شما که گوشهی خانه نشستهاید، از رنج حاکم بر جامعه هیچ نمیدانید!
آنتوان چخوف، نویسنده روس، در داستان «غصه» به موضوع «تنهایی» میپردازد. یا به صورت دقیقتر موضوع داستان، تنهایی طبقه پایین دست جامعه است و رنجی که ان افراد به تنهایی به دوش میکشند.
در ابتدای داستان با یونا اشنا میشویم، مردی که به تازگی فرزندش را از دست داده و در ادامه متوجه میشویم فرزند یونا آخرین کسی بوده که در کنار خود داشته است. پیرمرد حالا کاملا تنها شده و به دنبال گوشی میگردد که با شنیدن درد دلهایش اندکی تسکینش دهد.
چخوف در ابتدای داستان به مخاطب میگوید که «غصه» بزرگ چیست و این چنین مخاطب را به همدردی با یونا همراه میکند. مخاطب هم در تک تک افرادی که یونا تلاش میکند با او ارتباط برقرار کنند ملتمسانه چشمانتظار اندکی ترحم است. مخاطبی که در کمال آرامش پشت صفحههای کتاب، آماده شنیدن حرفهای نویسنده نشسته و دغدغه هیچکدام از مسافران درشکه را ندارد. اما این مخاطب بیدغدغه مورد احترام نویسنده نیست و در پایان دلیلی نمیبیند که مرگ پسر را برای این مخاطب توضیح دهد. بلکه اسب یونا را شایستهتر میداند و او را برای شخصیت گوش شنوای داستان انتخاب میکند. تنها اسب داستان که تنهایی یونای پیر را بهتر درک میکند. اسبی که در درجهبندی جامعه از طبقه اجتماعی یونا هم پایینتر قرار میگیرد. اسبی که خیلی تنهاتر از یونا است.
در واقع مخاطب داستان برای نویسنده در مقام مسافران درشکه قرار دارد و هدف نویسنده یادآوری جایگاه مخاطب به اوست.
در این روزهای قرنطینهی خانگی، میتوانید بخش کوتاهی از زمان خود را به خواندن این داستان تأمل برانگیز اختصاص دهید.
تارانتینو قصهگوی خوبیست و این را بارها در آثار پیشین خود ثابت کرده، همین طور شوخی با ژانرهای سینمایی و علاقه زیادش به دستکاری برخی وقایع تاریخی را در فیلمهای او نمیتوان نادیده گرفت، کاری که پیش از این در فیلم «حرامزادههای بیآبرو» دیده بودیم. همه اینها مجموعهای از علایق اوست که این بار در فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» دوباره میتوان مشاهده کرد. تارانتینو نه تنها از دلبستگیهایش دور نشده بلکه از هر کدام اندکی را کنار هم قرار داده، درست مثل صحنه کافه که در اکثر فیلمهای او میتوان دید، این بار نیز در ابتدای فیلم ریک دالتون (لئوناردو دیکاپریو) با ماروین شوارز (آلپاچینو) صحبت میکنند. او در این صحنه آینده کاری ریک را برایش تشریح میکند. آیندهای که تقریبا به واقعیت میپیوندد.
شوخیهای تارانتینو این بار بروسلی و در برخی صحنهها چارلز برانسون و در انتها چارلز منسون و هیپیهای اطرافش را نشانه میگیرد. او در انتها داستان کشته شدن شارون تِیت و دوستانش در خانهشان را تغییر داده و قاتلین در دام بدل ریک دالتون (برت پیت) میافتند و کشته میشوند. تمام اینها یک سوال را در ذهن بیننده ایجاد میکند که قرار است این فیلم چه کاری انجام دهد؟ یک قصه پر تبوتاب همچون «هشت نفرت انگیز» روایت کند؟ همچون «جانگوی از بند رها شده» نقد اجتماعی به وضعیت سیاهان آمریکایی را پیش بکشد؟ با تغییر در انتهای یک روایت واقعی انتقام سینمایی خودش را از جنایتکاران بگیرد؟ و یا با صحنههای پر زدوخوردی که خودش در آن استاد است دقایقی پر التهاب را به تصویر بکشد؟ یا بازی با ژانرهای سینمایی را به سرحد خود برساند؟ تارانتینو در این فیلم که در دقایقی از آن سروکله یک راوی هم در آن پیدا میشود میخواهد تمامی اینها را به تصویر بکشد اما فیلمش به یک اثر دو ساعت و چهل دقیقهای کسالت بار تبدیل میشود. یک اثر ناخوشاحوال که انگار خبر از روزهای کم فروغ کارگردانی میدهد که در کارنامه خود «داستان عامه پسند»، «بیل را بکش»، «سگهای انباری» و چند فیلم خوب دیگر دارد. باید دید او در آخرین فیلمش میتواند دوباره یک اثر ماندگار دیگر خلق کند یا خیر.
رمان فریادها نوشته لوران گوده داستان مقطعی کوتاه از جنگ جهانی دوم را روایت میکند که لشکری از سربازان فرانسوی مورد هجوم سربازان آلمانی قرار میگیرند. تقریبا اکثرا کشته شده و تنها چند نفرشان زنده به عقب باز میگردند. چیزی که این رمان را خواندنی میکند زاویه دیدهای متفاوت از چند شخصیت مهم در این مقطع است. شخصیتهایی که نویسنده تا آخرین تلاشهایشان را به تصویر میکشد. سربازی که از جنگ به مرخصی میرود و در نهایت فرماندهای که کشته میشود. جانشنی که با تن زخمی نجات پیدا میکند. سربازانی که هر کدام به شیوهای کشته و یا دست به عمل قهرمانانهای میزنند. و از همه مهمتر صدای فریادی که به گوش همه سربازان فرانسوی رسیده و آنها را آزار میدهد که از این بین دو دوست برای پیدا کردن منبع صدا همرزمان خود را رها کرده و به دنبال آن میروند. که باز یک نفرشان کشته شده و نفر دیگری منبع صدا را پیدا کرده و بخشی از بدن تکه شدهاش را به نشانه پیروزی به سمت سایر همرزمان میآورد. نگاه سمبولیک به جنگ و گاه تصاویر شاعرانهای که از دید سربازان روایت میشود هر کدام از بخشهای جذاب این رمان است که در نهایت نگاه متفاوتتری به مقوله جنگ ارائه میدهد. به هر حال خواندن این رمان چند پاره با زاویههای دید متفاوت به علاقمندان به ادبیات داستانی مخصوصا علاقمندان به داستانهای کوتاه پیشنهاد میشود. هر کدام از این روایتها دست کمی از یک داستان کوتاه ندارند.
برای علاقمندان به داستانهای کوتاه کتاب «مردی که کشتمش» پیشنهاد خوبیست که بتوان تعدادی از داستانهای کوتاه نویسندگان آمریکایی را خواند و با نویسندگان آن آشنا شد. مخصوصا که به گفتهی مترجم برخی از این نویسندگان برای اولین بار است که داستانی از آنها به فارسی ترجمه میشود. به جز چند داستان که آنچنان با باقی مجموعه همخوانی ندارد باقی آثار نه تنها ایدههای خوبی دارند بلکه ترجمه روان این مجموعه نیز به تاثیرگذاری آن کمک کرده است. از داستانهای خوب این مجموعه میتوان به: مردی که کشتمش، افادهایها، گروه فشار، اندوخته، سنگینی، پسرم قاتل است و کمونیست اشاره کرد. این مجموعه با ترجمه اسداله امرایی در نشر افراز به چاپ رسیده است.
«آمریکا وجود ندارد» مجموعه داستانی از پتر بیکسل را بیش از آنکه بخواهیم گزیدهای از سه مجموعه داستان این نویسنده در نظر بگیریم، باید مجموعهای از ایدههای کوتاهی دانست که شاید هر کدام برای ساخت یک فیلم کوتاه داستانی و یا تجربهگرا مناسب باشد، ایدههایی گاه به شدت بدیع و جذاب و گاه دم دستی و تکراری. کوتاه بودن هر داستان، ایدهمحور بودن اکثر آثار و همین طور برشهایی که نویسنده در قسمتهای مختلف داستان در روایتش ایجاد میکند از نشانههای مختص این نویسنده آلمانیست که در هر سه مجموعه داستان او میتوان دید. خواندن آمریکا وجود ندارد یک تمرین برای شیوه دیگری از روایت، فضاسازی و شخصیتپردازیست که به نویسندگان و علاقمندانی که قصد دارند شیوههای دیگری از نگارش را تجربه کنند خواندنش به شدت پیشنهاد میشود.
رویارویی من با این کتاب به واسطه دوست هنرمندم بهشب صورت گرفت که به مناسبت تولدم آن را به بنده هدیه داد. از او سپاسگزارم.
«چلاق آینیشمان» نوشته نویسنده توانمند ایرلندی مارتین مکدونا داستان بیلی پسر نوجوان معلولی را روایت میکند که برای دور شدن از عمههایی که سالها او را بزرگ کردهاند خودش را به آمریکا میرساند. او سودای بازیگر شدن دارد و در نهایت به آینیشمان باز میگردد. زمانی او پا به روستا میگذارد که همه فکر کردهاند او به خاطر بیماری سل مرده. هلن و برادرش، عمههای ناتنی، خبرچین روستا (جانی) و مادرش و جوانی که به رفتن او کمک کرده همگی از بازگشت او تعجب میکنند. اما با آمدن او حقایق بسیاری مشخص میشود. اینکه بیلی متوجه میشود واقعا سل دارد، هلن سعی میکند به بیلی نزدیک شود. بیلی کمی از سرگذشت مادر و پدرش خبردار میشود اما در انتها مشخص میشود سرنوشت آنها جور دیگری بوده. و سرنوشت صد پوندی که جانی از مادرش گرفته تا به بیلی کمک کرده و او را از مرگ نجات دهد.
چلاق آینشمان یک تمرین خوب برای پیرنگ و یک بازی درست با اطلاعاتیست که در طول نمایشنامه کاشت و برداشت میشود. یک شخصیت پردازی خوب و پر از تغییر حالات و جایگاه شخصیتها و بازی با احساسات و دانستههای اندک مخاطب است. نمایشنامهای پر از تعلیق و سورپرایز. خواندن نمایشنامه چلاق آینیشماین به علاقمندان به ادبیات و به خصوص ادبیات دراماتیک توصیه میشود. این نمایشنامه توسط شادی فرزین ترجمه و در نشر نیلا به چاپ رسیده است.
همیشه یکی از جذابترین بخشهای سینما دیدن آثار فیلمسازان خاورمیانهایست. فیلم کفرناحوم ساختهس فیلمساز لبنانی نادین لبکی اثری جذاب و استاندارد است که سال ۲۰۱۸ جایزه هیئت داوران جشنواره کن را نیز از آن خود کرد. داستان اگر چه به زندگی ناخوب مردم در شهری نزدیک بیروت میپردازد، اما مساله مهاجرت غیرقانونی و وضعیت ناخوب سوریها در آن شهر نیز یکی از مسائلیست که فیلمساز در این فیلم به آن پرداخته و از دغدغههای اصلیاش به شمار میرود، تا حدی که او برای انتخاب بازیگر سراغ نابازیگران و البته یک کودک پناهجوی سوری رفته، کودکی که حضور درخشانی در این فیلم داشت و توانست یک تنه بخش زیادی از فیلم را به جلو هل دهد. اما با وجود این برخی سوالات پیرنگی چند جا آزاردهنده میشود. اینکه ما نمیدانیم چرا یک خانواده لبنانی نتوانستند برای بچهشان مدارک شناسایی بگیرند؟ چرا زن سیاهپوست حاضر شد بچهاش دست یک کودک با یک سرنوشت نامعلوم بماند (که حتی میتوانست به خاطر بیتوجهی آن جوان که قرار بود برایش مدارک جعلی بسازد کشته شود) اما به پلیس نگوید فرزندی دارد. چون ممکن است بچهاش را از او بگیرند؟ خب بچه که دستش نرسید و ممکن بود از بین برود. اینکه پسربچه از خانوادهاش شکایت کرد چه شد؟ اینکه یک پرونده به انبوهی از پروندهها اضافه شد دردی از آن خانواده و فرزندی که قرار بود در آینده به دنیا بیاید هم دوا کرد؟ پرداختنِ اینهمه جدی به مساله شکایت تنها منجر شد که کودک مدرک شناسایی بگیرد؟ بدون اینهمه پرداخت که انگار در نهایت سود آنچنانی نداشت گرفتن یک مدرک شناسایی اینقدر سخت و دور از انتظار بود؟
به هرحال اگر چه فیلم جان داشت و ریتم خوبش را تا یک سوم پایانی فیلم تقریبا حفظ کرد اما باقی ماندن این سوالات برای بیننده تا حدودی آزار دهنده بود. سوالاتی که بدون توجه به آن شاید بتوان بیشتر از دیدن آن لذت برد.
«اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است» نام مجموعهای ۱۶ داستانی از رومن گاری نویسنده فرانسویست که پیش از این در دو مجموعه داستان دیگر ۱۱ داستان آن ترجمه شده بود، مجموعه داستان «مرگ و چند داستان دیگر» و «قلابی».
پرندگان میروند در پرو بمیرند: داستان کافهای دور افتاده در پرو است که کافهدار آن یک روز زنی سرگردان را پیدا کرده و به کافه خود میآورد. اما کمی بعد چند نفر برای بازگرداندن او سراغش آمده وزن را با خود میبرند. تصویرسازی و خلق حالوهوای کمتر خوانده شده از رومنگاری این داستان را متفاوتتر از باقی آثارش میکند.
آدمپرست: کارل کارخانهدار یهودی که در هنگام جنگ جهانی به زیرزمین خانهاش پناه میبرد امور خانه و کارخانه را به دست باغبان و همسرش میدهد. آنها روزانه برایش غذا و روزنامه میآورند و خبرهای مربوط به جنگ را در ا ختیارش قرار میدهند. پس از مدتی برای اینکه اخبار جنگ او را نا امید و ناراحت نکند و امیدش را به انسانیت از ندهد روزنامه را از برنامه روزانهاش حذف میکند. سالها بعد از جنگ که کارل هنوز در زیرزمین خانه است و امیدش از انسانیت را از دست نداده پیر و نحیف شده. باغبان و همسرش کماکان به او نگفتهاند صلح برقرار شده و امور کارخانه و زندگی کارل را هم در اختیارشان میگیرند.
همشهری کبوتر: دو دوست برای رهایی از وضعیت بورس و دور ماندن از تغیرات اقتصادی، آمریکا را به مقصد شوروی ترک میکنند. آنها کالسکهای را میگیرند که راننده آن کبوتر است. وجود کبوتر و نگرانی این دو دوست باعث میشود که آنها سر از اداره پلیس درآورند. تاثیرات روانی این جریان برای راوی آنقدر زیاد است که در انتها متوجه میشویم راوی پس از گذشت سالها اکنون از آسایشگاه روانی این داستان را نقل میکند.
اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است: داستان شخصی که به خاطر سفرهای زیادش شهره عام است و در روستایشان مجسمهاش را به یاد جهانگرد بودنش نسب کردهاند اما چند سال بعد پلیسی کشف میکند احتمالا یکی از آرایشگران شهر از جهانگردان میخواسته که کارتپستالهایی را از کشورهای مختلف از طرفش به خانواده، دوستان و نزدیکان و خصوصا معشوقهاش بفرستد. معشوقهای که هیچ خبری از او نداشته تا اینکه سالها بعد به او نامه مینویسد و میگوید که با آرایشگر سرشناسی ازدواج کرده و هفتبار هم از او بچهدار شده و جوابش به خواستگاری او منفیست.
تاریخیترین داستان تاریخ: شخصی به خاطر شکنجههایی که در اردوگاههای نازی شده از آلمان فرار کرده و در بولیوی مخفی میشود. پس از گذشت مدتی از اتمام جنگ و آرام شدن اوضاع آلمان، مرد یکی از دوستانش را در بولیوی میبیند که زمانی در اردوگاه با هم بودهاند و بیشتر از او هم شکنجه میشده. مرد از او میخواهد که در کارگاه خیاطی که دایر کرده همکارش شود. اما کمی بعد متوجه میشود دوستش شبها برای شخصی غذا میبرد. با تعقیبش میفهمد او شبها برای شکنجهگرش که او هم بعد از جنگ در بولیوی مخفی شده غذا میبرد. و حالا به او قول داده که دفعات بعد با او مهربانتر برخورد میکند.
این پنج داستان انتخاب شده برای این مجموعه حالوهوای جنگ و بعد از آن را هنوز در خود دارند. آدم پرست و تاریخیترین داستان تاریخ در حال و هوای جنگ جهانی دوم، و همشهری کبوتر حال و هوای آمریکا و شوروی بعد از جنگ را به تصویر میکشند. قلم خوب رومن گاری و البته ترجمه خوب این مجموعه داستان به خوانندگان داستان کوتاه پیشنهاد میشود. مجموعهای که هر کدام از داستانها جغرافیای خاص خودشان را داشته و فضایی متفاوتی را ترسیم میکند. روانشناسی شخصیتها مهمترین بخش هر داستان است که خواننده را نه تنها با موقعیت بکر بلکه با شخصیتهای منحصربفردی روبرو میکند که تا پیش از آن کمتر با آن روبرو شده است.
در مجموعه داستان «مرگ و چند داستان دیگر» با ۶ داستان روبرو هستیم؛ ۶ داستان از نویسنده فرانسوی رومن گاری که در ایران مجموعه داستان «اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است» به سه کتاب مجزا تقسیم شده بود. داستانهایی که در ادامه به آنها میپردازیم چند داستان از مجموعه «مرگ و چند داستان دیگر» است که میتوان آن را زیر مجموعه همین کتاب اصلی دانست.
مرگ: داستان رئیس صنف کارگرانی در یک اسکله در آمریکا که بنا به رسم اتحادیه خودشان مخالفان را در بشکه کرده و با سیمان میپوشانند. رئیس مدتی پس از مجسمه کردن یکی از مخالفین از طریق ریختن سیمان بر روی او دستگیر شده و به زندان میافتد. بعد از مدتی که آزاد شده به ایتالیا مهاجرت میکند. چند سال بعد دوستان قدیمیاش برای به سرانجام رساندن وضعیت اتحادیه و تثبیت شرایط، شخصی مناسبتر از او پیدا نمیکنند، به ایتالیا رفته تا او را مجاب کنند که به عنوان رهبر اتحادیه بازگردد، اما حالا دیگر با آن دوست قدیمی روبرو نیستند. او به سمت هنر آمده و شروع کرده به خلق آثار هنری.
موضوع سخنرانی: شجاعت: از یک سخنران معروف برای ایراد یک سخنرانی مهم به هائیتی دعوت میشود، او موضوعی به اسم شجاعت را برای این سخنرانی انتخاب میکند. پس از اتمام سخنرانی اول و تا شروع سخنرانی دوم در روزهای آینده توسط یکی از اهالی که در آن سخنرانی اول هم حضور داشته دعوت میشود تا برای شکار کوسه به یکی از جزایر اطراف بروند. او این دعوت را پذیرفته و تنها به دل دریا فرستاده میشود. او از ترس حمله کوسه به طور اشتباه به بدنه قایقی که با آن به این شکار آمده بود شلیک میکند.
به افتخار پیشتازان سرافرازمان: در زمانهای نه نچندان دور به خاطر در خطر افتادن نژاد بشر دولتها تصمیم میگیرند با استفاده از علوم ژنتیک، آزمایشاتی را روی انسانها انجام داده تا بتوانند به موجودات دیگری بدل شده که بتوانند با شرایط جدید زمین زنده بمانند. یکی از مشاوران رئیس جمهور آمریکا که حالا بیشتر شبیه لاکپشت شده تا انسان تصمیم میگیرد که در بدنه دولت نباشد و در از طریق دیگری به کشورش خدمت کند.
تشنه سادهگیام: شخصی برای فرار از زندگی تجملاتی به دنبال جایی برای زندگی میگردد که پول ارزش نداشته باشد و مردم به خاطر ارزشهای اخلاقی کارها را انجام دهند. پس از گشتن زیاد بالاخره جزیرهای را پیدا کرده که بتواند آنجا بدون خرج کردن پول خدمات خوبی را دریافت کرده و زندگی مناسبی را داشته باشد. در آن جزیره زن پا به سن گذاشتهای را پیدا کرده که متوجه میشود او آثار زیاد و ارزشمندی از گوگن را پیش خودش دارد. نقاشیها را از زن گرفته و با علم بر اینکه زن نمیداند آن آثار چقدر ارزشمند هستند پول اندکی را به او پرداخت میکند. در هنگام بازگشت به فرانسه متوجه میشود این نقاشیها تمام اتودها و مشقهای همان زن است که در زمان جوانی دانشجوی نقاشی بوده و برای تمرین از نقاشیهای گوگن کپی میکرده.
بازی سرنوشت: مردی کوتاهقد در یک سیرک صاحب غولیست که او را در خدمت خود در آورده و از طریق نمایش گذاشتن او کاسبی میکند. دکتری برای معاینه او و غول وارد محل اسکان او میشود. او پی به رابطه بردهوار غول و صاحبش میبرد و اینکه غول با یک دختربچه ده دوازده ساله دوست شده و مرد کوتاهقد نمیتواند غول را از این رابطه منع کند.
دیوار: نویسندهای به خاطر نداشتن خلاقیت پیش دکترش میرود. دکتر برایش داستان یک دیوار را روایت میکند. داستانی که شاید به کار نویسنده بیاید. داستان پسر جوانی که دختری زیبا را در همسایگی خود داشته و هیچوقت جرات بیان احساس خود نسبت به او را کسب نکرده. یک شب کریسمس در اوج تنهایی صدایی را از آن ور دیوار که خانه دختر است میشود. صدایی شبیه به معاشقه. پسر در اوج تنهایی و ناراحتی نامهای نوشته و از اینکه نتوانسته به دختر زیباروی همسایه برسد احساس نا امیدی و ناراحتی کرده و بعد خودش را میکشد. بعدا مشخص میشود که دختر همسایه هم به خاطر تنهایی خودش را کشته و آن صداهای شنیده شده از آن سمت دیوار صدای جان دادن دختر بوده.
اگر چه این داستانها و داستانهای دیگری که در مجموعههای قبل معرفی شد تمامی در یک کتاب منتشر شده بود و حالا در ایران در سه مجموعه مجزا گنجانده شده اما داستانهای انتخاب شده حال و هوای نزدیکتری به مجموعه قلابی دارند. تصویریترند. غالبا پایانهای غافلگیرکننده دارند و گاه برای اقتباسهای سینمایی مناسبتر به نظر میرسند. داستان مرگ و بازی سرنوشت سمبلیکتر هستند و جا برای کنکاش و رمزگشایی بیشتری دارد. و یا آثاری که به جریانات مهم تاریخی میپردازد از جمله ارتباط آمریکا و شوروی در زمان جنگ سرد و یا اعتراضات کارگری در آمریکا که آنچنان ربطی به جنبشهای کارگری در اروپا ندارد.
برای جواد قاسمی
چیزی که فیلم کشتزارهای سفید را چند سر و گردن از فیلم لِرد بالاتر قرار میدهد، جهان خلق شده توسط مولف است. جهانی آزاد و رها که در آن سینماگر به عنوان یک خالق، شخصیتها را در یک نظام معنایی به درستی در کنار یکدیگر قرار میدهد. شخصیت، لحظه و صحنهای را نمیتوان یافت که وجودش آنچنان به اجبار باشد که بشود آن را به راحتی کنار گذاشت.
حال و هوای فیلم در نگاه کلی مخاطب را یاد فیلم «باز هم سیب داری؟» ساخته بایرام فضلی میاندازد، اما پس از چند پلانِ اول مسیرش را جدا کرده و راه خودش را میپیماید. فیلمساز اگر چه از جهانهای خلق شدهی آنجلوپولوس و آثاری چون «دشت گریان» او به وضوح وام گرفته، اما پیرنگ و دست گذاشتن بر بافت فرهنگی و اعتقادی سرزمینی که در آن زیست میکند، آن را از آن دست آثار هم جدا میکند. خرافات، اندوه پاشیده شده بر روح جامعه، گریه به عنوان یک دستآورد ارزشمند، هنرمندی که باید به آنچه دیگران میگوید تن دهد و بزرگی که همه جهان خلق شدهی مولف انگار برای اوست در بهشتی که برای خود برپا کرده، همگی نمود بیرونی همان جامعهایست که فیلمساز در آن زیست میکند. رسولاُف این بار بدون هیچگونه اضافهگویی به سراغ اصل مطلب میرود. اشک مردم سرزمین باید برای شستوشوی پای بزرگ جامعه برده شود. او جزیره به جزیره و مصیبت به مصیبت این راه را طی میکند تا بتواند با قطره قطره اشک مردم این سرزمینها آب مورد نیاز شستوشوی پای بزرگ را بیابد. این ضحاک به جای مغز مردم اشکشان را میخواهد تا التیام پیدا کند.
استفاده درست و به جا از دریاچه ارومیه به عنوان یک سرزمین پر رمز و راز با دورنمای تماماً سفید با رنگهای غالبا تیرهی پوشش اهالی یک کنتراست صحیح و درست از عناصر فیلم و در ادامه داستان آن به مخاطب ارائه میدهد. رسولاُف میداند که جامعه با چه درگیر است و از طرفی خفقان سانسور به او اجازه انگشت گذاشتن مستقیم بر مسائل را نمیدهد. از این رو همه چیز رنگ و بوی نمادین میگیرد. پری را برای شنیدن حرف مردم ته چاه قرار میدهد و نامهها جای خودشان را به شیشههای خالی میدهد. بزرگ سرزمین حالا روی ویلچر است اما روی پای راستش جای زخم دارد. هنرمند رنگ دریا را اگر سرخ ببیند دیوانهاست و باید مجازات شود ولی مردم سرشان به معرکهگیر و میمونش گرم است. رسولاُف با دقت و بدون اینکه بخواهد شعارهای عجیبی به فیلمش وصله کند سعی کرده فیلمی استاندارد بسازد. در فیلمنامهای که ساختارهای یک فیلمنامه اصولی بلند را رعایت کرده. نشانهها کارکرد داستانی دارند و صرفا بار سمبلیک بودن را به دوش نمیکشند، و کارگردانی از لحاظ میزانسنهای کل فیلم یکدست از آب درآمده، و هرآنچه که رسولاف از سایر سینماگران به عاریه گرفته در نهایت با ایده بکرش سربهسر میکند. اما چه میشود که در لرد شاهد افول یک سینماگر میشویم؟ 
لِرد میخواهد زبان گویای زمانهاش باشد. از فساد در سیستم بانکی بگوید، از ظلم به بهـاییها، از آموزش و پرورش و کلانتری پر از ظلم و نابرابری بگوید. از شرکتهای رانتی که پشتشان به قدرتهای بالاتر گرم است و هرکاری بخواهند میکنند. از زندانیان سیاسـی که خانوادههایشان حالا با مشکلات بزرگتری درگیرند و از شخصیت رضا که میخواهد آنقدر خوب باشد که به تنهایی تمامی پلیدیها را پاک کند. اما خودش ذره ذره سیاه میشود. پیرنگِ پر از سوال، خرده پیرنگهای اضافه، بازیهای ناخوب برخی بازیگران، میزانسنهای تکراری و گاه شعاری، همگی میخواهند این را بگویند که رسولاُف عوض شده. او که در این سالها دغدغههای سیاسی و اجتماعیاش پررنگتر و مستقیمتر از قبل شده حالا میخواهد با یک تیر چند نشان بزند. برای همین لرد دیگر یک فیلم نیست. یک کولاژیست از اخبار هر روزه که حالا با شخصیت رضا و خانوادهاش به هم وصله میشوند.
در این زمانهی سکوت گستردهی هنرمندانی که نان در خون و بدبختی مردمی میزنند که گاه اعتبارشان را از آنها کسب کردهاند، اینکه رسولاُف و اندکی از سینماگران و هنرمندان مملکت هنوز سعی بر آن دارند که صدای خفه شدهی آن بخش از جامعه باشند که دیده و شنیده نشدهاند جای بسی قدردانی دارد. ما به کاتبان بخش مهم تاریخ کنونی که توسط قلدارن، سانسور و حذف شدهاند نیاز داریم. در این حال بخش بزرگی از این رسالت بر دوش نویسندگان و هنرمندانیست که قلم و هنرشان را به مفت به قلچماقها نفروختهاند.