نویسنده: شهاب

این اشتباه چند باره...

نمی‌دانم این متنی که نوشته می شود به خاطر ناراحتی‌ست یا عصبانیت، اما هر چه هست می‌دانم ماحصل حس خوبی نیست.
* اردی‌بهشت ۹۰ است. بخش فیلم جشنواره اردی‌بهشت برگزار نمی‌شود. از من می‌خواهند که تیزر جشنواره را بسازم، به هزار و یک دلیل نمی‌توانم و انجام نمی‌دهم. دوست فیلمسازی این مسئولیت را به عهده می‌گیرد. تیزر ساخته می‌شود و همگان اثر ساخته شده را تحسین می‌کنند. یکی از دوستان که پیش از این باهم همکاری ساخت تیزر داشته‌ایم در صفحه شخصی‌اش از این اثر به عنوان «معنای یک تیزر واقعی» و یا یک چیزی در همین مایه‌ها یاد می‌کند. تا قبل از آن خیلی‌ها نمی‌دانستند تیزرهایی که در برخی برنامه‌ها می‌بینند کار من است. هیچ کس از آن حرفی به میان نمی‌آورد.
* زمستان ۹۰ است. تازه دانشجو شده‌ام، گروه تئاتری هرمزگانی در تهران اجرا دارد و از من خواسته می‌شود یک سری کارهای ویدئویی همچون سالهای قبل و همکاری‌های گذشته برایشان ادیت کنم تا در نمایششان پخش شود. کار انجام می‌شود روز اجرا فرا می‌رسد، پشت در سالن می‌مانم. سایر دوستان هرمزگانی و غیرهرمزگانی بلیط به دست وارد سالن می‌شوند. پشت در سالنم، انگار کسی منتظر من نبوده تا اجرا را ببینم، گیجم که چرا اینطور می‌شود. تصورات ذهنی‌ام بهم ریخته.
چند سال بعد باز برای همان گروه فیلم تئاترشان را تدوین می‌کنم. شاید سوتفاهم‌هایی که در این سالها بوجود آمده از بین برود. چندی بعد یکی از اعضای همان گروه در یکی از جمع‌های هنری در فضای مجازی با کنایه می‌گوید:‌ کلیپ عروسی ساخته شده برای خواهرزاده‌اش استاندارهای جهانی را بیشتر از فیلم‌های فیلمسازان هرمزگانی رعایت کرده است. در تعجبم زمانی که به رایگان تمامی کارهای گروهشان را انجام دادم بحثی از استانداردهای جهانی مطرح نبود، حالا چه طور میشود که این بحث پیش می‌آید؟؟
* پاییز ۹۱ است. هنرمندان شاخه‌های مختلف از جمله سینما نامه‌ای می‌نویسند که در آن خواسته شده جشنواره فیلم فجر به بندرعباس بیاید. خبری از نگارش این نامه ندارم تا اینکه در فضای مجازی منتشر می‌شود. آن لحظه من بخشی از آن جامعه‌ی هنری و سینمایی نیستم. چند هفته بعد یکی از امضا کنندگان نامه با من (دانشجویی که با هزینه‌ی شخصی خودش و بدون دریافت کمک از خانواده، زندگی‌اش را در شهری دور می‌گذراند) تماس میگیرد. و درخواست می‌کند که بنده به عنوان یکی از هنرمندان شهر بندرعباس مبلغ ۱۰۰ هزار تومان برای ساخته شدن فرش خاکی کمک مالی کنم. در آن لحظه نمی‌دانم به خاطر اتفاقات قبلش بخندم یا عصبانی باشم!
* شهریور ۹۲ است. شاعری که به تازگی در فضای مجازی آثارش را بیش از پیش ارائه می‌دهد. از من می‌خواهد که بر روی دکلمه‌ی یکی از اشعارش که به خاطر زلزله یکی از شهرهای بوشهر آن را اجرا کرده ویدئو بسازم. با تعدادی عکس کلیپ کوتاهی می سازم. ویدئو منتشر می‌شود و شاعر تعدادی لایک نیز دشت می‌کند اما زیر ویدئو اسمی از سازنده‌ی آن نیست. اهمیت نمی‌دهم.
چند مدت بعد همان شاعر قصد دارد با شعرهایش شب شعر متفاوتی برگزار کند. برنامه‌ای با ترکیب ویدئو، صدا و پرفومنس. با پوستر طراحی شده ویدئویی به عنوان تیزر می‌سازم. تیزر منتشر می‌شود، کسی درست مطلع نمی‌شود تیزر را چه کسی ساخته. یک کلیپ نیز برای پخش در آن برنامه آماده می‌شود. زمان اجرای برنامه به سالن می‌روم. شاعر در حال و هوای خوشی که دارد از دوستان شاعرش داخل سالن و فیلم‌ساز نیامده به برنامه یاد می‌کند. از حضار می‌خواهد که برای آنها کف بزنند. اما انگار یادش رفته چه کسی تا اینجای برنامه همراهش بوده. یادش رفته چه کسی این ویدئوها را آماده کرده. حرفی از آن نمی‌زند. از سالن بیرون می‌روم.
* سال ۹۳ است. یک گروه موسیقی می‌خواهد که برای اجرای کنسرتشان ویدئویی بسازم. تیزر ساخته می‌شود. در فضای مجازی پخش می‌شود و افراد گروه غالبا یادشان می‌رود که در زیر تیزر درج کنند تیزر ساخته‌ شده‌ اثر کیست. مثل موارد بالا، هزینه‌ای برای ساخت این تیزر دریافت نکرده‌ام، اما حتی یک تعارف ساده هم نمی کنند که به کنسترشان بروم. پس از کنسرت همه‌ اعضای گروه به روی خودشان نمی‌آورند. تقریبا ۳ سال بعد یکی از اعضای همان گروه که حالا خودش گروه مستقلی تشکیل داده با من تماس می‌گیرد و درخواست می‌کند که برای اجرای کنسرتشان تیزری بسازم. حالا هزینه‌ی واقعی ساخت تیزر را می‌گویم. در جواب می‌گوید اصلا هیچ هزینه‌ای برای تیزر ندارند. با وجود اینکه می‌دانم رابطه‌ی صمیمانه‌ای با هنرمندان و فیلمسازان مطرح استان دارد و دوستی صمیمی بینشان هست که باعث می‌شود به راحتی برایش تیزر بسازند، می‌فهمم معنی درخواستش این می‌تواند باشد: «چون هزینه‌ای نداشته‌ایم با تو تماس گرفته‌ایم». رفتارش بعد از داستان آن تیزر اول برای گروه قبلی‌اش توهین مضاعفی‌ست.
* اوایل تابستان ۹۶ است. یکی از نشریات هرمزگان با یک از هنرمندان مصاحبه کرده. عکس درج شده در کنار مصاحبه را من گرفته‌ام و نسخه‌ی باکیفیت‌تری از آن عکس را در اختیار دارم. به شخصی که مصاحبه را ترتیب داده‌ پیغام می‌دهم که عکس را من گرفته‌ام و هیچ جا این درج نشده، می‌گوید هنرمند خودش عکس را فرستاده و ما هم چیزی ننوشتیم.
سوالی که برایم پیش می‌آید این است که او نگفته عکاس این عکس کیست، خودتان پرس و جویی نکردید که بفهمید چه کسی آن را گرفته. از خود همان شخص می‌پرسیدید. بحث کردن با دوست خبرنگار بی‌فایده است. بحث را ادامه نمی‌دهم.
* تابستان ۹۶ است. برای تئاتری تیزر می سازم. تمام انتشارهای تیزر بدون ذکر نام سازنده است. چند روز بعد پوستر تئاتر آماده می‌شود. یکی از اطلاعات مهم همراه انتشار پوستر طراح آن است. و به این فکر می‌کنم مشکل اصلی کجاست؟ انگار تاریخ در حال تکرار است و یا شاید سلسله اشتباهات من.
در سالهای اخیر بارها و بارها دیده بودم که برنامه‌هایی که به خاطرش پوستری طراحی می‌شود و یا تیزری ساخته می‌شود با افتخار نام طراح پوستر یا عوامل سازنده‌ی تیزر درج می‌شود. مساله‌ای که هرگز برای تیزرهایی که ساخته بودم اتفاق نیفتاده بود. و بیش از پیش به این یقین می‌رسم که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف به اینکه چه کسی آن را تالیف کرده مربوط است و نه به چیز دیگری. شاید من همچون اشخاص دیگری نیستم که پایین اثرم نامم درج شود. حتی گاهی دیده شده به جای اطلاعات درون پوستر (که به خاطر محدودیت‌های فضای مجازی درست خوانده نمی‌شود و باید حتما زیر پست مربوط به پوستر برخی اطلاعات ضروری و ناخوانا درج شود) فقط و فقط نام طراح آن نوشته‌ شده است. 
تنها تصمیمی که می‌توانم بگیرم این است که دیگر به جز کارهای سفارشی (که غالبا تجاری هستند)، هیچ کار دوستانه و رایگانی انجام ندهم. شاید به این واسطه دایره دوستانم محدودتر شود. اما دیگر دغدغه‌های اینچنینی ندارم که پس از سالها تحمل رفتارهای غیردوستانه اینگونه وقتم را برای نوشتن همچین متنی بگذارم. شاید گاه‌گاهی با دیدن این متن یادم بماند که قرار است کدام مسیر را بروم، که یک اشتباه را چند باره مرتکب نشوم.

پی نوشت: برای به اشتراک گذاری این متن از لینک پست استفاده کنید. از کپی پیست آن بپرهیزید. با تشکر.

قصه‌های یک دقیقه‌ای

مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه خوب از نویسنده‌ی مجار ایشتوان ارکنی. در بین این داستانها آثاری برای اقتباس در نمایشنامه و فیلم کوتاه نیز دیده می‌شود. خواندن این مجموعه به هر علاقمند به داستانی پیشنهاد می‌شود.

 

IMG_20170811_205845-01IMG_20170811_011539-01-01

برای ثبت در حافظه‌ی تاریخ

این مصاحبه‌ی دوستانه ماحصل برخورد با یک کتاب بود که قطعا ما را رنجانده بود. در واقع این هجو همان کتاب به اصطلاح سینمایی‌ست. تازه این مصاحبه عکس هم داشت که فعلا به همین نوشته ها بسنده میکنم. 🙂

مصاحبه شهاب آب روشن با سهند خیرآبادی پیرامون سیاست شبه قاره‌ای با نگاه آنامورفیک به هژمونی آنتروپیک

هر دو درگیر کنفرانس هستی شناسی تروماتیک در ژانسینیستی سینمای شمشیر و خون بودیم ، سهند دعوت من رو برای مصاحبه پذیرفت اگرچه می دونستم خیلی خسته است .

شهاب : سهند جان می دونم که تو با هژمونی انتروپیک کاملا مخالفی ، من می خوام از تو بپرسم نقاط تلاقی پاردوکسیکال دو مفهموم هژمونی و افیون مارکس دقیقا کجاست ؟

سهندمرسی شهابهمانطور که گفتی من با هژمونی به بنیانیت آنتروپیک مخالفم، نه با هژمونی به مفهوم آنتروپیکببین، مفهوم با بنیانیت دو مقوله جدا از هم­دیگه­ ستبه عنوانِ مثال، این موزهایی که الان جلوی ماست، بنیانیتِ همان گفته ژان میشل ریپ است که می­گویدجهان به میوه­ ی کال و رسیده تقسیم می­شوددر بنیانیتِ افیونِ مارکس ما نمایانِ ابژه­ ی لایزالِ سرکوبگرانه­ ی آنتروپیک را شاهیدمحال به همین منوال، موزهای روبروی ما، بنیانیتِ هژمونی را با سوژه­ ی نرسیده جواب گو استپس با این حساب، من دلیلِ مخالفتِ خود با بنیانیتِ آنتروپیک را در همین روال می­بینم.

شهاب :‌ خب یعنی تو می خواهی بگویی ابژه ی سرکوب شده‌ی افیون مارکس همان موزهای سبز است که ممکن بود جلوی ما به خاطر جبر تروماتیک باشد یا نباشد معروف ژیژک است ؟

سهنددقیقن همینطور است.

شهاب :‌ خب ببین در نمایشنامه‌ی پرده‌ی آخر اثر ژیلبر سسیرون جایی هست که مرد می گوید : شاید، ولی می تونیم همه چی رو واضح ببینم . شما چه طور؟ شماهم می تونین ؟ آیا این واضح دیدن اشاره به معنای مفهوم مطلق تردید یا عدم قطعیت نظریه خواننده محور بخش سبک شناسی عاطفی است ؟

سهندعلائم همان است، اما نشانه­ ها نههمانطور که تو گفتی، عدم قطعیت در نظریه‌­ی خواننده محور، بخشِ سبک شناسی عاطفی استاما بگذار جورِ دیگری به سوال­ات، که بسیار سوالِ مهمی است، نگاه کنیمما در تئوری­یه آنتی­نومی­یه ایمانوئل کانت، بحثِ دیگوامئوچیک در مولکول­های بنیادینِ پارادوکسیکال را شاهدیمحال عدم قطعیت را می­توان در همین پارادوکسِ مولکولی­‌یه کانتی مشاهده کردیعنی...

شهاب :‌ آهان ، خوب شد گفتی مولکولهای کانتی ، چون دقیقا فوکو هم همین مبحث رو در کتاب 

the enunciated

 یا همان محتوای گفته که متاسفانه در ایران ترجمه نشده مطرح می کنه ، البته مثل کمدی اخلاقی ژان باپتیست پوکلن که بنیانگذارش در فرانسه هست اون میگه

، je suis, avec je suis,

دقیقا مثل داستانهای کتاب عهد عتیق، از جمله صفر پیدایش که در اون با همین مضامین آدم و حوا رو مورد خطاب قرار میده .

سهندقصه­‌ی حوا و آدم در بنیان­های معنای مفهوم واقعی­یه تراژیکِ زندگی از دیدگاه میگل دِ اونامونو در کتابِ دردِ جاودانگی بیان شده استخلوصِ خاصِ خلصه­ ی خالصانه­ ی انسانِ آنتی­نومی پیچیدگی­‌یه درونی­یه همان بنیانی است که ژیژک آن را به شکلِ آنتی تزِ هگلی در عبارتِآنتی اودیپ ادامه­‌ی همان اودیپ است، مطرح می­کندجای آن دارد تا برای روشن­تر شدنِ قضیه‌­ی فی­مثل از قانونِ پیدایشِ نقطه­‌ی صفرِ فیزیک به نظریه­‌ی پرفسور هازنبرگ استناد کنیمهایزنبرگ اتم­های فرایافته­‌ی سوداگرایانه را، همانطور که تو گفتی، در موردِ عدم قطعیتِ رها یافته در نظریه­ی خواننده محور بیان می­کند.

شهاب :‌ بله ، بله بنیان­های معنای مفهوم واقعی­یه تراژیکِ زندگی ، اتم­های فرایافته­‌ی سوداگرایانه رو توجیه می کنه

خب سهند جان ، من فکر میکنم برای خواننده های عام این گفت و گو فعلا کافی باشه ، هر چند من سر مساله اتم های فرایافته‌ی سوداگرانه‌ از منظر هایزنبرگ با تو هم رای نیستم که می ذارم برای جلسه ی بعد یعنی بعد از کنفرانس هستی شناسی تروماتیک در ژانسینیستی سینمای شمشیر و خون که می دونم قطعا کنفرانس خوبی خواهد بود.

از صفحه سعید آرمات

نامش سید علی حسینی بود شغل : پاکبان حدودا سی ساله در اثر گرمای شدید مثبت پنجاه درجه ی این روزهای کوفتی بندرعباس به کما رفت و مرد. به همین سادگی .البته که دمای هوای بندرعباس هرگز بنا به مصلحت از سی و هشت فراتر نرفته است. جزیی از خاک هیچ جغرافیایی نبود تا برایش جنبش اعتراضی فراگیر در اینستاگرام راه بیفتد. صرفا نامی بود و یک شغل. یک کارگر یک هوموساکر . آقای کیانوش جهانبخش تنها عضو شورای شهر بندرعباس که این عکس را به اشتراک گذاشته و از عموم دعوت کرده تا با نریختن زباله بر زمین بیاییم به این قشر کمک کنیم دقیقا با همین لحن و همین بیان من در این شورای هردمبیل و آشفته تنها همین آقای جهانبخش را می شناسم که می شود گاهی درباب معضلات شهر با او حرفی زد. باقی که خدا زیاد کند از این عمله عکره های تازه به دوران رسیده رجاله های سیاسی اند که دوهزار نمی ارزند. اما چه بگویم ؟ که آخر در دمای پنجاه درجه حتی جارو کشیدن بر آسفالت خالی هم بخارات قیر آدم را می کشد. دیگر اینکه این آدمها به کدام حقوق سر وقت ماهیانه بر سر کارند و با چه بیمه ای و زیر دست کدام پیمانکار حلال زاده ای ؟ با چه وضعیتی به لحاظ درمانی ؟ چند وقت به چند وقت قلبشان مورد آزمایش قرار می گیرد و فشارشان سنجیده می شود. این چیزها اساسا مال اینجور ادمها نیست. بیایید آشغالهایمان را بر زمین نریزیم یک شعار شیک تلوزیونی است. اساسا کار این دسته آدمها به اینجا نمی کشد. انچه سید علی حسینی ها را کشته است و می کشد تبعیض است و ظلمی که کارفرمایان و پیمانکاران با قراردادهای ظالمانه شان بر این ادمها رقم می زنند. ای کاش جزییاتی از پرونده حقوقی بیمه و قرار داد این کارگر و امثالهم با پیمانکار علنی شود. من مطمئنم چیزهایی به مراتب بهتر از شعار آشغال نریزبم عاید مان می شود.

کدام هنر با خاصیت؟

چند پیش بهروز عباسی، دوست هنرمند مطلبی در وبلاگش گذاشته بود که باعث ایجاد سوال مهمی شد. عنوان مطلب این است:‌ "هنر کم خاصیت در بندرعباس".
مطلب به نقد یکی از آثار اینستالیشنی پرداخته بود که مدتی قبل در یکی از گالری‌های شهر بندرعباس به نمایش درآمده بود. بهروز در این مطلب به نکته‌ی مهمی می‌پردازد. و آنهم اینکه چرا هنر در بندرعباس خاصیتی ندارد. و انگشت اشاره‌ش در آن مطلب به سمت هنر چیدمانی از احسان میرحسنی رفته بود.
این مطلب دو واکنش مختلف را برمی‌انگیزد. ۱- خوشحالی از اینکه هنوز زبان نقد در این شهر فروبسته نشده و ۲- نگرانی از این بابت که ما به صورت گزینشی انگشت نقد را به سمت آثار هنری دراز می‌کنیم.
سوال اصلی این است که هر ساله تعدادی از هنرمندان این شهر آثار تولید می‌کنند و در معرض عموم قرار می‌گیرد، در این بین برای چند اثر هنری متنی نوشته‌ایم با عنوان هنر بی خاصیت؟ آیا اصولا باقی آثار هنری در این شهر خاصیتی داشته‌اند که این یکی از بینشان بی‌خاصیت در آمده؟ اینهمه آثار کپی و جعلی وجود دارند چندتایشان را به نقد کشیده‌ایم؟ تنها یک هنر با خاصیت در زمینه ادبیات، تجسمی، عکس، موسیقی، تئاتر، سینما و هر آنچه که با ان برخورد داشته بگوید و خاصیت‌های آن را بشمارد تا کمی این متن باورمان شود.
مشکل ما در این شهر نبود منتقد نیست، نبود نگاه مستقل است. نگاهی که از زیر تیغ نگاه «شبهه» منتقدانه‌مان دوست و دشمن نشناسیم. همانقدر که یک هنر چیدمان زبان ما را، قلم ما را به نقد وا می‌دارد، یقه‌ی مثلا هنرمند تئاتر را بگیریم و بگوییم این اثری که به خاطرش زمان و پول مخاطب و اعضای گروهت را گرفتی چه خاصیتی داشت (به جز شوآف)؟ این فیلمی که شما به خاطرش هزینه کرده‌ای خاصیتش چه بوده؟ این اثر تجسمی (عکس، نقاشی و ...) که به خاطرش گوش فلک را کر کرده‌ای خاصیتش چه بوده؟ اولین جوابی که به ذهن خطور می‌کند این است که منتقد از ترس طرد شدن از دوستان و اطرافیانش که در شاخه‌های مختلف مشغولند، همچین سوالی را هرگز نمی‌پرسد و در اولین فرصت سوال را از غریبه‌ترین گزینه می‌پرسد. اگر چه در این فضای کوچک که هنرمندان در آن زیست می‌کنند، همگی به نوعی با هم دوست و آشنا هستند. اما درصد میزان آشنایی چقدر در این نگاه تاثیر می‌گذارد؟
شاید اگر یک متن نوشته می‌شد و در آن ابتدا توضیح می‌داد هنرهای خاصیت‌داری که در این چند ساله در این شهر تولید شده‌اند چیست بعد از آن می‌شد به هنرهای بی‌خاصیت هم پرداخت. که در آن شاید باید تعصب (کلیدواژه‌ی مهمی که در نوشته‌های بهروز دیده می‌شود) را کنار گذاشت و تمامی اطرافیانمان را در دسته‌ی هنر بی‌خاصیت قرار داد. رویدادی که از شیوه‌ی نوشته و رویکردی که تا کنون دیده شده مشخص است هیچگاه اتفاق نخواهد افتاد.

درباره فیلم خوب بد جلف

شاید یکی از ویژگی‌های فیلم خوب، بد جلف که از نامش نیز پیداست بازی با ژانرها و تاریخ سینماست. چیزی که مخاطب را به خنده وا می‌دارد تنها حماقت شخصیت‌های تقریبا تکراری این نوع فیلم‌ها نیست. بلکه بازی با ژانر فیلم‌های پلیسی و گاه سینمای هند است که تمامی ساختارهای پیشین‌اش را بر هم می‌زند و یا به بازی  می‌گیرد. در این فیلم کمتر سراغ شوخی‌های تکراری کلامی و گاه اینترنتی رفته که بخواهد به این واسطه مخاطبش را بخنداند. در کنار فضا سازی یکدست فیلم فارغ از آنکه فیلم جز مواردی که اشاره شد و در چند مورد شوخی با وضعیت سینمای ایران، تیغ انتقادش چیزی را نمی‌برد. یا به نوعی فیلم مشخص نمی‌کند که مشکلش با چیست. به جز یک کات بسیار درست زمانی که یکی از سرهنگ‌های انتظامی به همکارش می‌گوید: اینها آبروی فرهنگی مملکت ما هستند. و کات به رفتارهای دو بازیگر در اتاق سرهنگ.
اما این فیلم همینکه توانسته سینمای هالیوود و سینمای ایران را به یک نقطه‌ی مشخص برساند (به چالش کشیدن رفتارهای غیر واقعی در ژانر فیلم‌های پلیسی هالیوودی و همچنین نمایش وضعیت از آنور بوم افتاده‌ی سینمای آبکی-پلیسی ایران) یکی از امتیازهای این فیلم به شمار می‌رود.

واکاوی یک پیام فراموش شده

پس از اعلام اسامی فیلم‌های راه یافته به هشتمین جشن مستقل فیلم کوتاه در بین پیامهای افرادی که به نتایج فیلم‌های انتخاب شده اعتراض داشتند و نظراتشان را در گروه ایسفا نوشته‌ بودند، خواندن یک پیام مرا به نوشتن این متن واداشت. پیام کوتاه بود و رسا: «همچنان غلبه با " نوزادان مرده به دنیا آمده" ی سینمای بدنه!»
چه عاملی باعث می‌شود که غالبا اعتراضاتی همراه با اعلام نتایج فیلم‌های راه یافته به جشنواره ها و جشن‌های فیلم کوتاه در ایران باشد؟
شاید جواب ساده باشد.
توجه‌ ویژه‌ی جشنواره‌ها به آثار داستانی، بویژه آثاری که تلاششان بر روایت یک قصه با شیوه‌هایی که غالبا در آثار سینمای بدنه دیده‌ایم، (درام، نقش پررنگ بازیگر، ریتم فرموله شده، موسیقی و..و..) این توجه ویژه یک پیام مهم را به فیلمسازان مخابره می‌کند؛ اینکه ما بر خلاف رسالت بزرگی که بر دوش سینمای کوتاه است، نگاه ویژه‌‌مان به سینمای شبهه بلند است. سینمایی تماما استوار بر ارکان قصه‌گویی‌ که در نهایت به تربیت فیلمسازانی منجر می‌شود که در آینده چهره‌ی موجهی در سینمای بدنه داشته باشند.
اما رسالت فیلم کوتاه (که بر خلاف سینمای بلند آنچنان نگران بازگشت سرمایه نیست)، اگر تجربه‌ی شیوه‌های مختلف(در فرم) نیست، پس تجربه‌ی چیست؟
و سوال مهم این است فیلم‌هایی که ریتمشان کمی کند‌تر از آن فیلم‌های داستانی که ما انتظار داریم بود، فرمشان متفاوت‌تر از فرم فیلم‌های داستانی متداول بود، قصه‌ی پر پیچ و خمی را روایت نمی‌کرد و نقش بازیگری پررنگ‌تر از ایده و فرم نبود تکلیفشان چه می‌شود؟ وضعیت همه‌ی جشنواره‌ها که به آثار داستانی می‌پردازند روشن است. و دردناک‌تر از آن هم بخش‌های تجربی جشنواره‌هاست که در ادامه به آن بیشتر خواهیم پرداخت. و سوال دیگر اینکه دبیرخانه جشنواره‌ها و جشن‌ها این نوع آثار را (مثالی که در بالا آورده شد) با حوصله دیده‌اند یا از طریق بازبینی روی دور تند آنها را نگاه کرده‌اند؟ که آفت تمامی جشنواره‌های فیلم کوتاه داستانی‌ همین است.
راه حل چیست؟
راه حل را جشنواره‌ها هر ساله با انتخاب‌هایشان نشان داده‌اند. سینمای شبهه اصغرفرهادی، شبهه بهرام توکلی، شبهه بهمن قبادی، شبه X، شبهه Y. (انواع سینمایی که باب میل جشنواره‌های فیلم کوتاه خارجی هم هست)
نتیجه چه میشود؟
نتیجه این است؛ فیلم‌های داستانی که ایده‌محورند، بازیگری نقش پررنگی ندارد و ریتمشان کمی کندتر از حد معمول است همواره در کُمد فیلمسازان می‌مانند و خاک می‌خورند. قطعا حجم غیر قابل تصوری از این فیلم‌ها سالیان سال است که دیده نشده‌اند و غالبا جایی برای ارائه آنها نیست و همواره به خاطر محدودیت و هزار دلیل دیگر جشنواره‌ها از پذیرفتن آنها امتناع ورزیده‌اند و چه بسا فیلمسازانی که دیگر عطای فیلمسازی را به لقایش بخشیده‌اند و وارد حوزه‌های دیگری شده‌اند. بی اینکه یک بار فیلمشان دیده شده باشد، کسی از آنها خواسته باشد پیرامون فیلمشان و چرایی ساختنش صحبت کنند.
وضعیت فاجعه بار است و قطعا همه اسیر این مصرف‌گرایی شده‌اند. آن نوع مصرفگرایی که مخاطب روی صندلی‌اش می‌نشیند و فیلمساز با تمام شعبده‌های مشخص سینمای قصه‌گو او را به مدت چند دقیقه و یا بیشتر (در آثار بلند) مسحور می‌کند و در این بین احساساتش نیز قلقلک داده می‌شود. بدون اینکه به خودش زحمت بدهد و درگیر چیز دیگری شود. برای همین اکثر مخاطبان حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای سینما کریستوفر نولان را بیشتر از روی اندرسون، اسپیلبرگ را بیشتر از بلاتار و مثلا دیوید فینچر را بیشتر از برسون شناخته و می‌بینند.
وضعیت سینمای تجربه‌گرا چگونه است؟
آخرین فیلم تجربی یا تجربه‌گرایی که دیده‌ایم کی بوده؟
وضعیت سینمایی که به فیلم های ضدقصه می‌پردازند هم وضعیت خوبی ندارد. جشنواره فیلم کوتاه که یک بخش به این نوع فیلم‌ها اختصاص داده را ببینید. در ترکیب هیئت انتخاب هر ساله «غالباَ، و نه همیشه» تعداد زیادی از اهالی سینمای داستانی را برای این مهم میگمارند. نتیجه‌اش در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌شود بازتولید سینمایی شبیه‌ به آثار شهرام مکری. سینمایی که هنوز در فرم تکرار و لانگ تیک مانده و جلوتر نرفته است. یا از آن طرف بوم افتاده و به سمت ویدئو آرت کشیده شده‌ است. اصلا نگاهی به ترکیب هیئت انتخاب‌های هر ساله‌ی جشنواره‌های داخلی در بخش سینمای تجربی بی‌اندازید. تنها راه تجربه‌های واقعی و مفید برای سینما (نه سینمای قصه‌گوی شبهه بلند که در آینده به سینمای بدنه تبدیل می‌شوند) هر ساله بی‌رحمانه قصابی شده و هیچ راهی برای دیده‌شدنشان نخواهد بود. در کدام جشنواره فیلم صامت ۱۸ دقیقه‌ای دیده‌اید که بی ادعا یک برهه از تاریخ این جامعه را نشان دهد؟
این فیلم را چند سال پیش دوست فیلمسازی ساخته بود که هیچ جشنواره‌ای در داخل این مملکت حاضر به پذیرفته‌ شدنش نبوده و نیست. فیلم هیچ مشکل فنی و سیاسی نداشت. احتمالا تنها مشکلش این دو مورد بوده، هیئت انتخاب آن را دوست نداشته‌، یا اگر هم قرار است فیلم تجربی باشد، حتما باید تجربه در شیوه روایت قصه‌اش باشد. (یعنی باید حتما داستانی این وسط وجود داشته باشد که بشود بر اساس آن قضاوت کرد).
داستان، درام و قصه، تیغی که می‌توان گردن هر فیلمی که خوشمان نیامد را با آن بزنیم. بی‌اینکه از خودمان بپرسیم سینما به جز تعریف کردن قصه (کاری که ادبیات به خوبی آن را انجام می‌دهد) چه توانایی دیگری دارد؟ چقدر به سینما به خاطر سینما بودنش بها داده‌ایم نه به خاطر قصه‌ای که از آن طریق روایت می‌شود؟ و هزاران سوالی که هر ساله پس از اعلام نتایج جشنواره‌ها مطرح می‌شود و کسی پاسخی برای آن ندارد.

۵- دورتادور دنیا (تجربه‌های اخیر)

«تجربه‌های اخیر» داستان تسلسل و تکرار آدم‌هایی‌ست که در یک قرن زیسته‌اند. دختری(نادیا) که از یک رابطه‌ی غیر شرعی پس از پنج سال صاحب یک دوقلو به اسم‌های اینگردید و تریسی می‌شود، تصمیم می‌گیرد که مدتی از معشوقش(اندرو) جدا شده تا دوباره پس از مدتی همدیگر را پیدا کنند. دوقلوها بزرگ  می‌شوند و تصمیم می‌گیرند که با نامه دادن به پدرشان او را پیدا کنند. نامه ها به دست شخص دیگری به اسم اندرو می‌رسد. اندروی جوان از سر کنجکاوی به سراغ دخترها می‌آید تریسی تصمیم می‌گیرد با اندرو ازدواج کند، اما قبل از ازدواج اندرو به جنگ رفته و زمانی باز می‌گردد که تریسی به خاطر یک حمله از سمت چند ناشناس کشته شده. آندرو تصمیم می‌گیرد که با اینگرید ازدواج کند. ازدواج صورت گرفته و آنها پس از مدتی صاحب فرزندی می‌شوند به اسم آندره‌آ. پس از گذشت ۱۸ سال، در جشن تولد ۱۸ سالگی آندره‌آ، اندرو یک روانشناس دوره‌گرد را از مرگ نجات داده و به خانه می‌آورد. روانشناس با آندره‌آ همبستر شده و همان روز او را ترک می‌کند. او نه ماه بعد دختری به دنیا می‌آورد و نامش را نادیا می‌گذارد. نادیا پس از آنکه به سن قانونی می‌رسد آندره‌آ را ترک کرده و به روستایی می‌رود و مشغول کشاورزی می‌شود. تا اینکه آندره‌آ تاب نیاورده و سراغ او رفته و دوباره نادیا را به خانه باز می‌گرداند.
«تجربه‌های اخیر» به تکرار رفتار آدمی و تجربه‌های مشابه نسل‌های مختلف می‌پردازد. تجربیات و رفتارهایی که که نسل به نسل و به طور غریزی در انسان‌ها و موقعیت‌های مختلف تکرار می‌شوند. تجربه‌های اخیر را به خاطر فضاسازی‌اش شاید بتوان در دسته‌ی آثار مینیمال قرار داد. «تجربه‌های اخیر» نمایشنامه‌ای از نادیا راس و جکوب ورن است که امیررضا کوهستانی آن را بازنویسی کرده و در مجموعه دورتادور دنیا به چاپ رسیده است.