سیانور داستان پسر جوانیست که به تازگی از مدرسهی پلیس در زمان پهلوی فارغالتحصیل شده و برای یافتن تعدادی از اعضای حزب مجاهدین باید با یک ساواکی کارکشته (مهدی هاشمی) همکار شود. او در این بین با نامزد سابقش که هماکنون از اعضای حزب شده روبرو میشود و بین عشق و وظیفه باید یکی را انتخاب کند.
چیزی که سیانور از آن رنج میبرد داستان تقریبا تکراری آن نیست. بلکه تلاش برای روایت چندین داستان عاشقانه در یک زمان محدود است. روایتی پر از شخصیتهایی که کامل نمیشوند و در حد یک تیپ باقی میمانند. تلاش برای کلیشهسازیهای رایج سینما و تلویزیون است که در آن برخی شخصیتهای مثبت و منفی تا جایی که امکانش باشد کنتراست خودشان را بیشتر و بیشتر کنند. وقتی یک کارگردان با روحیه مذهبی دست به ساخت همچین فیلمی میزند که باید اعضای ساواک و اعضای حزب مجاهدین را نشان دهد برایش راهی جز مثبت نشان دادن شخصیتهایی که اعتقادات مذهبیشان پا برجاست نمیماند. حتی اگر شخصیتها درگیر کلیشه شوند و یا غیر واقعی به نظر برسند. سیانور خواهناخواه درگیر یک نگاه ایدئولوژیک است. اما بدتر از آن به خاطر تعدد شخصیت داستان هرکدام از شخصیتها کامل پرداخته نمیشود.
نویسنده: شهاب
روزنوشتهها
سوال امروز:
فیلم «انتهای خیابان چهل و یکم» چرا و چگونه؟
روزنوشتهها
در بین سیل عظیم تبلیغهای مجازی یا غیرمجازی مربوط به رعایت مصرف آب، چهار تا تبلیغ تلویزیونی یا رادیویی در رابطه با رعایت مصرف آب از سمت کشاورزها یا صنعتیها ندیدم. جان هر کی دوست دارید کمی به این سمت هم بپردازید… هشتاد درصد آب این مملکت اون طرف داره مصرف میشه. اینهمه زمین نشست کرده صرفا واسه مصرف بیرویه آب شهری نیست…
چرا پیانیست میتواند فیلم بهتری نسبت به فهرست شینلدر باشد؟
شاید تنها در یک صورت بتوان فهرست شیندلر و پیانیست را با هم مقایسه کرد و آن هم اینکه هر دو فیلم در مورد یک رویداد تاریخی ساخته شدهاند. آشویتس و قتلعام یهودیان لهستان. هر دو فیلم به بخش هایی از این رویداد اشاره میکنند. اما چه نکاتی فیلم پیانیست را نسبت به فهرست شیندلر متفاوتتر میکند. 
فهرست شینلدر داستان یک تاجر چک اسلواکیایی است به نام اسکار شیندلر که به واسطه تاسیس کارخانهی قابلمه تعداد زیادی از یهودیان را به سر کار میبرد. پس از مدتی که قتل عام آنها بیشتر میشود، شیندلر یک فهرست ۱۱ هزار نفرهای از یهودیان جمع آوری کرده تا بتواند به بهانه کار در کارخانه خود در چکاسلواکی آنها را از خطر اعدام دور نگهدارد. این اتفاق افتاده و او تمامی ۱۱ هزار نفر عضو فهرستش را با رشوههای مختلفی که به سران نظامی نازی میدهد به شهر خود در چکاسلواکی منتقل میکند. و در آنجا مشغول ساخت مهمات جنگی میشود. مهماتی که هیچ کدام مناسب برای جنگیدن نیستند. این داستان که بر اساس یک رویداد واقعیست، بر اساس کتاب شیندلرز آرک که برندهٔ جایزه بوکر شده، ساخته شده است.
شاید چند عامل را بتوان در بررسی دو فیلم پیانیست و فهرست شینلدر مقایسه کرد که به دید بهتری نسبت به این اثر کمک کند.
۱- فهرست شینلدر داستان یک شخصیت واحد نیست، داستان چند شخصیت و چند زاویه دید مختلف است. جایی فیلم از زاویه دید اسکار شینلدر است و جایی گات مقام بلندپایهی ارتش نازی.
۲- برخی شخصیت ها با حذف شدنشان لطمه ای به داستان نمیزنند، شاید کارگردان برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند آنها را در جریان فیلم قرار داده است. رجوع به صحنهای که زنی بی دلیل وارد کارخانه شده و بیمقدمه از رئیس کارخانه می خواهد که پدر و مادرش نیز به عنوان کارگر در آنجا استخدام شوند.
۳- فهرست شینلدر تا جایی که امکان دارد سعی میکند احساسات مخاطب را برانگیزد.
۴- وفادار بودن به متن اصلی و همچنین پرداختن به تمامی جوانب شخصیتهای معرفی شده زمان فیلم را افزایش داده.
اما در فیلم پیانیست با چند اصل کلی روبرو هستیم.
۱- پولانسکی داستان یک نفر را روایت می کند. داستان پیانیستی که باقی شخصیتها در زیر سایهی حضور او تعریف میشوند.
۲- شخصیتی در فیلم پیانیست قابل حذف نیست.
۳- تنها در روند منطقی داستان فیلم ممکن است دچار احساسات شوید. سعی بر احساساتی شدن به هر نحوی نیست. شما نمیتوانید صحنهی شهر خالی از سکنه با انبوهی از چمدانهای رها شده را ببینید و احساساتی نشوید. اما صحنهی خداحافظی شینلدر در پایان فیلم را به یاد بیاورید. تمامی تلاش فیلم در آن لحظه این است که شما احساستان برانگیخته شود.
۴- در فیلم پیانیست، صحنهایست که یکی از نازینها تعدادی از یهودیان را به صف میکند تا دانه دانه آنها را بکشد به آخرین نفر که میرسد فشنگهای اسلحه تمام میشود (تکرار صحنهای در فهرست شینلدر که معجزهگونه اسلحه شلیک نمیکند، گات اسلحه را عوض میکند و باز شلیک نمیشود. انگار قرار نیست آن پدر روحانی کشته شود) اما در پیانسیت هیچ معجزهای وجود ندارد، سرباز اسلحه را پًر میکند و نفر آخر را نیز میکشد. شاید یکی از دردناکترین و هوشمندانهترین وقفههاییست که در کار یک شخصیت سینمایی رخ میدهد. وقفهای که کمتر نمونهی سینمایی آن را دیدهایم. در پیانیست هیچ معجزهای به این شکل در کار نیست. به جز لحظهای که یک آشنا او را از بین باقی یهودیان جدا کرده و فراری میدهد. لحظهای که قرار است به ما بگوید فیلم داستان یک یهودیست که قرار است کشته نشود.

«درباره فیلم «به امید دیدار
رسولاُف را از زمان فیلم جزیرهآهنی که حوالی بندرعباس ساخته بود میشناختم. البته در حد سلاموعلیک در دفتر سینمایی یکی از دوستان. قرار بود جزیرهآهنی را با هم ببینیم که فرصتی دست نداد تا اینکه فیلم به امید دیدارش را دیدم. فیلمی که سال ۹۰ ساخته بود و توانسته بود در بخش نوعی نگاه جشنواره کن جایزهای هم بگیرد. فیلم با مضمون اجتماعی-سیاسی و با تعدادی زیادی از بازیگران خوب سینما حتی در نقشهای فرعی داستان دختر وکیلی را روایت میکند که قصد دارد به بهانهی وضعحمل در یک کشور دیگر اقامت آنجا را بگیرد، حالا در پس تدارک مقدمات سفر است. فیلم با یک ریتم نسبتا کند در پیشبرد داستان خسته کننده شده و از طرفی چند سوال به جا میگذارد.
۱- چرا زن به یکباره تصمیمش در سقط بچه تغییر میکند؟
۲- تکلیف رابطهی زن با شوهرش چرا به خوبی پرداخت نمیشود؟
۳- مامورها زن را به چه جرمی دستگیر میکنند؟
و تعدادی سوال دیگر که جواب مشخصی بر آنها نیست. اما همواره رسولاُف به عنوان یک فیلمساز حساس به مسائل اجتماعی و سیاسی زمانه برای اینجانب قابل احترام بوده و هست. سینمایی که علیرغم ضعفهایش بیشتر از این باید دیده شده و درموردش حرف زد.
درباره فیلم A Coffee In Berlin
فیلم یک قهوه در برلین داستان پسر جوانی را روایت میکند که پس از ترک تحصیل دو سالیست که از پدرش پول توی جیبی میگیرد، بدون اینکه به او خبر داده باشد دانشگاه را رها کرده. نیکو، شخصیت اصلی فیلم یک روز را با شکستها و عدم موفقیتهایش در برلین پشت سر میگذارد، در حالی که کماکان میخواهد تنها یک فنجان قهوه بخورد. چیزی که انگار قرار نیست مهیا شود. او ابتدای روز با یک روانشناس که از طرف پلیس معرفی شده ملاقات میکند. این دیدار به خاطر مصرف ۰.۰۰۷ الکل و باطل شدن گواهینامهاش ترتیب داده شده است. او قصد دارد که سروسامانی به زندگی اش بدهد، اما نه تنها شرایط برایش به خوبی تغییر نمیکند که مستمری پدرش، دوست دوران مدرسهاش، گواهینامه و کارت اعتباری اش را هم از دست میدهد. این فیلم در طول مدت خود چند دسته از فیلم ها را به شما یادآوری میکند. به گونهای که انگار هر سکانس یادآوری یک گونه از سینماست. اگر چه این فیلم چند هنر دیگر را در دل خود مستتر کرده است. از سینما و تئاتر گرفته تا رقص و معماری. انگار فیلمساز هر بخشی از این آثار را در کنار باقی گونههای سینما کولاژ کرده است. این فیلم محصول سال ۲۰۱۲ آلمان و ساختهی Jan Ole Gerster است.
روزنوشتهها
شبها مچپاها به بالا دیگر بیقراری میکنند. چرایش را ما هم نمیدانیم، در حالی که آنچنان راه هم نرفتهایم…
آیا واقعا مجبوریم؟
استادی چند سال پیش گاهی این رو میگفت و ما درکش نمیکردیم: مجبوریم ایمان بیاریم به پیامبری که حتی معصوم هم نیست. درباب بزرگ کردن آدمهایی که اونقدر هم باید و شاید سواد اون کار رو ندارند و چون شخص دیگرینیست مجبوریم قبولشون کنیم.
درباره فیلم The Banishment
فیلم تبعید دومین فیلم کارگردان روس Andrey Zvyagintsev است محصول روسیه (سال۲۰۰۷) که پیش از این فیلم بازگشت را در کارنامه خود داشته. این فیلم در مورد مردیست که قصد دارد به مدت چند هفته خارج از شهر در خانهی روستایی دوستش بماند. در ابتدای سکونتش متوجه میشود که همسرش حاملهست و به گفتهی او بچه از مرد نیست. او حالا با مسالهی مهمی روبروست. مسالهای که باید بین بودن و نبودن همسرش، یا بین وجود یا عدم وجود بچه تصمیم بگیرد.
فیلم آرام اما خسته کننده نیست. سوالهای زیادی در ذهن نقش میبندد که تا پایان ذره ذره توسط مخاطبِ با حوصله جوابهایش کشف میشود. فیلم به شدت سعی میکنم مینیمال بودن خود را در قصه، فضا سازی و اطلاعات حفظ کند. تصاویر همچون نقشهی دقیق راه، راه را برای کشف درونیات شخصیتها و همچنین دیدگاه کارگردان باز میکند. فضا و اتمسفر سرد فیلم که فیلمسازان بلوک شرق را میتوان استادان چیرهدست آن دانست به خوبی به مخاطب منتقل شده و او را در تجربهی یک اثر کامل و ماندگار همراه میکند. همانطور که در پایان فیلممیشد متصور شد، فیلم بر اساس یک رمان نوشته و ساخته شده است. این فیلم بر اساس اقتباسی از داستان ماده خندهدار (The Laughing Matter) اثری از نویسندهی ارمنی-آمریکایی به نام ویلیام سارویان ساخته شده است.

