همهمون یه روز میمیریم و تنها یه صدای بوق ازمون میمونه.
نویسنده: شهاب
داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد | ماتئی ویسنی یک
شب دوم
{ در سایه روشن. شاید پس از معاشقه. پشت به پشت هم روی زمین نشستهاند و سرهای شان را به هم تکیه دادهاند. زن انگور می خورد. مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}
زن : بگو آ.
مرد : آ.
زن : مهربونتر ، آ.
مرد : آ.
زن : آهسته تر ، آ.
مرد : آ.
زن : من یه آی لطیفتر می خوام ، آ.
مرد : آ.
زن : با صدای بلند اما لطیف ، آ.
مرد : آ.
زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری. (بیشتر…)
کلام صد و نود و یکم
و هنوز من امیدوارم بانو .
سواد داشتن یا نداشتن ، مسئله این است
امروز جز آخرین افرادی بودم که از حذف فیلم های جشنواره اردی بهشت توسط شورای نظارت و ارزشیابی مطلع شدم ، خب قبل از این می دانستم که فیلم خودم و احتمالا فیلم برادران رضایی از زیر تیغ سانسور این شورا رد نمی شود اما عجیب ترین مسئله شنیدن خبر رد شدن فیلم مرتضا نیک نهاد و محمد رضا رکن الدینی بود که می دانستم فیلم هایی هستند که احتمال رد شدنشان کمتر است ، چیزی که اینجا به چشم میآید و می توان با قطعیت بیشتری آن را تایید نمود (با احترامی که دورادور برای این عزیزان قائلم ) بی سوادی اهالی نظارت و ارزش یابی است . گروهی که هر گاه چیزی را خوب متوجه نمی شوند، به جای حل کردن آن برای خودشان، ردشان می کنند، یاد فیلم های کسری حیدری و برادران رضایی افتادم که چند دوره پیش به خاطر همین عدم دانایی اهالی نظارت و ارزشیابی در مقولهی سینما به راحتی سرشان بریده شد و هیچ گاه مجال نمایش پیدا نکردند، مگر فیلم کسری حیدری یا جنگ در همسایگی برادران رضایی چه مشکلی داشت که باید اینگونه با آنها برخورد می شد ، اینجاست که یاد گفتهی رخشان بنی اعتماد افتادم ، اگر اشتباه نکرده باشم خودش بود که در مصاحبه ای گفت ، فیلمنامه ام را مجوز ندادند و گفتند فلان جا و فلان جایش را حذف کن و برو بسازش ، در جواب گفته بود : شما چند وقت دیگر می شوید رییس اداره گوشت و فلان اداره ، این من هستم که همیشه فیلمسازم و صبر می کنم تا شما عوض شوید .
صبر کرد، و آن شخص رفته بود و فیلمش را بدون هیچ تغییری ساخته بود .
احساس می کنم بعضی فیلمها در گستره ی ادراک عزیزان نظارت و ارزشیابی نمی گنجد . خب ما امیدوار به تغییر هستیم . وگرنه فعلا قصدی غیر از فیلمسازی به شخصه ندارم .
پ ن : به یاد چهار فیلم کشند قرمز ساخته ی ایمان و احسان رضایی – آنچه برسون می گویدم و محمدرضا ساختهی محمدرضا رکن الدینی – گفتگوی منتشر نشدهی ژاله ساختهی مرتضا نیک نهاد – و بندرگمبرون عزیزم .
و آیا چه کسی؟
و چه کسی چهارهزار و چهارصد و چهل و چهارمین کامنت را می گذارد ؟ و آیا چه کسی ؟

کلام صد و نودم
و تو به من می خندی وقتی من از دستت غمگینم .
و این روز ها ۸۲۳۰;
یکی از سخت ترین قسمت های زندگی جائیه که می خوای از رویاهایی که توش هستی خودت رو جدا کنی و بسپاری به دنیای واقعی …
برخوردهای غیر دیپلماتیک
از آنجایی که رفتار مردم کاملا غیر دیپلماتیک است و باعث آبروریزی جمهوری اسلامی عزیزمان است، ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای مقابله با هر رفتار نابهنجار غیردیپلماتیک در هر سوی چهارراه ولیعصر ایستاده اند … این عکس مربوط به روز دوشنبه جلوی مترو است .

و این عکس نیز آنطرف چهارراه جلوی بانک ملت است .
البته دیگر حوصله و وقتش نبود که کمی بالاتر ، از همکاران میدان ولیعصر هم عکس بگیرم . قبلا تنهای یک ماشین میایستاد ، حالا با اوج مسائل دیپبماتیک برای جلوگیری از سوتفاهمهایی که ممکن است به خاطر تفاوت فرهنگی بوجود بیاید زحمتکشان نیروی انتظامی کارشان چندبرابر شده ، سخت تر و حساس تر.
قدیمها
قدیمها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسمهای همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که ناخواسته توجهها هم بیشتر میشد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازهاش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همهی آنها برایش مهم بودهاند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بیاختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .
کلام صد و هشتاد و نهم
دو هفته رو چه طور می تونی تحمل کنی ، به راحتی ؟
