«در ذات هر ایدئولوژی نهفته است که در پی هواداران وفادار، متعصب و به طور کلی سرسپرده باشد.»
خانه دایی یوسف
خانه دایی یوسف نوشته اتابک فتحاللهزاده، عضو سابق سازمان فداییان خلق است. کتاب شامل خاطراتی از نویسنده و دوستان و اطرافیان اوست که ناچار به ترک وطن و کوچ به شوروی شدهاند. این افراد دو نسل از ایرانیان را شامل میشوند؛ ایرانیان عضو حزب توده و فداییان خلق که بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شوروی پناه بردند و گروه دیگری که بعد از انقلاب ۵۷ به شوروی پناهنده شدند.
خانه دایی یوسف استعاره از شورویِ تحت رهبری جوزف(یوسف) استالین است که با پروپاگاندای قدرتمندش برای کمونیستهای ایرانی تبدیل آرمانشهری بیبدیل شده بود. به طوری که همه آنها چشم بر معایب و کاستیهای این کشور بسته بودند و حتی برخی از آنان پس از مهاجرت و مواجهه با وضع اسفناک کشور همچنان حاضر به باور شرایط موجود نبودند. شرح حال ایرانیهایی که به حکومت کمونیسم بیشتر از چشمهای خود اعتماد داشتند!
روایت از زمانی شرح داده میشود که گورباچف زمام امور را در دست گرفته و شرایط مهاجران ایرانی بهبود یافته است. ایرانیان گروه اول که از تبعید به سیبری جان به در بردهاند در تاشکند ساکن شده و زندگی میکنند. نویسنده جزء گروه دوم مهاجران است. فتح الله زاده همراه با شرح حال خود و روند زندگیاش در تاشکند به زندگی ایرانیان قدیمی میپردازد و در عین حال با وارد کردن انتقاداتی به سازمان فداییان خلق تصویر روشنی از وضعیت زمان زندگیاش در شوروی ارائه میدهد.
متاسفانه نثر کتاب روان و دلنشین نیست. در بسیاری از بخشهای کتاب جملههایی دیده میشود که با یکبار ویرایش میتوانستند شیواتر بیان شوند. یا بسیاری از کلمات استفاده شده میتوانستند با کلمات بهتری جایگزین شوند. از طرفی شاید همین مشکلات نگارشی و ویرایشی دلیلی بر مستند بودن مطالب کتاب و اعتماد بیشتر مخاطب شوند.
کتاب خانه دایی یوسف راوی سرنوشت بخشی از افراد در تاریخ کشور است که از نظر ما دور ماندهاند. اگر علاقه دارید بدانید چه بر این بخش از مارکسیستهای ایرانی در سالهای اخیر گذشته میتوانید از این کتاب کمک بگیرید.
کشف سوسیس کاری نوشته اووه تیم نویسنده آلمانی داستان زنی را روایت میکند که به واسطه سوسیسهای منحصربفردش مشتریهای همیشگی دارد. مرد جوانی برای یافتن زن که سالهاست خبری از او ندارد وارد هامبورگ شده و او را در یک آسایشگاه سالمندان پیدا میکند. او برای فهمیدن راز خوشمزگی آن سوسیسها سراغ زن رفته و میخواهد بداند این سوسیس چگونه کشف شده. زن قبل از رسیدن به مساله کشف سوسیس بخشی از زندگی خودش در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم را روایت میکند که در اوج تنهایی یک سرباز فراری را به خانهاش راه داده و او را مدتها پیش خود نگه میدارد. حتی پس از اتمام جنگ او به پسر نمیگوید که جنگ تمام شده که شاید چند روز بیشتر او را پیش خود نگه دارد. به واسطه این داستان ما با شرایط مردم آلمان در جنگ جهانی و همینطور سالهای پس از آن که اقتصاد به سمت معامله کالابهکالا رفته آشنا میشویم.
تلاش نویسنده برای به عقب انداختن مساله کشف سوسیس آزاردهنده شده، و از سویی پرداختن به جزئیاتی که کمک چندانی به روند شکلگیری داستان نمیکند خستهکننده به نظر میرسد. اگر چه برخی معتقدند این رمان شبیه به داستان «ریدر» شده اما شاید جذابترین بخش اثر که همان ماندن برمر پیش لناست میتوانست به تنهایی و فارغ از پرداختن به سوسیس کاری اثر مجزایی باشد. که قطعا حذف سوسیس کاری هیچ لطمهای به روند داستان وارد نمیکرد. رمان کشف سوسیس کاری راه به کشف چیزی جز زندگی تقریبا عادی و نه موشکافانهی یک زن و برخی تخیلات نویسنده نمیبرد. برای همین میتوان تنها به عنوان یک اثر سرگرمکننده به آن نگاه کرد. اثر سرگرمکنندهای که پیش از آن داستان مشابهای از رومن گاری به نام آدم پرست را خوانـدهایم. داستانی که انگار هسته اصلی و مرکزی رمان سوسیس کاری از آن الهام گرفته شده.
کتاب ۱۹۸۴ نوشته جورج اورول و ترجمه صالح حسینی از نشر نیلوفر، یک رمان پادآرمانشهری است که در رد نظامهای تمامیتخواه و کمونیسم نوشته شده است. اورول با نوشتن یک داستان ساختگی تلاش کرده است که در رابطه با نتایج آنچه کمونیسم بر سر یک جامعه میآورد هشدار دهد. اورول مدتی بعد از انتشار کتاب ۱۹۸۴ بر اثر مشکلات ریوی جان خود را از دست داد.
1984 داستان وینستون، کارمند وزارت حقیقت است. او که دیگر به نظام حاکم و شعارهایش باور ندارد به دنبال راهی برای مقابله با حاکمیت موجود میگردد. این تلاش ها در نهایت به یافتن جولیا، معشوقهاش میانجامد و در راستای ادامه همین تلاشها او نه تنها جولیا بلکه تمام باورهایش را از دست میدهد.
رمان تلاش میکند بدون مورد قضاوت قرار دادن شخصیتها تغییراتشان زیر فشار را توجیهپذیر نشان دهد و موفق عمل میکند. هیچ قهرمانی برای یک جامعه کمونیستی وجود ندارد. هیچکس نمیتواند به تنهایی از دل چنین جامعهای برخیزد و صدای رسایی داشته باشد که دیگران بتوانند آن را بشنوند. بلکه همه امیدها در طبقه کارگر نهفته است، در توده مردم. همین مساله است که موجب شکست وینستون و جولیا و سرکوب شدن آن ها میشود.
آنچه کتاب برای خواننده عیان میکند علاوه بر واقعیت موجود در یک حکومت توتالیتر، چگونگی تغییر آدمها در زیر فشار است. چه تغییر فرد منفعل در زیر فشار حکومت به یک مبارز و یا تغییر یک فرد مبارز به یک فرد منفعل زیر فشار شکنجه. در واقع هر انسانی قابلیت قرار گرفتن در هر دو دسته را میتواند داشته باشد و قهرمانی وجود ندارد.
شاید تمام حرفی که باید از این کتاب شنید همین یک جمله باشد:
«اگر امیدی باشد، در رنجبران(طبقه کارگر) نهفته است.»
«زخم و نوزده…» مجموعه داستانی از نویسنده اسپانیایی کیم مونسو (خواکیم مونسو ئی گومس) است که در نشر نی به چای رسیده. مجموعهای نه چندان جذاب به جز دو سه داستان که میتوان باقی را به نوعی ایدههایی خام در نظر گرفت که انگار هنوز به داستان تبدیل نشدهاند. البته شاید ترجمه نیز در این امر بیتاثیر نبوده. داستانهای این مجموعه به دو بخش تقسیم شدهاند؛ داستانهای دهه هفتاد و داستانهای دهه هشتاد میلادی به بعد که میتوان گفت داستانهای دهه هفتاد از پختگی بیشتری نسبت به آثار بعدتر برخوردار هستند. زخم را نه برای آنهایی که خواننده حرفهایتر ادبیات و داستانهای کوتاه هستند که بیشتر برای آنهایی که تازه شروع به خواندن آثار کوتاه میکنند میتوان توصیه کرد. داستانهایی مینیمال و البته کمتر پرداخت شده. این مجموعه داستان توسط پژمان طهرانیان و نوشین جعفـری ترجمه شده است.
عناصر داستان نوشته رابرت اسکولز از آن دست کتابهاییست که برای مبتدیان شروع به داستاننویسی پیشنهاد میشود. نویسنده علاوه بر معرفی ساده چند عنصر داستاننویسی، در پایان سه داستان را تحلیل میکند. تحلیلهایی که هر کدام به خوبی تفاوت طرح و نقشه را در داستان آشکار میکنند. کتاب حجیمی نیست اما برای شروع به نکات خوبی اشاره میکند. این کتاب در نشر مرکز توسط خانم فرزانه طاهری ترجمه شده و برای علاقمندان به داستاننویسی توصیه میشود.
مشکل فیلم «شبی که ماه کامل شد» عدم تطبیق داستان با واقعیت است. اگر چه چندی پیش انتقادهای زیادی به سریال چرنوبیل به خاطر اختلافهایی که با واقعیت داشت در فضای مجازی پخش شد، اما چیزی که در «شبی که ماه کامل شد» رخ داد نه فقط تغییرات کوچکیست که سازنده پس از تمام شدن اثر به آن اشاره کند، بلکه تغییراتیست که جایگاه شخصیتها در ذهن مخاطب تغییر میکند. با دانستن داستان عبدالحمید ریگی و دیدن فیلم «شبی که ماه کامل شد» متوجه میشویم که چه مقدار شخصیت عبدالحمید تلطیف شده، چقدر برادر فائزه به شخصیتی احمق تبدیل شده و چقدر از بخشهایی از داستان حذف شده است و چه طور صحنه تماس با مادر فائزه و گفتن اینکه قرار است مصاحبهای با او پخش شود دور از واقعیت است. اما چیزی که در این فیلم نسبت به دو فیلم قبل نرگس آبیار بیشتر به چشم میخورد تلاش برای خلق نبض در هر صحنه است. صحنهها غالبا برای فضاسازی نیستند (بر خلاف فیلم نفس)، و به یک نقطه اوج اکتفا نشده، در اینجا شخصیت عبدالحمید ابتدا با مساله جاسازی اسلحه در خانهشان روبرو شده، کمی بعدتر با کشته شدن برادر فائزه روبر میشود و در نهایت به کشتن فائزه میرسد. اما چیزی که آن را از نقاط اوج کلاسیک دور میکند فاصله زمانی آن است. یعنی از لحاظ زمانبندی هر نقطه اوج را نمیتوان مناسب برای یک پرده جداگانه در نظر گرفت. که البته اگر این فیلم هم بر اساس با واقعیت نبود همچون دو کار پیشین نرگس آبیار تنها با یک اوج پر از احساس روبرو میشدیم. چیزی که انگار آبیار در آن تخصص پیدا کرده. یک ریتم یک نواخت از گذران زندگی و در نهایت یک ضربه شوکه کننده. تصاویر شلختگی بیشتری نسبت به کار نفس و شیار ۱۴۳ دارد، شبنم مقدمی فاصله چندانی از کاراکترش در نفس نداشته و سیر تحول شخصیت عبدالحمید به خاطر تقسیم شدن داستان بین او و فائزه قابل لمس نیست. به خاطر همین موارد کمتر مورد توجه قرار گرفته شاید فیلم آنچنان تفاوتی با آثار پیشین آبیار نکند اما در کل فیلمهای آبیار فیلمهای احساس برانگیز است. درگیری عاطفی مقطعی که کمی پس از تماشا به فراموشی سپرده میشود و تنها لحظات اوج آن در خاطر میماند (البته بازی عالی فرشته صدرعرفایی را نمیتوان نادیده گرفت). شما با اندیشهای، فکری و یا حتی ایده کارگردانی جذابی فیلم را تمام نمیکنید. ایده کارگردانی که بخواهد نرگس آبیار را از کارگردانهایی که این روزها فیلمهای احساسی یا اکشن میسازند دور کند و نشان دهد که او صاحب یک ایده کارگردانیست که در هر فیلم آن را ادامه داده و تقویتش میکند.
در کنار مفهوم فیلمهای توریستی سعی میکنم به گونههای دیگر فیلمهای کمدی ایرانی بپردازم. گونههایی که انگار هیچ راه دیگری برای خنداندن مخاطب خود در سینمای ایران پیدا نمیکنند. چیزی که البته این روزها خیلی به آن پرداخته میشود و انگار فیلمهای کمفروشی هم نیستند ژانر فیلمهای توریستیست. حالا فیلم توریستی چیست؟ سینمای کمدی این روزها که مدتیست از ایدههای ازدواجمحور دور شده، (همان فیلمهای کمدی که دهه هشتاد را با آن سپری کردیم) از «عروس فرنگی» و «عروس خوش قدم» و «عروس فراری» گرفته تا «پوپک و مش ماشاالله»، «ازدواج در وقت اضافه»، «پسر آدم، دختر حوا»، و البته گونههایی چون «اخراجیها»، حالا وارد مرحله جدیدتری شده به نام فیلمهای توریستی. فیلمهایی که انگار به قصد معرفی جاذبههای گردشگری سایر کشورها، با امتیاز نشان دادن زنهای بیحجاب که سینمای داخل کشور از نشان دادن آن در خاک خودش محروم است، با یک، دو یا چند شخصیت ابله یا نیمه ابله که باید از این هزارتوی اتفاقات دمدستی پیش آمده در سفر عبور کنند، که این عناصر به کلیشه و فرمول همیشگیشان تبدیل شده است. از این دست فیلمها میتوان به: «من سالوادور نیستم»، «سلام بمبئی»، «سامورایی در برلین»، «خط استوا»، «خانم یایا»، «تگزاس۱ و۲»، «مصادره»، «ردکارپت»، «پارادایس»، «لسآنجلس تهران»، «چهارانگشت» و… اشاره کرد.
البته در کنار اینها فیلمهای بازی با نوستالژیهای دهه شصت و هفتاد را هم نمیتوان نادیده گرفت، فیلمهایی که با «نهنگ عنبر» شروع شد، با «نهنگ عنبر سلکشن رویا» ادامه پیدا کرد و بعد شاهد فیلمهایی چون «مصادره»، «هزارپا» و اخیرا «مطرب» هستیم.
اینروزها سینمای کمدی ایران انگار چیزی غیر از اینها را شامل نمیشود. کمدیهایی که غالبا خارج از اینها نیست. (البته فیلمهای کمدی که تنها در شبکه خانگی توزیع میشوند و معمولا با نامهای «زیرشانه تخممرغی» شناخته میشوند را در این دستهبندیها قرار ندادم). اما با همین حال فیلمهای دیگری هم هستند که ویژگی دو یا چند کاراکتر احمق را در خود دارند اما کاملا در فضای داخل کشور روایت میشوند که میتوان به «خوب، بد جلف»، «گشت ارشاد ۱ و ۲»، «قانون مرفی»، «آینه بغل»، «سنپطرزبورگ»، «دراکولا»، «گینس»، «اکسیدان» و… اشاره کرد. شاید بتوان در این برهوت ایدههای خوب برای ساخت کمدی آن دسته آثاری که در این دستهبندیها قرار نمیگیرند را آثار قابل توجهتری دانست. آثاری که سعی میکنند خودشان را از کلیشههای کنونی سینمای ایران بیرون کنند.
نمایشنامهخوانی خوراکی مجاز به نویسندگی و کارگردانی شهاب آبروشن از تاریخ ۱ الی ۶ تیرماه در پلاتو آفتاب بندرعباس به روی صحنه رفت. نقشخوانهای این متن: عدنان انصاری، سیامک دلنواز، جواد انصاری و الهام علیزاده بودند. طراحی گرافیک، پوستر، انتخاب موسیقی و نور هم بر عهده نسترن محسنی و امور فنی و تدارکات بر عهده حبیب ریگی بود. این نمایشنامه داستان دو مرد را روایت میکند که بعد از ساعت اداری به کافهای رفته تا گرسنگیشان را برطرف کنند. اما متوجه میشود کافه تقریبا خالیست.
شب دوم و سوم این اجرا همراه با بیدقتی مامورین اداره برق کنسل شد اما از شب چهارم اجرای این نمایشنامهخوانی ادامه پیدا کرد. این اجرا در شب پایانی به صورت زنده برای علاقمندانی که موفق به حضور در سالن نشدند به نمایش درآمد که میتوانید ویدئوی آن را از طریق این لینک مشاهده کنید.


عکسها: سمیرا پورکهندلی
کتاب قلابی متشکل از پنج داستان کوتاه، که سه اثر پیرامون جنگ جهانی و دو اثر پیرامون آثار هنریست توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است. به نظر میرسد این آثار از مجموعه داستانهای «پرندگان میروند در پرو میمیرند» که در ایران چند داستانش بیشتر ترجمه نشده، انتخاب و ترجمه شده است. این پنج داستان شامل:
- قدرت و شرافت: روایت خانوادهای که در یک روستا قرار است با مخالفین آلمان مبارزه کنند. اما آنها قصد دیگری نیز دارند. دخترشان توسط یکی از همین مخالفین حامله شده و حالا با کشتن او به دو هدف میرسند. پس از درگیری بین موافقین به فرماندهای یک آلمانی و مخالفین و کشته شدن فدور(همسایه)، پانایی (نامزد دخترشان که در سمت موافقین است) در این درگیری آنها فرمانده آلمانی را هم میکشند.
- برگی از تاریخ: تلاقی چند داستان مختلف است. زمان جنگ جهانی است و خبرنگاری در زندان منتظر حکم اعدام است. از طرفی یک فرمانده صرب و سربازش نیز به خاطر خوردن زیاد مشروب تصور میکنند که اعدام خبرنگار باعث میشود او به جهان مردگان رفته و مردهها را نیز علیه حکومت بشوراند. برای همین فرمانده خودش را حلقآویز میکند تا بتواند با ورود به جهان مردهها جلوی شورشهای احتمالی را بگیرد.
- زمینیها: دختری در حین جنگ خانوادهاش را از دست داده، سربازهای دشمن به خودش تجاوز کردهاند و باعث شده به خاطر شُک عصبی نابینا شود. عروسکفروش دورگردی دختر ار پیدا کرده و برای اینکه بتواند او را به دکتر کاربلدی برساند همراه خود به شهر میبرد. در میانه راه راننده کامیونی که حاضر شده آنها را با خود به شهر ببرد به دختر تجاوز میکند.
- عود: سفیری که در ازمیر زندگی میکند، روزها و هفتهها برای خریدن یک جنس عتیقه در عتیقهفروشیهای شهر جستجو میکند. انگار هیچ چیز آنچنان زیبایی مورد نظرش را ندارد. تا اینکه در نهایت یک عود را از سوی یکی از همین عتیقه فروشها میگیرد. او بعد از آن شروع میکند به تمرین عود. کاری که به خاطر بلد نبودنش باعث رنجش دیگران میشود. زن سفیر برای اینکه آبروی چندین و چند سالهی شوهرش حداقل جلوی خدمتکارها حفظ شود یک بار تصمیم میگیرد در حین تمرین شوهرش خودش عودی برداشته و صداهایی تولید کند. شاید اینطور دیگران باورشان شود کسی که این صداهای ناهنجار را تولید میکند خودش است نه همسرش.
- قلابی: یک کلکسیونر معروف و سختگیر با زن جوان و زیبا ازدواج کرده. او در یکی از معاملاتی که میخواهد انجام دهد تشخیص میدهد یک تابلو از ونگوگ قلابیست. فروشنده که از این رفتار کلکسیونر عصابنی شده میرود و مدتی بعد عکسی برای او میفرستد که در آن نشان میدهد همسر کلکسیونر با جراحی زیبایی به این شکل در آمده. حالا کلکسیونر با یک همسر قلابی روبرو شده. برای همین از دختر جوان جدا میشود.
ایدهها، شخصیتپردازیها و پایانهای سورپرایز کننده از اتفاقاتیست که این آثار را خواندنی میکند و یا از زاویه دیگری به جنگ نگاه میکند. مخصوصا داستان زمینیها که ایده مناسبی برای تبدیل شدن به یک فیلم کوتاه را دارد. این مجموعه برای علاقمندان به داستانهای کوتاه مخصوصا آنهایی که تازه شروع به خواندن این دست آثار کردهاند پیشنهاد میشود.
«به سوی فانوس دریایی» رمانی از ویرجینیا وولف رماننویس، مقالهنویس، ناشر، منتقد و فمینیست انگلیسی است. کتاب داستان خانواده رمزی و دوستانشان را روایت میکند. خانواده رمزی یک خانواده طبقه متوسط اهل اسکاتلند هستند که همراه با دوستان و هشت فرزند خود تعطیلات را در خانه ییلاقیشان سپری میکنند. با وجود پرداختن به شخصیت های مختلف در کتاب، نویسنده توجه بیشتری به خانم رمزی و لیلی بریسکو دارد. کتاب از سه بخش تشکیل شده: «پنجره»، «زمان می گذرد» و «فانوس دریایی».
خواننده در بخش اول به شناخت خوبی از خانواده، اعضای آن و دوستان همراهشان دست پیدا میکند و با خصوصیات مختلف افراد و عادات و رفتار آن ها آشنا میشود. البته تمرکز این بخش بیشتر به خانم رمزی معطوف است و او را به عنوان شیرازه این جمع معرفی میکند. او یک زن میانسال سنتی است که سعی دارد علاوه بر کنترل زندگی خود، روابط افراد اطرافش را نیز مدیریت کند. در کنار خانم رمزی لیلی بریسکو تعریف میشود؛ زنی متفاوت با خانم رمزی و نسبتاً مدرن تر از او. لیلی بریسکو تا حدودی نقطه مقابل خانم رمزی است. این دو دنیای متفاوتی دارند و نویسنده هربار بین این دو شخصیت جا به جا میشود.
بخش دوم به گذر زمان و اتفاقاتی میپردازد که در ده سال بر افراد خانواده میگذرد. این بخش از نگاه خانه روایت میشود. خانهای متروکه به مثابه تنهایی تک تک افرادی که در آن حضور داشتند پس از حذف شخصیت محوری داستان؛ خانم رمزی راوی داستان است. خانه فرسوده میشود، بخشی از سقف فرو میریزد و هر چند سطر کسی از دست میرود. همانند اسم این بخش ؛«گذر زمان»، این فصل کوتاه تر از بخش های دیگر است و زودتر تمام می شود.
در بخش سوم افراد باقی مانده از گذر زمان دوباره در خانه دور هم جمع میشوند. خانواده ناقص و ضربه خورده رمزی دوباره عزم رفتن به فانوس دریایی کردهاند. لیلی بریسکو سن و سالی گذرانده اما همچنان افکارش تغییری نکرده و این امر باعث شده نسبت به خانم رمزی و افکار سنتیاش احساس پیروزی داشته باشد. تمرکز این بخش بیشتر روی لیلی بریسکو است و ماجرا بیشتر از نگاه و قضاوت او پیش میرود. لیلی در پایان بالاخره اثر ناتمامش را تمام میکند و داستان به پیان میرسد.
تعبیرهای بسیاری می توان از این رمان برداشت کرد. پرشهای نویسنده بین خانم رمزی و لیلی بریسکو انگار حکایت از سرگردان بودن نویسنده بین دو شخصیت دارد. سرگردانی که ناشی از بزرگ شدن در یک خانواده سنتی گریبان نقش مدرنی که شخص می خواهد در بزرگسالی داشته باشد را میگیرد و هیچوقت رهایش نمیکند. داستان از تقابل سنت و مدرنیته (خانم رمزی و لیلی بریسکو) شروع میشود و با گذر زمان، مدرنیته باقی میماند. از طرفی مدرنیته با یاد و خاطره سنت توانایی خلق اثر را پیدا میکند(لیلی بریسکو با یاد خانم رمزی اثرش را پیش میبرد.) نوع نگارش متن بارها در بین سطور کتاب مرا به یاد کتاب «متن هایی برای هیچ» بکت انداخت. همان پرش های ناگهانی بین افکار شخصی و برقراری جریان سیال ذهن. روند داستان بسیار هوشمندانه است از پرداختن به خانم رمزی تا حذف ناگهانی و بدون توضیح او باعث میشود خواننده بیش از پیش فقدان این شخصیت را حس کند. و پس از آن حذف آرام شخصیتها در گذر زمان با نگارشی که حکایت از کم اهمیت بودن این مرگها دارد. مرگهایی که از نگاه جسم صلب و ساکتی همچون خانه آنها روایت میشود. اما گاهی توصیفات فراوان در عبارتها آزار دهنده میشود و خواننده بین شعر یا داستان بودن اثر سردرگم میماند. البته با پایان بخش اول ارتباط برقرار کردن با این نوع نگارش راحتتر میشود.
ترجمه این کتاب از نشر نیلوفر را اقای صالح حسینی انجام داده است. ترجمه نگارش خوبی ندارد و انتخاب کلمات مناسب نیست. جملات در ثقیلترین حالت ممکن بیان میشود و در بین بعضی خطوط خواننده موضوع را گم میکند. کلماتی مانند «مُشگِل»، «ورچلوزیده» و … آدمی را متعجب میکند.

