وبلاگ لی:
گاهی از بس کار نیست، تو خونه ولو میشیم و بی حوصله و ملول میشینیم یه جا. گاهی هم الکی الکی سرمون شلوغ میشه که به هیچ کار نمیرسیم. البته زندگی گاهی به همین غافلگیریهاش خوشه.
نامه #اصغرفرهادی به رئیسجمهوری در پی انتشار گزارش «زندگی در گور»
http://ift.tt/2iBey6P
آقای دکتر حسن روحانی، رئیسجمهور محترم
سلام
امروز گزارش تکاندهنده زندگی مردان، زنان و کودکانی را که در گورهای یکی از قبرستانهای اطراف تهران شبهای سرد را به صبح میرسانند خواندم و اکنون سراسر وجودم شرم است و بغض. به بهانه این نامه به شما، قصد دارم همه آنانکه در این سرزمین و در این سی و چند سال مسئولیتی داشته و دارند را سهیم این شرمساری کنم.
میدانم که عدهای سیاستباز اینگونه گزارشها و خبرها را دستاویزی خواهند کرد برای گرم کردن تنور بازیهای فرساینده سیاسی و انتخاباتی اما افسوس که گرمای این تنور، تن رنجور کودکان، زنان و مردانی را که شبها در گوشه قبرها، لابهلای درختان پارکها و زیر پلها به خواب میروند گرم نخواهد کرد.
در این گزارش نام یکی از کسانی که شب های سرد استخوانسوز را در گوشه گوری نشسته به صبح میرساند و به تعبیر تلخ گزارشگر مرگ را زندگی میکند، «آرمان» است. این نام مرا رها نمیکند. «آرمان» گم شدهای که در گور پیدایش کردهاند. شرم بر ما.
در تاریخ خواندهایم که گاهی حاکمان با لباس مبدل به میان مردمان میرفتهاند تا به دور از محافظان و ملازمان و متملقان گوشهای از درد و رنج مردم را بیواسطه درک کنند. پیشنهاد میدهم لااقل برای تنوع در نگارش تاریخ امروز که آیندگان بهتزده خواهند خواند، گاهی صاحب منصبان بیهمراه و ناشناس به میان مردم بروند. به روستاها و شهرهای دور افتاده. اگر ناشدنیست به همین حوالی، محلههای حاشیه تهران تا ببینند صورتهای سرخ از سیلی آبرومندان بیبضاعتی که بیش از هر صاحب قدرتی جان و جوانیشان را برای این سرزمین قربانی دادهاند. اگر باز ناشدنیست یک روز به اورژانس شهر سری بزنند و مخفیانه سوار بر آمبولانسی شوند که قرار است بیماری بیرمق را به بیمارستانی برساند و از نزدیک شاهد باشند چگونه در مسیر، به جای راه باز کردن برای نجات جان یک بیمار، مسابقهای تلخ بین دیگران است برای پیشی گرفتن از هم که پشت آمبولانس حامل یک هموطن رو به مرگ جای بگیرند و از این موقعیت برای زودتر رسیدن به مقصد نهایت استفاده را ببرند. این مثالی ساده، تلخ و تکراریست اما خلاصهایست از وضعیت امروز ما. چه کسی پاسخگوی این بیرحمی پنهان است؟ ما چرا و کی چنین شدیم؟ ما مردمانی که دیگر دوست داشتن هموطن را از یاد بردهایم، ما که خشونتهای پنهان و ریز در رفتار و گفتار روزمرهمان ابزاری شده است برای بیرون کشیدن گلیم فردیمان از اجتماع. ما که دروغ را به عنوان مهارتی برای زیستن دوگانه در بیرون و درون خانه میآموزیم و به کودکانمان میآموزانیم.
ما که تنها نظارهگر و شنونده فراموشکار رنجهائیم. چه کسی امروز از آن پدری که خود را از پل عابر پیاده خیابان میرداماد به دار کشید و در یادداشتی که از جیب خالیاش پیدا شد نوشت «هزینه درمان بیماری چشمهایم را نداشتم» سخنی می گوید؟ آن اندک کسانی نیز که دلسوزانه میگویند با انگ سیاهنمایی مورد هجمهاند. انگ سیاهنمایی فراریست رو به جلو از سوی مسئولان برای عدم پذیرش مسئولیت سیاهیها.
این است شهر نوید داده شده؟ این است شهر آرمانها؟
اصغر فرهادی
۷ دی ماه ۱۳۹۵
دو شبی میشه که دارم خواب مادربزرگم رو میبینم. مادربزرگی که دو سال پیش از پیش ما رفت. توی هر دو خواب اون اومده بندرعباس. خونمون.
امشب دست به اختراع غذایی زدم که نمیدانم انتهایش چه میشود. این غذاها غالبا از باقی مانده موادی در یخچال و فریزر بوجود میآید.
گروه بمرانی رو از اجراهاشون در گروههای تئاتر دیده بودم که بعد کم کم سروکلشون تو شبکههای اجتماعی باز شد. آخرین کار این گروه گذشتن و رفتن پیوسته یکی از موسیقیهای دلنشین اینروزهای ماست که ویدئوی خوبی هم از این موسیقی منتشر شده. برای دیدن ویدئو و شنیدن این موسیقی به کانال این گروه در تلگرام با آدرس:
@bomranimusic
مراجعه کنید.
دادستان کل کشور با گلایه از انتقادات علیه دستگاه قضایی و شهرداری تهران:
مسائل درون خانوادگی را نباید علنی بگوییم (روزنامه ایران)
بله دیگه، وقتی نظام و تمام سیستمهای تحت فعالیت اون خودشون رو یک خانواده بدونند، باقی مردم توی این مملکت غریبه هستند. بیگاننهاند و شهروند درجه آخر حساب میشن و اولیتی برای اونها نیست.
روزنوشتهها، نوشتههای غالبا کوتاهیست که از طریق پیامرسانها پست میشوند.آنها را در دسته بندی: «پیامهایی از دنیای دور» گذاشتهام.
رفتن، یا نرفتن، مساله اینه. از همون روز اول اشتیاقی به مراسمها نداشتم. چه مراسم خوشحالی، چه مراسم غم…