‏الان چند دقیقه گذشت، از سومین سالی که این دو تا دیوونه با چند تا امضا و چند تا کلمه عربی مزدوج شدن.
?

| بدون نظر

| بدون نظر
فریاد زدیم،
صدایمان میان شلیک گلوله‌ها گم شد.
به میهن بازگشتیم.
زمین‌هایمان را شخم‌ زدیم.
باروت کاشتیم.
و با خونمان آبیاری‌ِشان کردیم.
سبز شد.
| بدون نظر

در روزهای اخیر با چند برخورد از دوستان هنرمند تئاتری‌ام به مناسبت روز سینما روبرو شدم.

۱- مصیب داوری دوست هنرمند و کارگردان تئاتر متنی انتقادی نسبت به وضع سینما می‌نویسد و مرا در آن متن تگ می‌کند. چند دقیقه بعد حمیدرییسی دوست توانمندم در عرصه‌ی بازیگری تئاتر من را زیر همان متن تگ می‌کند. قطعا دلیل این تگ شدن‌ها به این خاطر است که من به عنوان سینماگر باید جوابگو باشم.

۲- مجیدسرنی‌زاده دوست با سواد و اهل مطالعه، و بازیگر توانمند استان متن انتقادی دیگری نوشته و اختصاصا برای من ارسال کرده. در این متن تعدادی سوال پرسیده شده که من به عنوان سینماگر باید جوابشان را بدهم.

۳- رضا آزاد دریایی یکی از توانمند‌ترین بازیگران عرصه تئاتر در استان هم یک پست گذاشته و سینماگران استان را در آن متن یاد کرده.

۴- زمانی که فروردین امسال دو فیلمم با عناوین «یک تماس از دست رفته» و «تعبیر شده به خواب‌های معمار» را به طور رایگان اکران کردم، به یاد ندارم هیچ‌کدام از این دوستان که پست گذاشته‌اند در سالن حضور داشته و فیلمم را دیده باشند. تقریبا نصف سالن خالی بود.

پ.ن: برای دیدن  اندازه بزرگ‌تر عکس‌ها آنها را در صفحه جدید باز کنید.

| ۲ نظر

قبلا فکر می‌کردم مراوده و معاشرت خیلی راحت‌تر از این حرف‌ها باشه. مخصوصا با اونهایی که فکر می‌کنی راحتی. اما به مرور دیدم همه آدم‌ها یک سری قوانین سخت و دست‌و‌پاگیر برای خودشون دارن که‌ این تبعیت کردن ازش رو سخت می‌کنه. به تعداد هر انسان یک سری قوانین هست که دوست دارن تو موقع نزدیکی بهشون اون قوانین رو رعایت کنی (بدیهی‌ترین رفتارهای عاقلانه و انسانی رو منظورم نیست) قوانینی که مختص به هر شخصه و خودشون اون‌ها رو بنا کردن. برای همین مراوده‌ها و معاشرت‌ها ذره ذره از روی دوستی تبدیل به وظیفه می‌شه. وظایفی که گاهی فکر می‌کنی باید بهشون عمل‌ کنی.

و البته شاید من دارم به جهان تنگ‌نظرانه نگاه می‌کنم و اون شکلی که فکر می‌کنم نیست. اما انتخاب اطرافیان‌ برای دور شدن از من (منی که غالبا از این قوانین فرار می‌کنم) هم توی بوجود اومدن این نگاه بی‌تاثیر نبود.

| ۴ نظر

دیگه مسخره‌ش رو درآورده. افتاده رو دور تند.

اینها دو تا هدیه‌ای هستند که امسال نسترن عزیزم زحمتش رو کشید. یک ماگ و یک تی‌شرت. دوستت دارم عزیزم‌.

| ۲ نظر

کاش می‌توانستم در آشوب و طوفان پر تلاطم زندگی آرامشت باشم. که هر بار رو سیه‌تر از همیشه به گوشه‌ای نخزم.

| ۲ نظر

امروز، ایستاده بودم توی آسانسور، یک لحظه همه چیز رو فراموش کردم. مغزم داشت دنبال جوابی می‌گشت که بهم بگه کجام. انگار داشتم خواب می‌دیدم.
یک فشار ناگهانی از قفسه‌ی سینه‌ام‌ رد شد. اومده بالا. چشمام سیاه شد. دستم رو گرفته بودم به میله، که نسترن از هپروت کشیدم بیرون.

| بدون نظر

به نظرم‌ یک گرایش جنسی دیگه هم می‌تونه به باقی گرایشات اضافه بشه. گرایش آدم شهو.ت زده که حاضره بادسته‌ی مبل و سوراخ دیوار هم‌ نزدیکی کنه. یعنی جنسیت، گونه و نوع شی‌ٕاش براش مهم نیست.

| بدون نظر

یک: بهروز می‌گفت دقیقا همینجا زندگی می‌کردیم. حالا زمینی صاف شده بود‌. اینجا بود که فهمیدیم یک زمان به فاصله‌ی تنها دو خانه همسایه بودیم. بی‌آنکه همدیگر را بشناسیم.
دو: اینجا خانه‌ایست که بخش زیادی از عمرم را در آن گذراندم. خانه‌ای که‌ واقعا اسمش خانه بود.جائی که هر وقت قرار است خواب یک خانه را ببینم در اتاق‌ها و‌ گوشه‌وکنار آن اتفاقاتش رخ می‌دهد. مالک بعدی درهای زیبای توسی رنگ‌ را با این مشکی‌ بدشکل عوض کرده است.

سه: جای پر شده‌ی پنجره‌ی خانه‌ی بَپ موسی. آخرین بازمانده‌ی بقالی‌های خانگی‌‌. که حالا اثری از آن نمانده بود.

چهار و پنج: محله به اسم سه‌زیارتان معروف بود (و هست). به خاطر منبری به همین نام. این درها بخشی از منبر قدیمی سه زیارتان است.
شش: نفت موجود است.

| بدون نظر