​احتمالا این آخرش بوده.

—-

تو همیشه تو قلبمی، با تمام خاطرات خوب و بدی که گذاشتیو رفتی. 

خداحافظ فرهاد،

دیدارمون به قیامت.

دلتنگت میشم.

—–

امشب یه مسیج از شماره ناشناس، اشتباه به گوشی من فرستاده شده بود.

—–

هر فرهادی می شناسید که جدیدا گذاشته و رفته، بهش بگید این مسیجش تو گوشی من جا مونده و احتمالا شیرین منتظرشه. برگرد.

| بدون نظر

ویص گفتند عاشقی به چه ماند؟ گفت: هر آن غروب کرده باشی که او در طلوع باقی بماند…

| بدون نظر

وبلاگهامون رو پاک نکنیم. وبلاگها شبیه همون صندوقچه های قدیمی هستن که یه روز دوباره می ریم سراغشون میبنیم که چقدر خاطرات برامون ساختن، با صندوقچه هامون نامهربونی نکنیم.

| بدون نظر

اینجا محل نصب یک خاطره دور از تیرماه ۹۵ است که چیزی از آن به ثبت نرسیده است.

| بدون نظر

اغلب صبح‌ها قدم‌زنان به بیمارستانی سر می‌زنم که عباس کیارستمی یک‌ماهی است در آن بستری شده. بستری‌شدنش با قصه ساده‌ای شروع شد که به پیچیدگی هولناک و اضطراب‌آوری رسید. یک عمل جراحی ساده بود که باید معلوم می‌کرد توده‌ای که در روده او ظاهر شده، آیا بدخیم است یا نه -که دیروز معلوم شد اصلا بدخیم نیست…

– اما این روند باورنکردنی تبدیل به کابوسی شد که حاصلش چهار بار عمل جراحی پیاپی و ظاهرا نجات‌بخش بود. هنوز هم نمی‌دانم علت این پیچیدگی چه بوده و آیا اهمالی شده یا صرفا یک بدبیاریِ مطلق است. وقت‌هایی که اجازه ملاقات می‌دادند، وقت‌هایی بود که حالِ کیارستمی طوری بود که می‌شد او را دید و قوت قلبی داد. اما وقت‌هایی هم نمی‌شد به دیدارش رفت و همراه با چند نفری که شریکِ اضطرابِ همدیگر بودیم، در طبقه همکف بیمارستان منتظر می‌ماندیم و به جای کیارستمی سعی می‌کردیم به یکدیگر قوت قلب بدهیم. بعد که پاسخی نمی‌گرفتیم، متفرق می‌شدیم تا فردا صبح که باز همان‌جا حاضر شویم. عباس کیارستمی مشهورترین هنرمند ایرانی در خارج از ایران است و من گاهی به شوخی می‌گویم: «او و حکیم عمر خیام نیشابوری از این حیث با هم برابری می‌کنند!» کیارستمی آدمِ ساده‌زیست و فروتنی است و چنین شهرتی اصلا متکبرش نکرده. خانه‌اش را عوض نکرده. دوستانش را عوض نکرده. هیچ‌چیزی را عوض نکرده. رفاقت من با او به شصت سال بالغ می‌شود؛ از سال دوم دبیرستانِ جمِ قلهک، و بعد از تمام‌شدن دبیرستان، به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و بعد از آن، به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. و از این زمان بود که دورادور تماشا کردم و دیدم چطور قد می‌کشد و سایه‌گستر می‌شود. حس من هرگز جز تحسین او نبوده و نیست. او در آفاقی سیر می‌کند که به آفاقِ من، چندان ربطی ندارد، پس هیچ‌وقت رقیبِ همدیگر نبوده‌ایم، هیچ‌وقت جای مرا و جای هیچ‌کس دیگری را تنگ نکرده. این اواخری هربار که دیدمش، اصرار کردم کمتر به سفر برود، بیشتر مراقب خودش باشد و از جسمش این همه کار نکشد. بار آخری که پیش از عمل جراحی سوم در اتاقش بودم، قول گرفتم تا قدری آرام‌تر و سنجیده‌تر کار کند. او هم قول داد. از دیروز حالم خیلی بهتر است چون آخرِ شب برادرش به من زنگ زد و گفت حالِ عباس رو به بهبود است. پس من هم حالم رو به بهبود است.

| بدون نظر

اصلا دیالوگ یادم نیست اما در صحنه ای شوهر فریدا به او‌ چیزی می‌گوید شبیه این: درسته خدا رو قبول ندارم، اما روزی هزار بار شکرش می کنم که تو رو به من داد…

| بدون نظر

آسمان وقتی پتوی ابر بر روی خودش می‌کشد،
صدای مهیبی تولید می کند.
این‌طوری‌هاست…

| بدون نظر

یک سایت خوب که از خدماتش استفاده می کردم امروز اعلام کرد که دیگر فعالیتی انجام نمی دهد. این سایت که تمامی شبکه های اجتماعی را به راحتی در دل خودش جای داده بود می توانست آنها را در ستون های منظم کنار یکدیگر باز کند، اعلام کرد به دو دلیل، دیگر به فعالیتش ادامه نمی دهد. همکاری نکردن شبکه های اجتماعی که خدماتشان را به راحتی در اختیار این سایت قرار نمی دادند. و نبود منابع مالی برای رسیدگی به این سایت، حتی تبلیغاتی که در این سایت قرار گرفته بود کفاف هزینه هایش را نمی داد. البته مشترکین این سایت هم تمایلی به خرید خدمات بیشتری نداشتند که بتواند کمکی باشد به تیم اجرایی.
آدرسش در اینجاست.

| بدون نظر

11015346_725407280907849_1228872747_nخاطره ی خوبم از زاون قوکاسیان بر می گردد به جشنواره اردی بهشت در سال ۸۷، فیلم قطب جنوب در آن جشنواره به انتخاب زاون جایزه گرفته بود، برخی دوستان بعد از همان جایزه در وبلاگ هایشان نوشتند که این جایزه مشکوک بوده و داورها فیلم های دیگری انتخاب کرده بودند. (یعنی زاون قوکاسیان به همراه فرهاد ورهرام و داور دیگری که نامش را یادم نیست فیلم های دیگری انتخاب کرده بودند اما برگزار کنندگان به اشخاص دیگری جایزه داده اند.) علاوه بر توهین به داورها که در این تحلیل ها خواسته یا ناخواسته صورت گرفته بود، این نظر از آنجا بی پایه و اساس بود که زاون فیلم قطب جنوب را با خودش به اصفهان برده بود و به شاگردهایش نشان داده بود. چه چیزی بهتر از این می توانست برای من باشد؟ این حرکت خودش یک جایزه جداگانه محسوب می شد. هیچی تلخ تر از این نبود که ببینی یکی از دوستان عکس زاون قوکاسیان را در صفحه مجازی اش به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته :‌ خداحافظ

پ.ن : زاون قوکاسیان از معدود سینماگرانی بود که اهالی سینما غالبا او را با نام کوچک صدا می زدند. انگار همه او را دوست نزدیک خودشان می دانستند.

عکس از جلیل درویشی

| ۴ نظر

یه وقت سرت رو می چرخونی می بینی که خودت رو انداختی توی منجلابی از کارهایی که به نصفشون علاقه چندانی نداری… 

| بدون نظر