این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

| بدون نظر

اواخر سال ۱۳۸۹ ، کارنجک (محسن مریدی)، دوستی که زحمت طراحی قالب همین سایت لی را کشیده بود، سایت دیگری را به من هدیه داد، که ماحصلش شد یک Portfolio که تقریبا یک سال و چند ماه در گوشه‌ی اینترنت افتاد و خاک خورد. امروز بعد از وقفه های طولانی سایت بالا آمد، قطعا ایرادهایی ممکن است وجود داشته باشد که از چشم ما دور مانده، ببینید و با نظرات خود ما را راهنمایی کنید، سپاس. راستی سایت را می توانید اینجا ببیند. www.shahababroshan.com 

پ.ن : از محسن خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی (بسه، دیگه خسته شدم) تشکر می کنم .

| ۱۸ نظر

محمدرضای رکن الدینی از فیلمسازان خوبی که به من لطف داشته ، شعری را به من تقدیم کرده در وبلاگش . شعری با حال و هوای فیلم آخرم.
ممنون از تو محمدرضای عزیز. شعر را می توانید اینجا بخوانید.

| ۹ نظر

انسان‌هایی که به ناگاه سکوت می کنند، حرف نمی زنند، بی شک درونشان جنگ بزرگی رخ داده و شکست خورده اند. 
درست مثل امروز، دوستم.
درست مثل پسرک فیلم کودکی با دوچرخه.
درست مثل گاهی خودم. 
از همان جنگ ها که تمام می‌شود اما تا سالها هی شهید می آوردند. 

| ۴ نظر

و چه کسی چهارهزار و چهارصد و چهل و چهارمین کامنت را می گذارد ؟ و آیا چه کسی ؟


| ۱۲ نظر

یکی از سخت ترین قسمت های زندگی جائیه که می خوای از رویاهایی که توش هستی خودت رو جدا کنی و بسپاری به دنیای واقعی …

| ۱۲ نظر

قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

| ۱۰ نظر

 

 

 

 

 

پ . ن : این پست دیشب توی یک مسیر طولانی به ذهنم رسید که بعد یادم رفت  قرار بوده چی باشه . این جای خالی به احترام اوست. احتمالا دوست داشتم اون پست رو که الان هنوز تو ذهنمه . 

| ۱۰ نظر

وقتی مُرد حتی پارچه ای برای کفنش نبود ، لخت و عور وسط یه بیابون افتاده بود روی زمین ، به خودش گفته بود ، وقتی که مُرد سعی می کنه درخت بشه ، یه درخت که اگه میوه نداشت حداقل یه سایه ای ، چند تا شاخه واسه زاییدنِ یه خورده برگ …
اما خب یادش نبود ، آدما وقتی تموم میشن ؛ می پوسن و می گندن و …
درخت تو ذهنشون یه خاطره است ، یه آرزو …

| ۶ نظر

یه آدم غمگین رو شبونه بردن تو یه بزرگراه تازه آسفالت کرده . این هی غلط زد و هی خوابش نبرد …

| ۴ نظر