mir-shenasname

| بدون نظر

جمعه ۲۲ خرداد، با علیرضا خواستیم یک جشن کوچک برای پیروزی جنبش سبز بگیریم. قرار شده بود شنبه صبح برویم فالوده فروشی شیرحسین، معروف ترین فالوده و بستنی فروشی یزد. پیشنهادش از خودم بود. گفتم میرحسین شد تو فالوده را می خری، احمدی نژاد شد، من...

| ۴ نظر

۱- هنوز از شُک نمایندگی هارد در نیامده ام. احتمالا به خاطر صدمه ای که دیده هارد شامل گارانتی نشود. پایه ریکاوری اطلاعات چیزی بیش از هشتاد تومن است . دارم به خوابگاه فکر می کنم و چند چیز دیگر، مادر تماس می گیرد که یک خبر خوب دارم. احساس می کنم واقعا خبر خوبی است. می گوید اخطار واگذاری خط همراهت آمده. می شود قوض بالا قوض. 
۲- داریم از سر چهارراه ولیعصر رد می شویم. صحنه به غایت سورئال است؛ کارگرها دارند توی چاله هایی که اطراف چهارراه کنده اند کار می کنند. صدا و آلودگی به حد اعلا رسیده است.  ماشین ها از چهار طرف چهارراه تا بیشترین امکان به هم نزدیک شده اند. مردم هم همخط ماشین ها جلو آمده‌اند. همه چهارراه تبدیل شده است به یک رینگ بوکس که ماشین ها و مردم محدوده اش را مشخص کرده اند. یک تاکسی سبز رنگ و یک موتورسوارٍ کلاه کاسکت دار با هم تصادف کرده اند. هر دو پیاده شده و همدیگر را تا می توانند آن وسط می زنند. مردم و پلیس دارند نقش رینگ بوکس را ایفا می کنند. موتور سوار بیشترین مشت ها را می زند. چون کلاه ایمنی دارد راننده تاکسی دیگر جایی را پیدا نمی کند برای حواله کردن مشت ها و لگدها. 
۳- یکی از اساتید در کلاس های نقد گفت برای بخش های مختلف نقدهایمان شماره نگذاریم. اینجا خیلی خوب است. البته خب این متن هم نقد نیست.
۴- ظهر رسیده ام جایی. خستگی امانم نمی دهد. چشمانم بسته می شود. همان موقع دوستانی مشغول ظرف شستن می شوند. صدای دیگ و قابلمه به راه است. کسی حواسش نیست انگار خوابیده ام . بیدار می شوم. دیگر خوابم نمی برد. 
شب یکی از شویندگان ظرف خواب است. دارم حرف می زنم. اطرافیان هی می گویند هیس. بدترین چیز همین است که وسط حرفت به هر بهانه ای حرفت را قطع کنند. اندکی بعد هیس کننده می خوابد و طرف مقابل حرف هایم، صدایش هنگام حرف زدن از دفعه قبل بالاتر می رود. نه  شوینده ی ظرف بیدار می شود و نه هیس کننده. 
۵- شخصی را می شناسم که مدتی است اسهال دارد. 
۶- روز پنج شنبه است. یکی از بچه ها زنگ می زند که بازداشت شده. آنقدر قضیه الکی و خندده دار است که حتی نمی شود فکرش را کرد. در مملکتی که می زنند زندانی می کشند حالا یک نفر را به جرم احمقانه ای گرفته اند. می خواهند زندانی اش کنند. درکش برایم سخت است. بلند می شویم می رویم با دوست دیگری دنبالش. با حضور شخص دیگری مشکل حل می شود. برگشتنی خسته می افتم روی تخت.
۷- سال گذشته با دوستی در مورد فعالیت های هنری اش حرف زدم. انگار چیدمان و نحوه گفتن واژه هایم درست نبود که به یکباره بهم ریخت و گفت :« من نمی خوام مثل شما فیلم های مزخرف بسازم» یعنی منظورش این بود که نمی خواهد رزومه اش را با فیلم های مزخرف پر کند. حرفی نداشتم بزنم. یک سال نشده هنوز که با شخص دیگری مثلا داریم بحث های سینمایی می کنیم اندرباب فیلمنامه. بحث جلو که می رود برافروخته می شود و می گوید : « حالا که تو فیلم های مزخرفی ساختی…» یک چیزی توی همین مایه ها، یاد یک سال پیش می افتم. آدمها در عصبانیت رک تر می شوند.
۸- گاهی حس می کنم دارم در حوضچه ی اکنون غرق می شوم. گاهی به خانه ی نداشته ام فکر می کنم.
۹- یار از دستم ناراحت است.
۱۰- همین.

| ۲۱ نظر

که راه بی افتی ببینی خونه ی تک تک کلاغایی که ته تمام قصه های عالم نرسیدن کجاست…

| ۱۰ نظر

خانمه سر چهارراه نمی دونست اشکاشو پاک کنه یا از ازدحام شلوغی و ترافیک ماشینش رو در ببره. (واقعی)

| ۴ نظر

بعضی از آدمها آدم نیستند
بعضی از آدمها نر هستند
بعضی از آدمها ماده هستند
بعضی از آدمها مذکر هستند
بعضی از آدمها مونث هستند
بعضی از آدمها بچه هستند
بعضی از آدمها مرد هستند
بعضی از آدمها زن هستند
بعضی از آدمها آدم هستند
بعضی از آدمها انسان هستند.

| ۱۸ نظر

 ساعت اتاقم ابتدا روی ساعت ده دقیقه به شش خوابیده بود. درست مثل خودم که همان موقع خواب بودم. بعد چند روزی تلاش کرد و زور زد تا رسید به ساعت هشت و خورده ای. تلاشش ستودنی بود. هنوز تا آن موقع بعد از قریب به سه ماه پروژه های دانشگاهم را تحویل نداده بودم. چند روز بعد که باز کماکان پروژه های دانشگاه در پس بسیاری از کارهای ریز و درشتم مخفی شده بود ساعت اتاق تلاش خودش را کرد و رسید به ساعت دوازده و ربع، یعنی چهار ساعت مداوم زور زده بود تا به این عدد رسیده بود. دوازده و ربع عدد خیلی زیادی بود. و هم اکنون بعد از چند روز روی ساعت دوازده و ربع خوابیده . درست مثل خودم که روی خیلی از پروژه ها خوابم برده و انجام نشده اند. امیدوارم روزی من و ساعت اتاق با هم تصمیم بگیریم یک حرکتی به خودمان بدهیم.

| ۱۸ نظر

چرا مستقیم حرفی که باید بزنید را نمی زنید؟
اگر به نباید است بگوئید نباید.
اگر به باید است بگوئید باید.
مخاطبتان یا بی شعور است یا با شعور. با شعور باشد که خودش راهش را می گیرد و می رود. اصرار به هیچ چیز نمی کند.
بی شعور باشد که حداقل وجدان خودتان را راحت کرده اید و برای یک بار هم که شده رک و پوست کنده به مخاطب بی شعورتان گفته اید که چی از چه قرار است.
فرداروز شاکی نمی شود که چرا نگفته اید.
چه لذتی دارد در لفافه و پشت رفتارهای غیر عاقلانه حرفی را زدن؟

پ . ن : پیرو اتفاقاتی که امروز افتاد. البته برای من هوز روز سه شنبه است.

| ۲۱ نظر

ساعت از ده شب گذشته . امروز بیست و هشتم مرداد ماه  ۱۳۹۱ . از ظهر یا کمی بعدتر نیم کره ی سمت راست مغزم حس خوبی ندارد. انگار کسی آنرا گرفته … کماکان تا الان ادامه دارد.

| ۴ نظر

شاید این مریخی که تازه رسیدین بهش، سرزمین انسان هایی بوده که روزی به خاطر غیرقابل سکونت شدنش، سیاره ی آبی رنگی به اسم زمین رو پیدا کردن و برای همیشه رفتن اونجا زندگی کنن.

| ۸ نظر