نویسنده: شهاب

اندرباب ترک کردن و متعلقات

* برای ترک کردن چند مورد اساسی لازم است . چند موردش اینهاست  : تصمیم جدی برای ترک داشته باشید . زمان و تاریخی را برای اقدام به ترک تعیین کنید . قرارداد ببندید . عادت های دیگر را جایگزین نمایید . موقعیت های مکانی مناسب را پیدا کنید و ... ان شاالله با توکل به خدا می توانید سیگار را ترک کنید . اینجا نوشته .

* ترک کردن این نیست که روزی چمدانت را برداری و بروی ، و پشت سرت را هم نگاه نکنی . همینکه روزی بود و نبود کسی برایت فرقی نکند یعنی اینکه ترکش کرده ای ، سالهای سال . اما همیشه قبل از رفتنت ببین از گذشته جای چند زخم کاری روی تن طرف مانده ...

پ . ن : احتمالا سکوت بهترین راه است .

کلام نود و هفتم

واژه ها زندانی نبودن تو هستند / سلول های خاکستری هم / زندانبان به خواب عمیق و انقلاب انگیزها دیریست که سرکوب شده است رفیق .

بوی جوی مولیان آید همی

این شعر هم برای خودش از آن داستان ها دارد که شاید داستان جالبش باعث شده همیشه تازه به نظر برسد . شعر تاثیرگذاری که باعث شد یک پادشاه بی خیال را یکباره هوایی کند که بتاخت تا بخارا برود . نصر بن احمد سامانی زمستانها در بخارا و تابستانها را در سرقند یا یکی از شهرهای خراسان سپری می کرد . یک سال که به هرات رفته بود پس از گذشت تابستان ، پائیز و زمستان را هم آنجا می ماند . این اقامت چهار سال به طول می انجامد . آنقدر زیاد که همراهیان پادشاه به رودکی می گویند که کاری بکند . ( اینجاست که نقش مهم یک هنرمند مشخص می شود ) جناب رودکی هم شعر زیر را می سراید که نتیجه اش در ادامه آمده .

بوی جوی مولیان آید همی/یاد یار مهربان آید همی/ ریگ آموی و درشتی راه او / زیر پایم پرنیان آید همی/آب جیحون از نشاط روی دوست/خنگ ما را تا میان آید همی/ ای بخارا! شاد باش و دیر زی/میر زی تو شادمان آید همی/میر ماه است و بخارا آسمان/ماه سوی آسمان آید همی/میر سرو است و بخارا بوستان/سرو سوی بوستان آید همی/آفرین و مدح سود آید همی/گر به گنج اندر زیان آید همی

چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامه‌ی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد (نگاه کنید به چهارمقاله‌ی نظامی عروضی ص ۴۹ - ۵۳). (بیشتر…)

کلام نود و پنجم

لا به لای هیمن خیابان ها ، چهارراه مرادی را هم کشتند . جسد عابر پیاده ای که همیشه از چراغ سبز عبور می کرد . جسد مرد قرمزی که همیشه ایستاده بود . جسد چراغ های سبز و قرمز و زرد . همه سوار بر ماشین آبی رنگ . جلوی چشمان من بود که نیستند . حالا این دوراهه تنها مرا از تو دورتر کرده است .

یک پست

۱ - راپرت : دوستانی که به آنها ایمیل زده بودم و در مورد داستان های کوتاهشان مجوزهائی گرفته بودم  در جریان باشند که آن ایده راه به جائی نبرد ...

۲ - نظم و نثر : دو شعر خوب از دو دوست خوب  را جدیدا در وبلاگهایشان دیدم که دلم نیامد در اینجا نگذارمشان . دوری و فاصله وجه مشترک این دو کار است .

بین دستی که منم/تا دستی که تویی/شهری بزرگ فاصله افتاده/با خیابانهای شلوغ/با پلهای بسیار/چهار رد پا بر سنگفرش پیاده روهایش/که دیگر قد پای هیچ کس نیست . (سیما سهرابی)

***

چرا ساده بودن این همه سخت است/ من  حافظ همین رویاهای رنگ پریده خودم بود ه  ... ام / ومن گاه به اندازه یک دوست داشتن از تو و خودم دورم .... دورم . (امان رنجبری)

۳ - بدینسان : مدتی است حرفی برای گفتن ندارم . احساس می کنم زود تمام شدم ... یک بار همین اواخر در جلسه ای شخصی گفت : تو باید همیشه حرف بزنی . ( یعنی از صدتا فحش هم بدتر بود ) .

۴ - اجتماع : اگر کسی اشتباهی در قبال شما کرد اول سعی کنید غیر مستقیم اشتباهش را یادآور شوید . اگر دیدید خیلی کودن است بعد مستقیم آن را گوشزد کنید .

۵ - بدنسان ۲ : راستی شاید همیشه درد دست مربوط به حمل بار سنگین نباشد . گاهی فشارهای عصبی هم بی تاثیر نیست  .