولد دوباره او محسوب می‌شود به استقبال باقی عمرش می‌رود. باقی عمری که در آن باید حسرت نبودن هایی-می و عذاب وجدان کشتن بن را به دوش بکشد. دیدن فیلم ساده، طولانی و البته پر رمز و راز سوختن محصول سال ۲۰۱۸ را از دست ندهید.

| بدون نظر

خوک آخرین ساخته‎‌ی مانی حقیقی داستان کارگردان صاحب‌نامی به نام حسن را روایت می‌کند که مدتی‌ست به علت ممنوع‌الکار شدن به ساخت تیزرهای تبلیغاتی رو آورده. او که همیشه با زنی به نام شیوا مهاجر همکاری می‌کرده حالا نمی‌تواند ببیند او همکاری جدیدی با کارگردان شناخته نشده‌ای به اسم سهراب سعیدی را آغاز کرده. از طرفی در شهر یک قاتل سریالی پیدا شده و کارگردان‌ها را بی هیچ ارتباط منطقی می‌کشد. حسن از اولین افرادی‌ست که بالای سر یکی از آخرین کشته‌‌ها یعنی سهراب سعیدی می‌رسد. جامعه به حسن مشکوک می‌شود و کمی بعد شیوا که علاوه بر همکاری دیرینه با حسن، رابطه عاطفی نیز با او دارد کشته می‌شود. حسن برای رهای شدن از حرف جامعه دست به تصمیم عجیبی می‌زند که او را به خطر بزرگی نزدیک می‌کند.
تلاش مانی حقیقی برای رسیدن به سینمای پست‌مدرنی که از هر ژانری چیزی را به عاریه گرفته باشد، پارامترهای ژانریک را به هجو بگیرد و آنها را در نقطه‌ای کنار هم قرار دهد به نتیجه نرسیده و باعث پدید آمدن اثری شده که نه می‌توان آن را پست‌مدرن نامید و نه آنچنان برای تحلیل‌های نشانه‌شناختی به اثری چون «اژدها وارد می‌شود» نزدیک می‌شود. مانی حقیقی بیش از آنکه نگاهی به مولفه‌های ژانری داشته باشد تاثیر گرفته از نگاه کارگردان‌هایی‌ست همچون آلخاندرو خودورفسکی (کارگردان شعر بی پایان-۲۰۱۶) در صحنه رقص سوسک‌ها، میشل گندری در صحنه خوشحال شدن حسن در ماشین پس از دیدار آخرش با شیوا مهاجر، تارانتینو در صحنه کشتن‌ها و تکه شدن کاراکترها با تفنگی که آنچنان زور زیادی ندارد در پایان فیلم، میازاکی (قلعه متحرک هاول-۲۰۰۴) در صحنه رویای ملاقات حسن و شیوا مهاجر پس از مرگش، فیلم‌های تاریخی پازولینی در صحنه فیلمبرداری سهراب سعیدی. همه و همه نشانگر ذهن فیلم‌باز مانی حقیقی‌ست که دست به درآمیختن علایق سینمایی خود زده. او انگار در این تلاش آنچنان کاری به ژانرها، نقد و به هجو کشیدنشان ندارد. او می‌خواهد کولاژی از علایق سینمایی‌اش را به تصویر بکشد، اما فیلمنامه در یک پایان غیر منتظره مخاطب را ناامید می‌کند. از تصمیم عجیب حسن برای رها شدن از حرف مردم تا پسورد اینستاگرامی که می‌خواهد بگوید همچنان به یاد همسرش است (که اصلا منطقی به نظر نمی‌رسد چون حسن از همان ابتدای فیلم در آتش شوق و حسادت رسیدن به شیوا لیوان را در دستش می‌شکند). تمامی اینها سبب می‌شود ذره ذره آن حس و حال خوب ابتدای فیلم تا انتها رنگ باخته و انتظار بیننده از یک پایان‌ درخشان برآورده نشود.
پوشیدن لباس سوسک و حضور در یک مهمانی بالماسکه، سوسک‌هایی که به طرز شاعرانه‌ای در یک پیام بازرگانی می‌میرند، شخصیتی به نام آنی که ناگهان وارد داستان شده و ناگهان نیز حذف می‌شود، ماموران امنیتی که سوار بر قایق پدالی با بدنه قو، حسن را که سوار بر قایق پدالی با بدنه شیر است دستگیر می‌کنند از جمله تلاش‌هایی‌ست برای پررنگ شدن نقش نشانه‌ها در فیلم اما پیش از آن داستان است که از نفس می‌افتد و دیگر رمقی برای پرداختن به این نشانه‌ها نمی‌گذارد.
در کل دیدن فیلم متفاوت خوک را از دست ندهید. از اندک تلاش‌هایی‌ست که می‌خواهد شوخی کند، حالا کمی با ژانر و بیشتر با کارگردان‌های صاحب سبک دنیا. اطلاعات بیشتر فیلم را در صفحه ویکی‌پدیای آن بخوانید.

| بدون نظر

آخرین اثر یورگوس لانتیموس (The Favourite) داستان دختری به نام ابیگل را روایت می‌کند که برای دیدن و رساندن نامه‌ای از طرف مادرش به دختر خاله خود سارا که سوگولی ملکه «آن» است به دربار ملکه وارد می‌شود. سارا او را به اکراه می‌پذیرد اما ابیگل به سرعت خودش را پیش ملکه آن عزیز کرده و با ازدواج با یکی از جوانان دربار جایگاه خود را پیش ملکه محکم‌تر میکند. از طرفی حضور ابیگل در کنار ملکه و شکل‌گیری رابطه عاطفی با او باعث می‌شود سارا از طرف ملکه طرد شده و حتی از انگلستان او را نیز بیرون کنند. اما از طرفی نبود سارا باعث می‌شود که اوضاع روحی و جسمانی ملکه رو به وخامت بگذارد. ملکه زمانی متوجه می‌شود که  احتمالا عامل جدایی او و سارا ابیگل است که دیر شده.
تفاوتی که این فیلم با آثار پیشین همین کارگردان دارد در خلق جهانی بدیع و تازه است که تا پیش از کشتن گوزن مقدس در کمتر اثر سینمایی دیده‌ایم. از خانواده غیر قابل پیش‌بینی فیلم دندان نیش گرفته تا گروه آلپز در فیلم آلپز و همین طور آن عمارت سورپرایز کننده در فیلم خرچنگ. بعد از فیلم کشتن گوزن مقدس ما خودمان را برای دیدن لانتیموسی آماده کرده‌ایم که نمونه آن در هالیوود کم نیستند. درست عین فیلم «دیگران» که نیکل کیدمن هم در همان نقش‌آفرینی کرده بود. (The Favourite) دوباره ما را به یاد هالیوود و ژانر فیلم‌های تاریخی‌اش می‌اندازد، نه دنیای فیلم‌های قبل‌تر خودش. مخصوصا نورپردازی فیلم Barry Lyndon ساخته‌ی استنلی کوبریک که این فیلم هم تلاش می‌کرد با نور شمع و مشعل برای تصاویر شب در واقعی‌تر نشان دادن آن فضا تلاش کند.
شاید بتوان گفت تنها امضای لانتیموس بعد از تمام این چرخش‌ها که در چند فیلم اخیر شاهد آن هستیم، تغییر آدمها و موقعیت‌شان است. حتی اگر درام خود حامل این تغییر به صورت بنیادین باشد اما در آثار لانتیموس این امر بیشتر و قابل لمس‌تر است. در هیچ کدام از آثار لامنتیموس ما شخصیتی را سراغ نداریم که در شرایطی خاص به یک تغییر جایگاه متفاوت نرسد. در دندان نیش دختر خانواده با دیدن فیلم‌های ویدئو و شنیدن صحبت‌های زنی که به خانه‌شان می‌آمد با دنیای پیرامون آشنا می‌شود. او دیگر به آن آدم سابق تبدیل نمی‌شود. در آلپز، دختری که از گروه و برنامه‌های از پیش تعیین شده پیروی نمی‌کند کم‌کم به آدم دیگری تبدیل می‌شود. و در لابستر نیز مردی که برای پیدا کردن جفت باید شخصی شبیه به خودش را پیدا کند. او که معشوقه‌اش را خارج از آن عمارت مرموز پیدا می‌کند برای رسیدن به عشقش باید خودش را کور کند، در کشتن گوزن مقدس پس از بلایی که به جان خانواده مرد جراح می‌افتد او دیگر آن شخص سابق نمی‌شود او به چیزهایی که از طریق علم قابل اثبات نیستند کم‌کم باور پیدا می‌کند. حالا در (The Favourite) هم همین داستان است. پس از ورود دختری کثیف به دربار ملکه، هر کدام کم‌کم جایگاه خود را از دست می‌دهند. سارا از عمارت طرد می‌شود، ابیگل جای او را می‌گیرد و ملکه نیز به وضع ناخوبی دچار می‌شود. نشانه‌ها همچون آثار پیشین لانتیموس نقش پررنگی در شکل‌گیری لحظات و شخصیت‌ها دارند. ابیگل که همیشه کتاب به دست دارد، سارا که همیشه اسلحه به دست دارد و آن جمله کلیدی را به ابیگل می‌گوید: «تو رو به یک قاتل تبدیل می‌کنم». خرگوش‌های «آن» که خود نشانی از روابط بی‌بندوبار جنــسی‌ست. و زمانی جایگاه سارا دچار تزلزل می‌شود که از احترام گذاشتن به آنها سرباز می‌زند و دقیقا زمانی «آن» تصمیم میگیرد با ابیگل صمیمی شود که او به خرگوش‌هایش بها می‌دهد و زمانی با او مقابله می‌کند که ابیگل به یکی از خرگوش‌هایش بی‌احترامی می‌کند. «آن» خود به همان خرگوش‌هایی تبدیل شده که در قفس نگهشان داشته و با حضور ابیگل در اتاقش آنها آزاد می‌شوند. سارا که مفهوم واقعی عشق را فهمیده سعی در زنده نگه داشتن رابطه خود با آن می‌کند، به او می‌فهماند عشق گاهی لازم است که به تو بگوید شبیه گورکن شده‌ای اما «آن» دروغ‌های زیبا ابیگل را ترجیح می‌دهد.
فیلم (The Favourite) شاید از سینمای ناب لانتیموس که در ذهن داریم دور شده اما فیلم قابل تحسین و به یادماندنی‌ست.

| بدون نظر

چون آوایی ازداوود بیش از آنکه نمایشنامه با ساختار کلاسیک و با اسلوب نوشتاری یک نمایشنامه باشد شعری‌ست که از عبری به فرانسه و حالا به فارسی ترجمه شده است. متنی کهن که گفته مترجم ده قرن پبش از حضرت عیسی رخ داده است. شعارهایی که گاهی سکوت و با همراهی نی می‌تواند به حال و هوای محتوای آن نزدیک‌تر شد. مزامیر داود شامل بخش‌های: طغیان، نیایش، بیداری، رویا، پیامبر، ایمان، تردید، مکث، هللویا، قیام، آدونای، گلایه، خاتمه است که هر کدام اشعاری کوتاه را شامل می‌شوند. در بخش نیایش می‌خوانیم:
گفتم   گمراه نمی‌شوم      زبانم مرا گمراه نخواهد کرد
دهانم را دهنه زنم
آن دم    که شر در برابر من است
ساکت ماندم خاموش    گسیخته از سعادت
و دردم که نتوانم لمسش کنم
دلم تب‌آلود    در سینه‌ام     در رویایم آتشی فروزان
و این واژه‌ها     بر زبانم
نمایشنامه «چون آوایی از داود» پانزدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیا با ترجمه تینوش نظم‌جو از زبان فرانسه در نشر نی به چاپ رسیده است.

| بدون نظر

ترسم که عمر به سر آید و تو را آنچنان‌ که باید نبوسیده باشم.

| بدون نظر

فرشتگان گناه اولین فیلم سینمایی روبر برسون کارگردان بزرگ و فقید فرانسویست. این فیلم داستان صومعه‌ای را روایت می‌کند که زنان مجرم پس از گذراندن دوران محکومیتشان بنا به میل خود یا خواست خواهران راهبه به آنجا آمده تا خودشان را از دنیا و مادیات آن دور کنند. اگر چه فیلم با بیرون آوردن زنی از زندان شروع می‌شود اما داستان زمانی شکل می‌گیرد که زنی (آن ماری) به خواسته‌ی خود پا به آنجا می‌گذارد تا زندگی بهتری داشته باشد. آشنایی آن ماری با زن تازه آزاد شده منجر به معرفی زن دیگری (تریس) می‌شود که او نیز در زندان است. آن ماری تصمیم میگیرد تریس را پس از آزادی به صومعه آورده تا اون نیز زندگی بهتری داشته باشد. تریس آزاد می‌شود اما قبل از مراجعه به صومعه مردی را که به خاطرش دزدی کرده و به زندان رفته را می‌کشد. او به صومعه می‌رود اما مراقبت آن ماری بر تریس تاثیری نداشته و به خاطر اختلافات آن دو همچنین لجاجت آن ماری برای برخی کارهایی که از او خواسته شده او از صومعه اخراج می‌شود. مدتی بعد بدن نیمه جان آن ماری را کنار قبر موسس صومعه پیدا می‌کنند. از طرفی پلیس‌ها فهمیده‌اند که تریس قاتل است و برای دستگیری او به صومعه می‌آیند.
چیزی که فیلم فرشتگان گناه را در بین آثار برسون مهم می‌کند شروع رویکرد او در فیلمسازیست که منجر به نظریه سینماتوگراف از سوی او می‌شود. اگر چه بر خلاف آن چیزی که بعدها از برسون خواهیم دید در این فیلم موسیقی گاهی نقش دراماتیک به خود می‌گیرد اما حرکت دوربین، میزانسن و از طرفی آن نمای همیشگی و معروف از دست، پرهیز در نشان دادن خشونت از آن رفتارهایی‌ست که همچون امضای همیشگی در اولین فیلم برسون حضور دارند. تریس به ویترین اسلحه فروشی می‌رسد دوربین با یک تراک بک، فضای اسلحه فروشی را برای بیننده مشخص می‌کند. تریس وارد مغازه می‌شود، صدای اسلحه فروش شنیده می‌شود. {بروسون بعدتر نیز تکرار می‌کند، که صدای تلفن وجودش را مشخص می‌کند، یعنی صدای یک پدیده زمانی که وجودش را عیان کرد نیازی به نشان دادنش دیگر نیست، مخصوصا برای عنصر غیر مهمی چون اسلحه فروش} اسلحه فروش از پشت پیشخوان بیرون آمده سراغ اسلحه‌ای رفته و آن را به تریس می‌دهد. تریس پول را پرداخت کرده و با اسلحه خارج می‌شود. در این مدت تنها بخشی از بدن اسلحه فروش و آن هم زمانی که برای برداشتن اسلحه از پشت پیشخوان کنار می‌رود دیده می‌شود. همین مقدار برای معرفی اسلحه فروش توسط برسون کافی‌ست. یا زمانی که تریس به در خانه مردی که به خاطرش دزدی کرده می‌رسد. صدای باز شدن در می‌آید. نور داخل خانه روی صورت تریس می‌افتد.و سایه مرد نمایان می‌شود. چند کلامی بینشان شکل می‌گیرد. ما مرد را با سایه‌اش تشخیص داده‌ایم. لزومی به نشان دادنش چهره‌اش نیست. به اندازه کافی هم در مورد او صحبت شده است. زن به سمت سایه دو بار شلیک می‌کند. سایه می‌افتد. این مقدمه همان چیزیست که ذره ذره سینماتوگراف بر آن استوار می‌شود. اینکه فیلمساز به جای نشان دادن کشتن، حواس را به کدام سمت معطوف می‌کند. چه تصویری از کشته شدن مردی در روشنایی درگاه در به مخاطب ارائه می‌دهد، و فیلمساز به عنوان خالق اثر با انتخاب و چینش چه عناصری دست به یک عمل هنرمندانه می‌زند. فرشتگان گناه علاوه بر تم به شدت مذهبی حاوی تلاش سینماگری‌ست که می‌خواهد زبان سینمایی خودش را معرفی کند.

| بدون نظر

با اتمام جنگ جهانی دوم و شروع جنگ سرد، داستان عاشقانه‌ای در لهستان بین دو نفر شکل می‌گیرد، «زولا» دختر جوانی خوش‌آواز و ویکتور مردی که روستابه‌روستا به دنبال ثبت آوازها و سرودهای مردمی می‌گردد و در نهایت زولا را به عنوان یکی از خوانندگان گروهش انتخاب می‌کند. گروهی که ویکتور تشکیل داده به سرعت با موفقیت‌های پی‌درپی شهرهای مختلف اروپا (که اکثرا هم‌پیمان شوروی هستند) را برای اجرای برنامه سفر می‌کنند. با بیشتر شدن اشتیاق بین زولا و ویکتور، ویکتور تصمیم می‌گیرد در سفر آخرشان به آلمان گروه را رها کرده و به فرانسه برود. با زولا قرار می‌گذارد اما زولا منصرف شده و ویکتور به تنهایی رهسپار فرانسه می‌شود. ویکتور سالها در پاریس می‌ماند، و حتی برای دیدن زولا تا یوگوسلاوی می‌رود اما او را برگردانده و به پاریس می‌فرستند. (او به عنوان یکی از خائنین جنگی طرد شده) زولا و ویکتور در این مدت دیدارهایی جستارگریخته با هم دارند تا اینکه زولا پس از مدت‌ها که ازدواج کرده شوهرش را رها می‌کند و به پاریس می‌رود تا در کنار ویکتور بماند. آنجا با اینکه می‌تواند خوانندگی را ادامه دهد اما روابطش با ویکتور به سردی می‌رود و او را رها کرده و به لهستان برمی‌گردد. ویکتور این دوری را نمی‌تواند تحمل کند، برای اینکه بتواند دوران تبعیدش تمام شده و به لهستان برگردد، خودش را معرفی کرده تا با گذراندن دوران حبس تبعیدش تمام شود. او در این مدت انگشتش را از دست می‌‌دهد، به گونه‌ای که دیگر نمی‌تواند نوازندگی‌اش را ادامه دهد. زولا که هنوز ویکتور را فراموش نکرده به دیدن او می‌رود و قول می‌دهد هر چه زودتر او را از زندان بیرون بیاورد. زولا تن به ازدواج با شخصی می‌‌دهد و از او حتی بچه‌دار می‌شود که بتواند ویکتور را نجات دهد.
چیزی که در این فیلم شاهدش نیستیم، داستان یونیک و جذابی همچون فیلم ایدا ساخته‌ی پییشین همین کارگردان یعنی پاول پاولیکوفسکی‌ست. ایدا ما را با داستان دختری آشنا می‌کرد که قبل از سوگند خوردنش حالا پا به جهان بیرون از صومعه گذاشته و می‌خواهد تجربیات جدیدی داشته باشد. اما جنگ سرد کولاژی از روایت‌های بریده است که اگر چه در این چند سال اخیر در سینمای لهستان و شوروری نمونه‌های آن را بیشتر می‌بینیم (مثل فیلم ژیت و ایالات متحده عشق) اما ما درگیر داستان عاشقانه‌‌ای می‌شویم که گرمای این رابطه را نه در جنگ سرد بلکه در سردی روایت از دست می‌دهیم. یک پارادوکس کامل. شاید اگر فیلم داستان سردی رابطه را روایت می‌کرد با این برش‌ها و با این شیوه روایت به بهترین شکل می‌توانست آن را منتقل کند. فیلم بین داستان عاشقانه و مسائل سیاسی پیرامون جنگ سرد سرگردان است. ما نه آن را داریم و نه این را. گسترده شدن داستان در یک بازه زمانی ۱۵ ساله، و پرش‌های زمانی گاه بلند مدت ما را از درگیری عاشقانه بین زولا و ویکتور دور می‌کند. اگر چه تمام پرش‌های زمانی فیلم پیرامون زولا و ویکتور است اما خلاء یا کمبود خورده پیرنگ‌هایی در تنهایی آنها منجر به عدم  شکل‌گیری بهتر شخصیتشان می‌شود. نشان دادن بخشی از داستان، پرش به لحظات مهمی که برای فیلمساز از اهمیت بیشتری برخوردار است و مشارکت بیننده در تکمیل فرایند روایت داستان از آن دست تکنیک‌هایی‌ست که نگارنده به آن علاقه دارد و پاولیکوفسکی‌ به خوبی توانسته از عهده آن بربیاید اما انتخاب روایتی که قطعا احتیاج به جزییات بیشتری دارد در این ساختار قرار نگرفته است. اگر چه برخی از صحنه‌ها به خوبی قابل حدس بودند، مثل مهمانی بعد از یکی از اولین اجراهای گروه، ویکتور در خیل عظیم مهمان‌ها نگاهش به نگاه زولا گره می‌خورد و بعد برش به دستشویی و رابطه‌اش با زولا. یا نرفتن زولا به سر قرار، اما نمی‌توان از خلق صحنه‌های زیبای دیگر چشم پوشید. چه آن صحنه‌هایی که ویکتور در برف و بوران به دنبال ثبت ترانه‌‌های بومی مردم است چه لحظات عاشقانه خوب آن دو در پاریس و چه در پایان که آن دو در آن دشت پر از علف صندلی‌شان را ترک می‌کنند و به سوی زیبایی طبیعت می‌روند.
جنگ سرد با آنکه روایت تداومی را با برخی از برش‌ها برهم می‌زند اما موسیقی و حال و هوای فیلم حس خوش‌آیندی دارد که با پایان‌بندی فیلم کامل‌تر هم می‌شود. البته باز باید خودتان را برای دیدن یک فیلم با نسبت ۴ به ۳ و همینطور سیاه‌وسفید مثل فیلم ایدا آماده کنید.

| بدون نظر

فیلم فرانسوری عاشق یک روزه به کارگردانی فیلیپ گرل محصول سال ۲۰۱۷ داستان دختر جوانی (جین) را روایت می‌کند که پس از مشاجره با شریک زندگی‌اش به خانه پدرش باز می‌گردد. در این بازگشت متوجه می‌شود که پدرش با دختری (آریان) که هم سن اوست و یکی از دانشجویانش هم هست زندگی می‌کند. پس از گذشت مدتی روابط خوبی بین جین و آریان شکل می‌گیرد. در جریان این دوستی جین پی به ضعف‌های شخصیتی خود می‌برد و سعی می‌کند با نبود معشوقش مَتئو کنار بیاید و از سویی متوجه می‌شود پیش از این آریان برای یک مجله بزرگسال به عنوان مدل چند عکس برهـنه گرفته است. اما این دلیلی نیست که بخواهد خللی در رابطه آریان با جین یا آریان با پدرش بوجود بیاورد. پدر جین زمانی که متوجه می‌شود آریان برای چندمین بار به او خیانت کرده این رفتار را بر نمی‌تابد و با او مشاجره می‌کند. آریان مدتی بعد جین و پدرش را ترک می‌کند. جین هم دوباره به پیش متئو باز می‌گردد. شاید اگر شناختی از کارگردان این فیلم، فیلیپ گرل نداشته باشید اولین چیزی که به ذهن خطور می‌کند این است که کارگردان، جوانی سی و چند ساله است و از پی تجربه رو به ساخت چنین فیلم ساده‌ای آورده اما سادگی در طراحی صحنه، فیلمنامه و شخصیت‌هایی که به آرامی وارد داستان شده و به همان آرامی خارج می‌شوند، گفتار متنی که شاید برایتان در نگاه اول عجیب باشد و بعد با آن کنار می‌آیید، داستان سرراستی از عشق و خیانت همه و همه دستپخت کارگردانی هفتادساله است که حالا با تجربه ساخت بیش از ۳۰ فیلم سینمایی، تلویزیونی و کوتاه به آن سادگی رسیده که فیلم در ایجاز دنیای ساده آدمهایی را به تصویر می‌کشد که به دنبال عشق هستند. به دنبال ثبات در اندک فضایی هستند که در اختیارشان قرار گرفته. عاشق یک روزه از آن‌دست فیلمهایی‌ست که اگر چه داستان پر پیچ و خمی ندارد اما ریتم آهسته روند اتفاقات در فیلم شما را خسته نمی‌کند و آرامش خوش‌آیندش در سیاه و سفید تصاویر دو چندان شده است.

| بدون نظر

جایزه داستان های ده کلمه ای فراموشی لی تمام شد.
امسال آخرین سال برگزاری این تلاش بود که قصد داشت تجربه‌های مینمال‌نویسی فارسی را در قالب ایده‌ها و داستان‌های خیلی کوتاه گردهم آورد. خوب یا بد برایم پر از تجریبات کوچک و بزرگ بود که حالا بعد از ده سال می‌توانم ببینم چه تغییری در خودم رخ داده. یا درکمترین حالتش مجموعه‌ای عالی از این تجربیات را در قالب یک پایگاه اینترنتی برای علاقمندان دست و پا کردیم.
به فعالیت‌های گروهی (حداقل در جغرافیایی که زیست می‌کنم) اعتقاد چندانی ندارم، به سختی فیلم می‌سازم. به سختی تجربیات جستارگریخته‌ای در تئاتر انجام می‌دهم و به سختی ده سال این تلاش را در مسیری هدایت می‌کنم. که البته شاید بیشترش به خاطر روحیه جمع‌گریز خودم است، و نه نیافتن افراد همراه و هم‌دل. (به قول معروف هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.) راه سخت و طولانی و پرپیچ‌و‌خمی‌ست فعالیت‌های غیرگروهی. با اینکه در این سالها توقعی از کسی برای همکاری نداشته‌ام، اما لطف دوستان و عزیزانی که در کنارم با تمام کج‌خلقی‌هایم دوام آورده‌‌اند را نمی‌توانم نادیده بگیرم. و از طرفی هم توقع نداشتم کسی چوب لای چرخ این تلاش‌ها بکند، مثل انرژی‌های منفی (و البته نه نقد) که «مگه توی ده کلمه هم میشه داستان نوشت؟» و «اصلا اینها داستان نیستند» در یک طرف و پدید آمدن حرکت‌های مشابه که بر حسب اتفاق تمامشان هم «دَه» کلمه‌ای بودند در طرف دیگر ماجرا. و همیشه سوالم این بوده که چرا این حرکت‌ها یازده کلمه‌ای، دواز‌ده کلمه‌ای و… نبوده‌اند؟ اصلا فلسفه انتخاب این تعداد کلمات توسط دیگران چیست؟ سوالی که هیچ‌گاه جوابش برایم روشن نشد. اینکه  بعد از گذشت چند سال ده‌تایی بودن تعداد کلمات خودش به نشان و هویت آن تبدیل شده، مصادره کردنش با حرکت‌های مشابه که هم‌اکنون نتایج ناخوبش را می‌شود دید رفتاری دور از اخلاق بود. همین الان می‌توانید در اینستاگرام ده کلمه‌ای را سرچ کنید و ببیند هستند پیج‌هایی که با تعداد زیاد دنبال‌کننده، شعر و کاریکلماتور را در قالب داستان ده‌کلمه‌ای به خورد مخاطب می‌دهند. حرف زیاد است و بیانش از حوصله‌ام خارج. بیش از هر چیزی قصدم تشکر از عزیزانی بود که در این سالها کنارم بودند. کاملیاکاکی که همیشه از وجودش در انتخاب‌هایم بهره بردم. محسن مریدی که طراحی و پشتیبانی سایت را برعهده داشت و به هیچ ایده‌ای برای بهتر شدن سایت نه نگفت و نسترن محسنی عزیزم که چندین سال طراحی گرافیک را انجام داد و پیج و کانال این رویداد را مدیریت می‌کند. و همه عزیزانی که در این سالها آثارشان را برایمان ارسال کردند.
اگر دوست داشتید پیج اصلی و سایت را دنبال کنید. قصد داریم داستان‌هایی که به دستمان می‌رسند را ذره ذره در اینجاها به اشتراک بگذاریم.
اینستاگرام ده کلمه‌ای / سایت ده کلمه‌ای

| ۲ نظر