انسان که به امیدواری زنده است درست. اما همیشه یک چیز دیگری هم هست که انسان را از همه ی آن لحظاتی که زندگی به او فشار می آورد می رهاند و آن چیزی نیست جز یادآوری هدف های بزرگی که قرار است به آن برسد.
هر روز یا هر چند روز یک بار به هدف های بزرگتان فکر کنید، و اگر در زندگی هدفی ندارید به فکر یک هدف خوب آکبند باشید. جواب می دهد.

| بدون نظر

کوآلاهای استرالیایی هر سال بر اثر آتش سوزی جنگل ها آسیب می بینند. و وبلاگ من هر سال به خاطر ویروس ها و اسپم ها.
وبلاگ من، کوآلای آرام و خسته ی من، وبلاگ غمگین من، گاهی چه دور و چه دیر می شوی.

| ۲ نظر

پرزنت فیلم«کشند قرمز» توسط ایمان رضایی

از همه مون ممنونم بابت این که دور هم جم شدیم به بهانه سینما و چه بهانه‌ای قشنگ‌تر از تماشای فیلم.
خیلیا بودن. دوستای قدیم و جدید. دختر و پسر. جوان امروز و جوان دیروز. همه و همه جم شدیم تا فیلم ببینیم.
از همه مون ممنون که اومدیم و یه شب سینمایی رو به یادگار گذاشتیم.
جایت سبز سید حسن بنی هاشمی.
متن از وبلاگ : رادیو احسان

| بدون نظر

گروه طراحی جی از تمام عزیزانی که در دومین شب سینمایی نهنگ حضور بهم رساندند تشکر نموده و رسما از تاخیر سی دقیقه ای برای شروع برنامه عذرخواهی می کند، و از تمام مدعوین بابت سو تفاهم های بوجودآمده برای این تاخیر پوزش می طلبد.

| بدون نظر

جواب ساده است،
یک شب که حالت خوب نباشد. و یار بداند که خوب نیستی، تلاش کند که تو را از آن حال و هوا در بیاورد. یک شعر بفرستد و تو باز در دلت بگویی: خدایا ممنونم…

تو
تمام دیروزها،تمام فرداها را
و تمام امروز را
به من بدهکاری!
بدهکاری
و دست هایت قسط اولش هم پرداخت نشده
شانه ات سه قسط از ابتدا عقب افتاده
و لبخندت دارد برگشت می خورد
و من،
یک نزول خور حرفه ایم
در این بازار
و هر رور
باز میخواهمت،
بیشتر، طولانی تر، تمام تر
من یک شیادم
ک شعر هایم را در ناصر خسرو
به قیمت سه لبخند تو میفروشم
و تو چه ساده ای
که میخندی
می خندی من یادم می آید
“خیلی وقت است بغل پس نداده ای!”
بعد دست میکنم توی جیبم
یک مشت عزیزم میریزم روی پیشخوان
بغل پرداخت ک میکنی
بقیه اش را نگاه پس میدهم
اهسته بر میگردی
چشمت میخورد به لب های من
“چقدر دوستت دارم می شود؟”
میگویم همینقدر
لبخند میزنی و تمام می شوم
زور میزنم شاعر شوم
برای اینکه تو بخندی
نه اینکه به فکر تو باشم
بازاری باید به فکر جیبش باشد!

« از نسترنم»

| ۱۰ نظر

این فسقلی تازه داره بهم میگه عمو…
🙂

| بدون نظر

ما جوانان ِ با هم بدِ امروز ،

چند میلیون پیرزن وُ پیر مردِ تنها خواهیم بود ،

دور هم به پوکر با خدا و فرشگان مشغول ،

خواهیم بود بی کسان ِ هم ؛

می ترسم از اینکه پیر شویم ،

آفتابه هم دست هم ندهیم

ما اصلن هم دست بدبختی وُ فقریم ! ”

 

م . خفه خوان

| ۳ نظر

نُه سال پیش بود، توی آبان.
عید فطر تمام شده بود و داشتم به هوای جشنواره فیلم کوتاه می رفتم تهران… از کرمان خبر رسید که پدربزرگم دیگر عمرش به دنیا نبوده… برای من در آن سال که تصاویر نقش بسته در ذهنم از پدربزرگ مربوط می شد به دوران خانه نشینی و آلزایمر و بستر بیماری خبر رفتنش درد کمتری داشت.
اما مادربزرگم نه. تصاویری که از قدیم توی ذهنم مانده بود بر می گشت به تمام آرامشی که همراهش بود، لبخندها و نگهداری از پدربزرگم. (پدربزرگم این اواخر هیچ کدام از ماها را به یاد نمی آورد، تنها چیزی که بعد از آلزایمرش خوب یادش مانده بود، نام مادربزرگم بود).
امروز بعد از نه سال، عید غدیر، صبحی که باید وسایلم را جمع می کردم و می رفتم سفر باز از کرمان خبر بدی رسید…
مادربزرگ رفته بود پیش پدربزرگم. اما اینبار همه چیز با نُه سال پیش فرق می کرد… پذیرفتنش آسان نبود…
این برای دومین بار در یک ماه گذشته بود که صبح با خبر رفتن عزیزی شروع می شد.
[در کمتر از یک ماه دو عزیزی ازپیشمان رفتند که از هیچ کدامشان تصویر تلخ و بدی در ذهنم نقش نبسته بود…]
* عنوان نوشته برگرفته از رادیوچهرازی است.

| ۱۰ نظر

اینکه بشینیم زر انسان دوستانه بزنیم کوبانی فیلان و کوبانی بهمان مزخرفی بیش نیست !
اینکه بلند شیم بریم دوش به دوش کوه زن های کوبانی بجنگیم هم بلف ِسال ِ بی شک !
ولی باید این زر رو از پشت کیبوردم و زیر کولر بزنم که : این زنهای زلف بر باد داده برای عین العرب ، تعریف دیگه ای از زن رو در ذهنم شکل دادن !
و باید این بلف رو بزنم که : کاش می شد کنار اینا جنگید ، برای شرافتِ به فاک رفته انسان !”

نویسنده : م . خفه خوان

| بدون نظر

ضربان قلب و
نفس کشیدنم
با تو یکی می شود

| ۲ نظر