چندشب پیش یک چیزی فهمیدم. یک دشت وسیع رو در نظر بگیرید، که دائم داره بهش نور خورشید میتابه. یک اتاقک ۲ در ۲ (حتی کوچکتر) وسط این دشته. این اتاقک نه در داره نه پنجره. کل این اتاقک با بلوکهای سیمانی ساخته شده. بلوکهای فرسوده، تنها راه ورود نور به این اتاق، همون درزهای بین بلوکهای سیمانیه که نامنظم روی هم چیده شدند. تا سقف این اتاق پر از عکس و فیلمه، من دائما دارم اون عکسها و فیلمها رو نگاه میکنم. و هی خوشحال میشم و هی ناراحت.
خواستم بگم اون اتاق کوچیکه ذهن منه، اون عکس و فیلمها یا گذشته است یا توهم آینده. اون نور خورشید علم و دانش و فهم و درکه که تنها مقداریش به اون تو میتابه. گاهی یکی دو تا لگد میزنم تا چندتا بلوک بیفته. نمیشه. محکمند.
وقتی میدونی بعد از چندماه بلاتکلیفی، یک ماه علافی، ده روز صبر، باید یک روز دیگه صبر کنی، جمعهی کوفتی تموم بشه تا بتونی بری یک قطعهی کوفتی دیگه بگیری که بعد از این همه ماه سیستمت سرپا بشه، یعنی تو از قبل وضع جهان رو شناختی که چه طور بازی میکنه. برای همین غافلگیر نمیشی.
مغموم و پریشان برای این سوالات:
1- چند بار وقتی باعث رنجش کسی شدیم. حتی اگر ۱ درصد مقصریم برای عذرخواهی، دلجویی و جبرانش تلاش کردهایم؟
2- چند بار پذیرفتهایم که ما هم ممکن است در یک کدورت پیش آمده نقش داشته باشیم؟
3- چند بار عذرخواهیمان واقعی بوده و فقط برای رفع تکلیف و یا عدم باورمان به آن عذرخواهی نکردهایم؟
4- چند بار وقتی فهمیدیم در گذشته اشتباه کردهایم برای پذیرفتن و جبران و یک عذرخواهی ساده، پشت بحث جدیدی خودمان را مخفی نکردهایم؟
گاهی حس میکنم آدمها برای این بچهدار میشن که عین دوی امدادی مسیری که خودشون نمیتون برن رو بچهشون بره. اون تکه چوب لعنتی که دستشون بوده رو بدن نفر بعدی. اون آرزوها و خواستهها رو نفر بعدی برآورده کنه. اون هم تیمیِ تازه نفس که میتونه احتمالا خیلی قشنگتر بِدَوه، قشنگتر و بهتر زندگی کنه. شاید یک بخش زیادی از فلسفه بچهدار شدن اون مسابقهی بیانتهاست.
گاهی گذشته استمراری سوم شخص مفرد با حال استمراری دوم شخص جمع برابری میکند.
مثلا:
او کفش میخرید.
شما کفش میخرید.
