* برای ترک کردن چند مورد اساسی لازم است . چند موردش اینهاست : تصمیم جدی برای ترک داشته باشید . زمان و تاریخی را برای اقدام به ترک تعیین کنید . قرارداد ببندید . عادت های دیگر را جایگزین نمایید . موقعیت های مکانی مناسب را پیدا کنید و … ان شاالله با توکل به خدا می توانید سیگار را ترک کنید . اینجا نوشته .
* ترک کردن این نیست که روزی چمدانت را برداری و بروی ، و پشت سرت را هم نگاه نکنی . همینکه روزی بود و نبود کسی برایت فرقی نکند یعنی اینکه ترکش کرده ای ، سالهای سال . اما همیشه قبل از رفتنت ببین از گذشته جای چند زخم کاری روی تن طرف مانده …
پ . ن : احتمالا سکوت بهترین راه است .
این شعر هم برای خودش از آن داستان ها دارد که شاید داستان جالبش باعث شده همیشه تازه به نظر برسد . شعر تاثیرگذاری که باعث شد یک پادشاه بی خیال را یکباره هوایی کند که بتاخت تا بخارا برود . نصر بن احمد سامانی زمستانها در بخارا و تابستانها را در سرقند یا یکی از شهرهای خراسان سپری می کرد . یک سال که به هرات رفته بود پس از گذشت تابستان ، پائیز و زمستان را هم آنجا می ماند . این اقامت چهار سال به طول می انجامد . آنقدر زیاد که همراهیان پادشاه به رودکی می گویند که کاری بکند . ( اینجاست که نقش مهم یک هنرمند مشخص می شود ) جناب رودکی هم شعر زیر را می سراید که نتیجه اش در ادامه آمده .
بوی جوی مولیان آید همی/یاد یار مهربان آید همی/ ریگ آموی و درشتی راه او / زیر پایم پرنیان آید همی/آب جیحون از نشاط روی دوست/خنگ ما را تا میان آید همی/ ای بخارا! شاد باش و دیر زی/میر زی تو شادمان آید همی/میر ماه است و بخارا آسمان/ماه سوی آسمان آید همی/میر سرو است و بخارا بوستان/سرو سوی بوستان آید همی/آفرین و مدح سود آید همی/گر به گنج اندر زیان آید همی
چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامهی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد (نگاه کنید به چهارمقالهی نظامی عروضی ص ۴۹ – ۵۳). [ادامه مطلب …]
۱ – راپرت : دوستانی که به آنها ایمیل زده بودم و در مورد داستان های کوتاهشان مجوزهائی گرفته بودم در جریان باشند که آن ایده راه به جائی نبرد …
۲ – نظم و نثر : دو شعر خوب از دو دوست خوب را جدیدا در وبلاگهایشان دیدم که دلم نیامد در اینجا نگذارمشان . دوری و فاصله وجه مشترک این دو کار است .
بین دستی که منم/تا دستی که تویی/شهری بزرگ فاصله افتاده/با خیابانهای شلوغ/با پلهای بسیار/چهار رد پا بر سنگفرش پیاده روهایش/که دیگر قد پای هیچ کس نیست . (سیما سهرابی)
***
چرا ساده بودن این همه سخت است/ من حافظ همین رویاهای رنگ پریده خودم بود ه … ام / ومن گاه به اندازه یک دوست داشتن از تو و خودم دورم …. دورم . (امان رنجبری)
۳ – بدینسان : مدتی است حرفی برای گفتن ندارم . احساس می کنم زود تمام شدم … یک بار همین اواخر در جلسه ای شخصی گفت : تو باید همیشه حرف بزنی . ( یعنی از صدتا فحش هم بدتر بود ) .
۴ – اجتماع : اگر کسی اشتباهی در قبال شما کرد اول سعی کنید غیر مستقیم اشتباهش را یادآور شوید . اگر دیدید خیلی کودن است بعد مستقیم آن را گوشزد کنید .
۵ – بدنسان ۲ : راستی شاید همیشه درد دست مربوط به حمل بار سنگین نباشد . گاهی فشارهای عصبی هم بی تاثیر نیست .
۱ – مسابقه داستان های ده کلمه ای با هر کم و کاستی که وجود داشت تمام شد . انتقادهائی هم به همراه داشت که شخصا قسمتی از آنها را بر خود می پذیرم و سعی می کنم در سالهای آینده برگزار کننده بهتری باشم . نتایج انتخاب بازدیدکنندگان تا پایان مهلت اعلام شده به شرح زیر است .
داستانهای شماره ۶ و ۹۷ – ۵ رای / داستانهای شماره ۲۹ . ۶۲ . ۷۸ . ۱۰۸ – ۲ رای / داستانهای شماره ۱۹ . ۲۲ . ۲۴ . ۶۰ . ۷۰ . ۷۶ . ۸۷ . ۹۱ . ۹۳ . ۱۰۳ . ۱۱۶ هر کدام صاحب ۱ رای شدند .
از دو اثری که بیشترین رای را آورده اند تقدیر خواهد شد .
۲ – ای کاش در پست پیشین که مربوط به اعلام نتایج و انتخاب بهترین داستان از طرف بازدیدکنندگان وبلاگ بود برخی از دوستانی که نظر داده بودند با ادبیات بهتری دیدگاه های همدیگر را نقد می کردند و نظرات به سمت توهین کردن پیش نمی رفت .
۳- دوست خوبم دسامبر سفید من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرد ، غافلگیرم شدم . اگر چه به خاطر نظر سنجی داستانها نمی تونستم پستی بذارم ولی الان به تمام سوالات پاسخ میدم و در ادامه به رسم این بازی ، هفت نفر از دوستانی رو دعوت می کنم که معمولاً با فاصله وبلاگشون آپ میشه . حنیر/ وقتی آسمان به زمین میچسبد/ رهبر/ لاکپشت / استاره / پلاک ۶۶ / ماهی بالی
البته دوستانی هم که با دیدن این پست این بازی رو توی وبلاگشون انجام میدن ، اطلاع بدن که لینکشون رو در پانوشت همین مطلب اضافه کنم . بازی در ادامه [ادامه مطلب …]
۱ – این پرچم یعنی اینکه هم پائیز تمام شد و هم مهلت ارسال داستانهای ده کلمه ای . ممنونم از همتون . امسال همراه با اعلام این فراخوان چند اتفاق خیلی خوب برام پیش اومد که هفت روز دیگه همراه با پست ویژه مربوط به اعلام برگزیده ها خدمتتون عرض می کنم .
2 – امروز سیل عظیم پیامهای تبریک شب یلدا به گوشیم فرستاده شد که همشون زیبا بودند . تصمیم گرفتم همشون رو بذارم اینجا.
سلام شهاب جان شب یلدات خوش ، یاد یلدای سال قبل مبارک / یلدا یادگار نام وطن میوه پائیزی ایران ، عروس زمستان در راه است . آن را بر سر سفره مهر خود بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم . یلدا فرخونده (۲) / یلداتون هم خوش بگذره / هندونه بیار قاچ کنم لپتو بیار ماچ کنم ! زودتر از همه یلدا مبارک (۲) / یلدات مبارک / عمرتون ۱۰۰ شب یلدا ، دلتون قد یه دریا ، توی این شبای سرما ، یادتون همیشه با ما . (( یلدا مبارک )) . / سلام ، یلدا مبارک / همه لحظه های پایانی پائیزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ … یلدا مبارک / دلخوشک ترین بهونه سال واسه خندیدن و با هم بودن ارزونی دلهای مهربونتون / تو میری و من فقط نگاه می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یه عمر فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لظه باقیست ، تا یلدائی دیگر انتظارت را خواهم کشید ./ یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که ۱ دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن بگیریم . / گیسوی سیاه ننه سرما بر بلندای باغ یلدا پیداست ، بیا به باغ یلدا شویم و گل یخ بچینیم . یلدایت همیش سبز باد / اونائی که تو پرانتز نوشتم ۲ دو بار نخونید 🙂 . دو بار برام فرستاده شده البته با کمی تغییر …
3 – یلدای همتون مبارک
( خوب می دونن یارانه ها رو کی بردارن ، ملت غرق شادی شب یلدا هستند فعلا ً . شاید )
دلتنگی شاید حسی باشد که گاهی هنگام مرگ ، شاید ، شاید به سراغ آدمی بیاید . اینکه فکر کند چقدر روزهای خوبی توی زندگی اش بوده و حالا دلش برایشان تنگ شود . چقدر روزهای بدی بوده و دلش برای آنها هم تنگ شود . تمام آنهایی که هر روزه جلوی چشمهایش بوده اند . حرف زده اند ، غذا خورده اند ، زندگی کرده اند و او هم جزئی از آنها بوده که ممکن است دیگر نبیندشان ، دلش برایشان تنگ شود . اینکه حالا همه آنها چیزهای دیگری را تجربه می کنند که او دیگر نمی تواند تجربشان کند . خودش دلتنگی بزرگی است که واژه ها توانائی بیانش را ندارند …
بدتر از آن هم زمانیست که زنده باشد و دلش تنگ باشد …
پ . ن : من حالم خوب است . این پست همینجوریه …
سانتیاگو : اواخر دهه هفتاده . یا شاید هم اوایل دهه هشتاد . پیراهن های اتو کشیده زیاد می پوشم . یادشون افتادم .
دارک استورم : اوایل دهه هشتاده . اینو پسر خالم از قشم برام گرفت . یعنی با هم رفته بودیم . خودش حساب کرد . بعدا هم هر چی اصرار کردم قبول نکرد پولشو بگیره . تو اتاق خونه قبلیمون هستم . چند سالی اتاقم بود و بعدا شد انباری . آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی هم زیاد رو بورسه .
نچرال : بهمن هشتاد و یکه . تهران . داریم خیابونای اطراف حافظ رو قدم زنون طی می کنیم . هدف خیابون سپهسالاره . دارم میرم همون کفشی رو بخرم که مدتی بعد به اشتباه از دستش دادم / خیابان حجاب هستیم . توی سالن آمفی تئاتر کانون پرورشی . برف شدیدی باریده .
دو ایت : قیافش به سال هشتاد و دو می خوره . مثلا جلسات ادبی یا شاید هم دوره ی سینمای جوان …
هوگو : تابستون هشتاد و سه ، مثلا دارم می خونم واسه دانشگاه ولی بلند شدیم با بچه ها اومدیم شمال . محمود آبادیم .
آدیداس : کرمان هستم . اما نمی دونم دقیقا چه زمانیه . شاید زمستون هشتاد و سه . واسه پیش دانشگاهی هنر پا شدم اومدم اینجا . هنوز واسه قبول شدن هنر دارم تلاش می کنم .
بی نام و نشون ۱ : اسفند هشتاد و سه . رودان . امروز اولین روزیه که دارم میرم دانشگاه . هنوز قید دانشگاه هنر رو نزدم . واسه رفع کوتی اینجام . تو خوابگاه تخت پائینی رو برداشتم . می تونم یه سری وسایلام رو راحت بذارم زیر تخت . آخه دوره ی کاردانی هم شد دانشگاه رفتن ؟
بیک ۲۱ : پائیز هشتاد و چهاره . الان جلوی در سالن سینما فلسطین ایستادم . هوا سرده ، منتظر شروع شدن سانس جدیدیم . رفیق می دونه که تهرانم . خیلی خوشحالم …
اسپیر : پائیز هشتاد و پنجه . هتل هویزه هستیم . داریم آماده میشیم بریم سینما .
بی نام و نشون ۲ : پائیز هشتاد و پنجه . اما خب . دم در تالار اندیشه حوزه هنری هستیم . اختتامیه جشنواره فیلم کوتاهه . بر خلاف پارسال که همین طوری عشقی اومده بودم ، امسال تو جشنواره فیلم دارم . اما می دونم فیلمم هیچ شانسی نداره . ( هدیه است . فعلا بیشتر از بیک ۲۱ جون داره )
الیورا : تابستون هشتاد و ششه . دوره ی کاروزی دارم میرم . حراست اداره به برادرم گفته : این داداشت خیلی مشکوکه . پیپ میکشه ؟
بی نام و نشون ۳ : بهار هشتاد و هفته . یزد هستم . الان توی راهروی دانشگاهم . دوره ی کارشناسی فیلمسازی هستم . کلاسا تازه شروع شده ( شبیه لاگوسته یا شاید هم الیورائی که داشتم )
لالیک بلک : تابستون هشتاد و هشته . الان اینترنت هوشمند رو قطع کردم دارم می رم سمت دفتر مهرداد . برای برگزاری شب سینما گران جلسه داریم . هزینه ی این هوشمند هم تا حالا خیلی زیاد اومده . دفتر مهرداد اون دست خیابون خونمونه . با این حال همیشه آخرین نفری هستم که میرسم تو جلسه . ( البته این اسانسه )
اولترا وایولت : پائیز هشتاد و هشته . دارم می رم دانشگاه . انداختمش توی کیفم . همراهم می برمش . اون لیوان فلزیه که درداره و جلد عینکم هم توی کیفمه …
آکوآ بلو : پائیز و زمستان و هشتاد و هشته . آخرین جلسات دانشگاهه . بچه ها هم دارن استفاده می کنن ازش .
دارم یکی یکی عطرها و ادکلن های قدیمیم رو بو می کنم … و شاید چند وقت دیگه بنویسم
۲۱۲ سکــ . سی . پائیزه هشتاد و نهه . اواخر دهه هشتاد . دارم میرم دفتر . جلوی آینه هستم و موهام رو شونه کردم . باید برم یه کار نیمه تموم رو تموم کنم . چند تا از دوستانم هم بعد از ظهری می خوان بیان دفتر …
پ . ن : نام دو عطر به الیورا تغییر کرد . به اشتباه نامشان ذکر شده بود . البته هنوز دارمش …
————————————————
تمام انگیزه ام از نوشتن این پست ، عطر بی نام و نشون ۳ بود که یک دوست بعد از تدوین کردن فیلمش بهم هدیه داد . عطر منو برد توی راهروهای دانشگاهمون . بهار هشتاد و هفت . شبیه به عطر لاگوست خودم بود که اون روزا زیاد استفاده می کردم . عطرها بیش از عکس ها و موسیقی ها آدم ها رو با خودشون به گذشته های می برن . شیشه های خالیشون رو نگه دارید . برای غرق شدن در خاطرات خوب گذشته عالی اند …
***
۱- سینمای کودک کانون پرورش فکری با نمایش اولین فیلم خود به نام : خواب های دنباله دار ساخته خانم پوران درخشنده رسما آغاز به کار کرد . این فیلم با محوریت کودک و نوجوان ساخته شده اما برای تمامی گروه های سنی مناسب است .
۲ – روزی دوستی توی گوشی ام به یادگاری نوشت : خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد ، خیلی زود .
۳ – معمولا چیزهای خوب توی خواب ها اتفاق می افتند . امید است یا راه در بیداری پیدا کنند و ادامه داشته باشند برای همیشه یا خواب های خوب واقعاً دنباله دار باشند . چون همیشه در واقعیت چیزهای خوب ، چیزهای بدی میشوند خیلی زود …
در پی خانه تکانی های رایانه ای بودم که چشمم به متنی افتاد که سال هشتاد و هفت نوشته بودم برای وبلاگ دوستی . به آرشیو وبلاگش سری زدم ، دیدم هیچ اثری از این نوشته نیست . صلاح دیدم یکبار دیگر انتشارش دهم ، شاید در ذهن این بلاگستان بماند . ما که زود فراموش می کنیم .
وقتی چند سال گذشت و دیدیم چقدر سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم . چقدر ایستادیم و عبور کردن همه چقدر حبس کردیم و عقده شد و از قفس سینه همه پرید بیرون و ما زندونیش کردیم.
عطسه کردیم و گفتیم صبر
وقتی خندیدن و سکوت کردیم و خرد شدیم وقتی با سکوتشون خردمون کردن ، وقتی غرورمون زد به سیم آخر و گند زد به همه چیز…
وقتی دلم به حال خودم سوخت ، دلم به حال تمام دلنگرونیام سوخت ، دلم به حال تمام اشتباهای سر نزدم.
دارم به این فکر می کنم شاید چشمای ما مشکل داره…
بعضی وقت ها مرگ آنقدر بی موقع و با نامردی تمام سر می رسد که هیچ وقت هیچ مهمان نا خوانده ای با این وضعیت به هیچ خانه ای نمی رود . چند سال پیش یکی از بستگان فوت کرده بود ، از همان ها که شاید یک بار هم ندیده بودم اش . گفتند چند روزی ناپدید شده تا اینکه جنازه اش را جائی پیدا می کنند و آخر مشخص نمی شود کار چه کسی بوده . فوت ها این طور عجیب و غریب در این خانواده زیاد بود و چه جوانها و پیرهائی که به نحوی با رفتنشان غافلگیر کرده بودند همگی را ، نمونه اش عمه خدا بیامرزم که سال پیش سه روز پس از زلزله بندرعباس رفت از پیشمان ، او هم نسبتی داشت با همین خانواده ، خرافاتی نیستم اما همین چند روز پیش بود که گفتند پسر همان بنده خدائی که نا پدید شده بود ، نا پدید شده و دو روز بعد درست مثل پدرش جنازه اش را پیدا می کنند . البته این بار عامل مرگ مشخص بود ؛ تصادف . راننده ای که زده و فرار کرده . بدتراز این خبر، دلم برای چند چیز سوخت یکی اینکه متاهل بود و دو دختر کوچک داشته و دوم اینکه مدتی بود اعتیادش را ترک کرده بود و به حال و روز سابقش برگشته بود . حتی سیگار هم نمی کشیده و همه چیز را از اول شروع کرده بود .
***
عمه ام در محله ی خواجه اعطای بندرعباس زندگی می کرد . از زمانهای دور برای خودش همانجا خانه ای دست و پا کرده بود و مدتی هم ما مهمان یکی از واحدهای همان ساختمانش شده بودیم . قسمتی از کودکی من همانجا بود ، با خاطرات کمرنگی که در یک کیف کوچک مدرسه ای خلاصه می شد ، زمانی که هنوز سن مدرسه رفتن نداشتم . مدتی بعد برای همیشه ما از آنجا رفتیم و عمه ام ماند . خواجه اعطا از محله های قدیمی است که هنوز رگ و ریشه های از سنت های دور بندرعباس را می توان در آن دید . شنبه بود که خبر آوردند که فلانی مرده است ، عمه ام رو به دخترش می گوید : توی خواجه اعطا هر کس روز شنبه فوت کند شنبه بعد یک نفر را همراه خودش می برد . دخترش می خندد و می گوید : احتمالاً آقای فلانیست ، چند روزیست که سرما خورده . عمه ام در جواب گفت : نه ، اون مادر توئه …
شنبه ی بعد عمه ام فوت کرد .
پ ن ۱ : در موقع نوشتن یاد متنی از گنجشکک اشی مشی افتادم در اینجا .
پ ن ۲ : این متن را نوشتم که یادم باشد مرگ همین دو قدمی است .

