بدین سان

این روزهای تیره

انگار هر چند وقت یک‌بار باید به خودم یادآوری کنم که انتظارم رو از اطرافیان پائین نگه‌ دارم. اونی که ادعای منطقی بودنش می‌شه. یک روز دیوانه می‌شه و دهنش رو باز می‌کنه و هر حرفی رو عربده‌ می‌زنه. اونی که منطقی به نظر می‌رسه منت سرت می‌ذاره و کارت رو بی‌ارزش می‌کنه، اونی که منطقی به نظر می‌رسه تحقیرت می‌کنه. هر روز دایره اطرافیان کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه و من به یک خواب عمیق بیشتر احتیاج دارم.

FRIENDS

با دوستان فرندز و با دشمنان هیچی،
به سنه‌ی هشتم فروردین ۱۴۰۱.

پ.ن: عکس از نسترن عزیزم.

ما همان جمع گلوله خورده‌ایم

ترانه عالی،
صدا عالی،
موسیقی عالی،
اما تصاویر،
تصاویر را درک نمی‌کنم، درک نمی‌کنم چون به شدت شخصی‌ست.
نه اینکه از زندگی شخصی خالقین اثر برداشت شده، که آن هم به اندازه‌ای دوست داشتنی‌ست. شخصی‌ست از این بابت که با آن همذات‌پنداری نمی‌کنم. نه اینکه خودم یا اطرافیانم آنقدر شاد نیستیم که دائما در حال بزن و برقص باشیم، نه‌. حتی نه اینکه تصاویر که دائما فریاد می‌زند ما مرور شکوهمند خاطرات زوج تازه مهاجرت کرده هستیم اما با متن ترانه که می‌خواهد بگوید ما به هزار دلیل قصد رفتن نداریم همخوانی ندارد. شخصی‌ست که تصاویر هیچ قرابتی با من (و شاید صدها هزار جوان عصبانی و خشمگین و در هیچ مبارزه‌ای شرکت نکرده و هزاران باخته‌ای چون من) ندارد. من خاک ثمر نداده را می‌خواهم ول کنم. اما دستم به جایی بند نیست، کشور پنهاور که جایی هم در آن ندارم را می‌خواهم ول کنم اما زندانی‌ام. در شش سال زندگی مشترکمان سه بار خانه عوض کردیم و هر بار کوچکتر شد. دلخوشی‌هایمان را دانه دانه گذاشتیم کنار، حتی بعضی‌هایشان هم یادمان رفته. تصاویر شخصی‌ست چون شیر آب خانه هیچ کدام از آن‌ها که باز می‌شود لجن بیرون نمی‌زند. شخصی‌ست چون سالهاست که همان طبقه‌ی متوسطی که تصاویر اصرار می‌کند بگوید ما آن را نمایندگی می‌کنیم هم چند شقه شده. ما در آن شقه‌ی شاد و مرفه‌اش نبودیم، نیستیم. خالق اثر در شقه‌ی گلوله خورده نیست. ما همان جمع گلوله خورده‌ایم که حتی نام هم نداریم.

ما سینما نیستیم، جذاب‌تر از آنیم

همه چیز از آنجا شروع شد که جذابیت سینما بیش از رسانه‌ها مخاطب را به سمت خودش کشید.
سینما با جلوه‌های ویژه، داستان‌های خیره‌کننده و شخصیت‌های منحصربفردش توانست با جذب مخاطبان زیاد چرخ‌های عظیم گردش مالی را به نفع خودش بچرخاند.
رسانه اما که جز‌ تبلیغات منبع درآمدی نداشت باید این عقب افتادگی‌اش از سینما را به شکل دیگری جبران می‌کرد، خبرها چیز دندان‌گیری برای مخاطب سینما دیده نداشت.
اخبار تکراری جذابیت اکشن‌های هالیوودی را نداشتند. از این رو باید تولید محتوای حرفه‌ای‌تری صورت می‌گرفت.
رسانه دیگر منعکس کننده اخبار روز نبود و باید خودش اخبار را می‌ساخت. و چه محتوایی جذاب‌تر از آدمهای بی‌سروپای اسلحه به دستی که حالا نقش قهرمان فاتح سرزمین‌های کهن را ایفا می‌کنند. یا سقوط یک شخصیت بی‌نام و نشان از هواپیمایی که می‌خواهد خودش را به سرزمین آرزوها «آمریکا» برساند؟
شخصیتی که بدل ندارد و در یک استدیوی پرده‌ی سبز خودش را روی تشک پرتاب نمی‌کند. او واقعا از یک‌ بی‌نهایت به یک خلا سقوط می‌کند. سقوطی که حتی بعد از آن تیتراژ پایانی را نمی‌بینیم. سقوطی که ممکن است به تبلیغ یک آبجوی خنک کات بخورد. در دستان زن بیکینی‌پوش در سواحل هاوایی، با یک چهره‌ی شرقی. احتمالا شبیه یکی از زن‌هایی که در همان هواپیما بوده است.
رسانه برای مخاطب بیشتر حاضر است این فیلم‌ها را با سناریوی مطلوب خودش بسازد. درست چیزی شبیه اکشن‌های هالیوود.

تبعید به خاطر تبعید

امشب بعد از سالها پدرم روایتی رو گفت که تا به امروز ازش اطلاعی نداشتم.
سالها می‌دونستم پدربزرگم در گذشته‌های دور به خوزستان مهاجرت کرده اما نمی‌دونستم چرا. یعنی در تصورم این بود به خاطر شغلش منتقل شده اما انگار این‌طور نبوده.
پدربزرگم در گارد گمرک اسکله بندرعباس شاغل بوده، رضاشاه برای تبعید به اسکله بندرعباس میاد. پیش از رفتنش، پدربزرگم چند کلامی هم‌صحبتش می‌شه. چند کلام همان و تبعید کردن اون هم به خوزستان همان.
عجیب بود برام، عجیب.

این تناقض همیشگی که با من است

سرشب توی اینترنت دیدم مردی در روستایی یک مار کبرا پیدا کرده بود که بین خاروخسی داشت برای نجات تقلا می‌کرد. مار را نجات داد و رفت که توی جنگل رها کند، زمانی که بطری را نزدیک مار آورد. مار تشنه عین یک جوجه که منتظر غذای مادرش باشد دهانش را باز کرد. مرد از توی بطری به مار آب داد. صحنه زیبایی بود. اولین بار بود که می‌دیدم مار اینقدر در نقطه ضعف گیر کرده که چشم به بطری آبی دوخته که مرد می‌خواست در دهانش بریزد. دلم برای تمام این ویژگی‌های مشترک بین تمام موجودات ضعف رفت، اما همین خود من بعدازظهر با دمپایی کوبیدم بر فرق ملاج مارمولکی که عین هر موجود دیگری داشت برای حفظ بقا از دستم فرار می‌کرد.

دهمین جشنواره اردی‌بهشت یا چه‌طور به اعتبار یک جشنواره ضربه بزنیم؟

(این متن پس از اعلام کاندیدهای دهمین جشنواره اردی‌بهشت نوشته شده است.)
پس از اعلام فراخوان جشنواره اردی‌بهشت و ارسال تعدادی آثار به دبیرخانه، با شیوع ویروس کرونا جشنواره‌ای که قرار بود در سال ۹۹ برگزار شود با یک سال و یک ماه تاخیرِ بیشتر به صورت آنلاین برگزار می‌شود. شیوه‌ای که باعث بیشتر دیده شدن فیلم‌ها و شناخت بیشتر مخاطب‌ها از جشنواره شد. اما رعایت چند مورد ساده می‌توانست از هر مساله جدی‌ای جلوگیری کند؛

  • هیئت انتخاب از بین ۱۲۰ اثر رسیده به دبیرخانه بیش از هفتاد اثر را پذیرفته. این میزان آثار پذیرفته شده نسبت به آثار ارسالی نادر است. اگر جشنواره اردی‌بهشت محلی برای دیده شدن طیف وسیعی از آثار تولیدی استان است باید حتما محلی برای رقابت طیف وسیعی از آثار هم باشد؟
    فیلم‌هایی که در حد اتود هم به نظر نمی‌رسند چه لزومی دارند که باید حتما در یک فضای رقابتی جای بگیرند. بخش جنبی یا بخش خارج از مسابقه را به همین دلیل در جشنواره‌ها قرار داده‌اند. لزوم حفظ برخی بخش‌ها در حالی که آثار قابل توجهِ خوبی به آنها ارسال نشده‌اند برای چیست؟
  • چرا دبیرخانه جشنواره از برخی اصول خودش هم عقب‌نشینی می‌کند؟ وقتی یک بخش به آثار ملی با عنوان خلیج‌فارس (که انگار به خوبی برای فیلمساز و هیئت انتخاب و حتی هیئت داوری تعریف نشده) اختصاص داده‌اید چرا باید بپذیرید داورها برای آنها تصمیم بگیرند که فیلمی از بخش ملی بیاید با سایر آثار استانی رقابت کند. کدام جشنواره را در دنیا سراغ دارید که اینهمه از قوانین خودش در مقابل تصمیم داورهایش عدول کند؟
    آیا بهتر نبود به جای این وضعیت از داور خواسته می‌شد در هر بخشی که اثر قابل توجهی نیست از دادن جایزه در آن بخش خودداری کند؟
  • کدام جشنواره را سراغ دارید که به عنوان بهترین تهیه‌کننده جایزه بدهد؟ آنچه ما سراغ داریم جایزه بهترین فیلم است که به بهترین تهیه‌کننده داده می‌شود. این عنوان بهترین تهیه‌کننده از کجا آمده؟

بنده شهاب آب‌روشن نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان فیلم کوتاه «یک تماس از دست رفته» با احترام به سایر عوامل تولیدی این فیلم اعلام می‌کنم آثار شایسته‌ دیگری می‌توانستند فرصت کاندید شدن در بخش‌های مختلف این جشنواره را بدست بیاورند. آثار خوبی که به حق جایشان در بین کاندیدها خالی‌ بود.